به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست
زخم خونینم اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست
- ۰ نظر
- ۲۴ مرداد ۰۳ ، ۰۸:۲۷
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست
زخم خونینم اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست
بعضی اوقات با استاد راهنمایم که صحبت میکنم احساس میکنم دارم به مرز جنون میرسم
همینطوری هم اخیرا حتی گاهی احساس خنگی میکنم
چون و چرا و دقت و تکرار و تکرار و تکرار
امروز
استادم میگوید نمیشود شهودت را بگویی ...
یک روز دیگر گفته بود که شهودت را بنویس!
اگر آخر این شش سال راهی تیمارستان نشدم صلوات
حالم یک ترکیبی از خسته، کلافه، درمانده، خشمگین، غمگین، ملول هست
در عین حال یک چیزهایی از درون به جلو میراندم که با این احوال عجیب ادامه بدهم
این دنیا فانی است و خدایی هست و امام زمانی هست
چرا اینجا هستم؟ چه شد که اینجایم؟ و قرار است تا کجا بروم؟
این برنامهٔ رب بوده برای من؟
رب اغفرلی!
برادرزادهام به خانه ما میگوید «خونه آقاجونی که عمه داره» (چون یک آقاجون دیگه هم داره که پدر مادرش میشه و خونه ما یعنی پدر پدرش میشه خونه آقاجون عمهدار :)) )
چنین خطاب بشوی و بدانی برادرزادهات فلان کتاب را تا قسمت دو خوانده، آیا از خود گذشتگی نمیکنی بروی نمایشگاه، جلد سه و چهارش را برایش هدیه بگیری؟
عمه بودن یک طور عجیبی است
واقعیت این هست حالا که چندین برادرزاده دارم و عمه خطاب میشوم حسم نسبت به روضه عمه جانم زینب علیهاالسلام فرق میکند
برادرزاده کوچکترم که گریه میکند، یک حالتی توی قلبم حس میکنم که قبلا حس نمیکردم
خصوصا بچههای برادری که خیلی دوستشان داری
اصلا یک طوری است...