اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

۷ مطلب با موضوع «همین طوری بدون تامل :: با احساس» ثبت شده است

مانند موج در به در ساحل توأم
بگذار ای حقیقت دریا ببینمت

اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج

امروز این عبارت را جایی خواندم:


«دلم همچو آینه‌ای است شکسته شکسته که آفتاب پر مهرتان هزار باره می‌شود در این قاب»


داشتم فکر می‌کردم که چقدر زیبا نوشته، دل را به یک آینه خرد شده مثال زده که موجب می‌شوذ تا آفتابی که به آن می‌تابد با تلالؤ بیش‌تر هزار برابر شود. بعدش به ذهنم رسید، دلم من چطور است؟ دلم شکسته اما آیا آینه بوده یا نه؟ اگر آینه نباشد که جلوه آفتاب را نمی‌توان در آن دید. اگر سنگ باشد که ...

این چند مدت اخیر متوجه تغییرات ناخوشآیندی در خودم شدم. هنوز دلسنگ نشدم اما دل آینه هم نیستم. انگار آینه‌ غبار‌آلود کثیف که دارد تبدیل به سنگ می‌شود. تقلا می‌کنم همانی باشم که بودم، فکر می‌کنم خوب بودم، اما نمی‌شود. انرژی قبل را ندارم، آن فرد سرشار از انرژی که بالا پایین می‌پرید، کارهایی که خیلی‌ها باور می‌کردند نمی‌تواند انجام می‌داد. صبور بود و پرحوصله و تا کاری را تا آخر انجام نمی‌داد نیمه‌تمام ولش نمی‌کرد دیگر انگار نیستم. زود خسته می‌شوم. حالم به تنگ و سر می‌آید و عصبانی می‌شوم. قبلا با دیدن یک پرنده گل از گلم می‌شکفت و با تمام وجود به وجد می‌آمد و حالا بیش‌ترین احساسی که اگر رخ بدهد یک لبخند است.

دلم آن دل قبلی نیست. دل قبلی ام می‌توانست آفتاب مهر شما را منعکس کند و حال دل اکنونم خراب است. دلم فکر می‌کند که دیگر توانی ندارد.


آفتاب خاصیتش اما این است که وقتی که بتابد، گرم می‌کند حتی اگر از سنگ باشد. و می‌دانم اگرچه دل شکسته شکسته من نمی‌تواند منعکس کننده مهر شما باشد اما آفتاب شما که به آن می‌تابد گرم می‌شود. گرم گرم

اما

حیف که آفتاب پشت ابر هستید. آفتاب پشت ابر روشن می‌کند اما گرم ...

نمی‌دانم دل نیمه سنگی و ماتم را باید کجا بگذارم که درست در معرض اشعهٔ آفتاب شما که از ابر بیرون آمده  قرار بگیرد. کجا رود که بتواند در معرض تابش مستقیم شما باشد تا دلگرم شوم.

مولای نازنینم، ای روشن‌تر از آفتاب، دلم شما را می‌خواهد.

نمی‌دانم مشکل کجاست. چیزی خوشحالم انگار نمی‌کند.
گاهی چیزهایی موجب می‌شود لبخندی بزنم اما خوشحالی که از عمق وجودم باشد و حالم را خوب کند نه
حرف‌هایی که اطرافیان می‌زنند و گفت‌وگوهای روزمره آن چیزی نیست که به مذاق من خوش بیاید
جای خالی خیلی چیزها آزارم می‌دهد. جای خالی مهربانی، عدل، انصاف ...
احساس تنهایی می‌کنم و گاهی بدجور احساس دلتنگی. دلم برای یک نفر خیلی تنگ می‌شود؛ فکر می‌کنم اگر او کنارم باشد یا کنارش باشم آن موقع هست که حالم «خوب» است. توی لیست مخاطبین موبایلم بالا و پایین می‌کنم تا شماره اش را بیابم. متاسفانه شماره‌اش را ندارم.
دلم می‌خواست شماره‌اش را داشتم تا برایش پیامک کنم:« دلم برایتان خیلی تنگ شده. دوست‌تان دارم»

اما افسوس که هیچ ردی از او ندارم و نمی‌دانم کجای عالم به سر می‌برد و مشغول چه کاری است. نمی‌دانم حالش چه‌طور است.
نمی‌دانم فردا می‌آید، یا فردای فردا یا روز بعد از آن ... یا وقتی که دیگر من در این دنیا نباشم. دلم تنها به وعده‌ای خوش است که گفته‌اند حتما می‌آید؛ اگر یک روز از عمر دنیا باقی مانده باشد، خدا آن روز را آن‌قدر طولانی می‌کند تا بیاید. تا بیاید حال دل‌هایی چون من را خوب کند. تمام جاهای خالی دنیا را از مهر و عدل پر کند. اما کاش این آمدن این قدر طول نکشد. مگر من چه قدر جوانم؟ چه قدر عمر می‌کنم؟ کلافه و دلخسته از همه چیز می‌شوم وقتی تصور می‌کنم که عمرم به سر آمده و من حتی روی ماهش را ندیده‌ام و صدای نازنین‌اش را نشنیده‌ام.
چه زندگی سخت و طولانی است این زندگی ... هر روز سخت‌تر از دیروز می‌شود و درد فراق و نبود او بیش‌تر محسوس است.

ندیدم شهی در دل‌آرایی تو
به قربان اخلاق مولایی تو
تو خورشیدی و ذره پرورترینی
فدای سجایای زهرایی تو

نداری به کویت زمن بی‌نواتر
ندیدم کریمی به طاهایی تو
نداری گدایی به رسوایی من
ندیدم نگاری به زیبایی تو
نداری مریضی به بدحالی من
ندیدم دمی چون مسحایی تو
نداری غلامی به تنهایی من
ندیدم غریبی به تنهایی تو
نداری اسیری به شیدایی من
ندیدم کسی را به آقایی تو

امید غریبان تنها کجایی؟
چراغ سر قبر زهرا کجایی؟



الان داشتم توی تلگرام یه کلیپ میدیدم از پنجاه نفر توی تهران می پرسید آخرین باری که احساس خوشبختی کردید کی بوده؟ جواب های جالبی میدادن ... هرکسی از دید خودش خوشبختی رو میدید و میگفت که کی اون احساس رو داشته ...


به  خودم فکر کردم، آخرین باری که احساس خوشبختی کردم کی بوده؟

خیلی فکر کردم

 اگر خوشبختی ام رو محدود کنم به رسیدن به خواسته های دوست داشتنی دنیوی ام، موفقیت هایی که در آرزوی کسب شون بودم ... باید بگم خیلی خیلی وقت پیش احساس سرور واقعی از رسیدن به موفقیت دوست داشتنی و خواسته دلم داشتم 

اما این خوشبختی هست واقعا؟ 

فکر نمیکنم

خوشبختی من اینه که امام زمانم رو دارم، خوشبختی ام اینه که حب امیرالمومنین توی قلبمه

خوشبختی اینه که میدونم خدا از رگ گردن بهم نزدیک تره و من بنده گهنکار با همه بدی هام رو دوست داره و بهانه سر راهم میذاره تا به راه مستقیمش بیام


تمام لذت عمرم همین است که مولایم امیرالمومنین است!


نه جور شد که برم دکتری ام رو بخونم، نه جور شد که مقاله ای که می خواستم رو منتشر کنم، نه جور شد که به کاری که دوست داشتم مشغول بشم، نه پول به دست آوردم، نه بین خواستگارها از اونهایی که خوشم اومد جواب موافق گرفتم، نه علم به دست آوردم، نه خصیصه ای که دوست داشتم رو تونستم به صفاتم اضافه کنم، نه .... 

تا صبح میتونم همه چیزهایی که دوست داشتم و نرسیدم رو لیست کنم

اما فکر نمیکنم اگر همه اینا رو هم با هم داشتم حس خوبشون با حس خوبی که  میدونی آقا امام زمانت حواسش بهت هست مقایسه بشه ... 

ندیدمش ولی آرزو دارم اگر چشمم به روی ماهش روشن شد لبخندش را ببینم و بگوید که راضی است از من

تصورش حالم را دگرگون میکند

خوشبختی یعنی امام زمان داری

تمام لحظه هایی که این را یادم باشد، خوشبختم

دیروز سرم را گذاشته بودم روی پای مادرم. نوازشم می‌کرد که یکهو دست کرد لابلای موهایم ... گفتم: پریروز حموم بودم! دنبال چی می‌گردین؟

بدون اینکه مویم را بکند، دنباله مویم را آورد جلوی چشمانم ... یک تار موی سفید بود.

بله! بالاخره من هم قدم در دنیای دیگری گذاشتم :-) خدا خودش گفته به هرکسی که طول عمر بدهیم ...

حدیث داریم که وقتی اولین موی سپید خود را دیدید وصیت‌نامه خود را بنویسید.


خب حالا چی بنویسم؟ :دیی

چیزی که از مال دنیا ندارم. هرچه که دارم مال پدرم است.

کار مهمی هم که انجام نداده‌ام

سخن حکمت‌آمیز هم ... ارجاع‌تان می‌دهم به کلام اهل‌البیت علیهم‌السلام. 

اگر کسی هستید که در حق‌تان بدی کردم، لطف بفرمائید به بزرگواری خودتان ببخشید.

شما زنده هستید و دست‌تان باز ... پس مرحمت فرمائید و یک فاتحه و ۳ قل هو الله بخوانید یا دست کم یک صلوات بفرستید که ان‌شاءالله خداوند جزای خیر دهد شما را.


همین.


خیلی کوتاه شد که؟!


خب مثلا تجربیاتم را هم بنویسم یا توصیه‌هایم را

اینکه کتاب بخوانید. خصوصا قرآن را 

اینکه تسلیم نشوید. ممکن است به هدف‌تان بارها نرسید و راه‌های مختلفی را طی کنید و ممکن هست حتی بعضی وفت‌ها بفهمید راه را اشتباه رفته اید و کلی باید برگردید و خلاصه در درسیدن به هدف کلی سختی بکشید و خسته شوید. اما این سختی‌ها دلیل نمی‌شود ناامید شوید! هیچ وقت هیچ وقت دست از تلاش بر ندارید :-) گفتنش و نوشتنش برای من آسان است اما خودم تجربه کرده‌ام

دست از تلاش برندارید! آن لحظه که فکرش را نمی‌کنید می‌بینید به چیزی شاید بهتر از هدفتان رسیدید

اینکه سر عهد خود بمانید و دقیق باشید.


:اسمایلی فکر کردن


الان که فکر می‌کنم می بینم خیلی چیزها می‌توانم بگویم اما همان چندتای بالایی را خودم خوب وجدان کرده‌ام.


البته فعلا زنده‌ هستم ولی خب توصیه‌ای هست که به ما شده بنویسید وصیت‌نامه‌تان را

شاید حکمتش این بوده که یاد مرگ کنیم. همین وسط راه مثلا به خودمان بیاییم و اگر داریم بی راهه می‌رویم بیاییم در راه


داشتم فکر می‌کردم دلم می‌خواست چطور بمیرم؟ 

یک جمله‌ای پروفایل یکی از بچه‌های دانشگاه بود که :« اگر شهید نشوی، میمیری!»

واقعا شهادت خیلی خوب است

مستقیم به سمت بهشت روانه می‌شوی و حساب و کتاب شب اول قبرت احتمالا سخت نخواهد بود :-)


بعضی از شهدا خیلی خوش‌بحالشان بوده

مثلا حُر

نه تنها لحظه آخر توبه کرد و از لبه پرتگاه به سمت جهنم رفت در سرازیری بهشت

نه تنها جز دسته شهدایی شد که در قبل و بعد هیچ کس مانند آن‌‌ها نخواهد بود و نخواهد شد

نه تنها آبرودار شد

بلکه موقع مرگش یک اتفاق خیلی خوب برایش افتاد

چه خوشبختی فوق‌العاده ای است که لحظه‌ای که داری جان می‌دهی و نفس‌های آخرت را می‌کشی سرت در دامن مولا و آقایت باشد و او بگوید از تو راضی است و وعده‌ات دهد به بهشت


آرزو است دیگر ... اینکه شهید بشوی و لحظه مرگ سرت در دامن امام زمانت باشد.


نمی‌دونم مخاطب این شعر حافظ کیه. هرکسی ممکنه این شعر رو برای مخاطب خاصش بخونه (اگه مخاطب خاصش تا این حد خاص باشه، مگه داریم؟)

ولی به قول برادر کبیرم، مخاطب خاص این شعر فقط انگار امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه هست. برای مولای و صاحبم که محبت‌اش در دلم قرار گرفته

خدا کند که زودتر فرج‌اش محقق شود و چشم یتیم ما به جمالش منور بگردد و جهان را از قسط و عدل پر‌کند آنگونه که وعده داده شده است. 


تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج

سزد اگر همه دلبران دهندت باج


دو چشم شوخ تو بر هم زده خطا و حبش

به چین زلف تو ماچین و هند داده خراج


بیاض روی تو روشن چو عارض رخ روز

سواد زلف سیاه تو هست ظلمت داج


دهان چو شهد تو داده رواج آب خضر

لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج


از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت

که بی تو درد ای جان نمی‌رسد به علاج


چرا همی شکنی جان من ز سنگ دلی

دل ضعیف که باشد به نازکی چو زجاج


لب تو خضر و دهان تو آب حیوان است

قد تو سرو و میان موی و بر به هیات عاج


فتاد در دل حافظ هوای چون تو شهی 

کمینه ذره خاک در تو بودی کاج




پی‌نوشت بی‌ربط: رفته بودیم روضه خانم فاطمه زهرا سلام‌الله علیها. سخنران دکتر محمدعلی انصاری مفسر قرآن بود که از مشهد تشریف آورده بودند. تفسیر سورهٔ روم بود. در قسمتی از توضیحاتشان برای معنی کلمه «اسقاء» شعر زیر را خواندند.

الا یا ایها ساقی ارد کاسا و ناولها

که آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها


گفتند که همهٔ شاعران دیوان‌شان با نام خدا شروع می‌شود و ابیاتی از شاعران معروف را خواندند و سپس گفتند دقت کرده‌اید دیوان همشهری شما با این بیت (همان بیت فوق) شروع می‌شود؟ بعد توضیح دادند فرق اسقاء (کسی که آب را در اختیار کسی قرار می‌دهد) و ساقی (کسی که آب را بر لبان کسی می‌رساند). سپس توضیح دادند که ساقی یکی از اسامی خداوند است و این بیت معنی‌اش چیزی شبیه بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم است.

راست می‌گویند

گدایی که هزینه و سرمایه نمی‌خواهد ...

می‌روی یک گوشه اتراق می‌کنی 

دستت را دراز می‌کنی

و ملتمسانه و با خواهش تمنا می‌کنی

یا به تو ترحم می‌کنند و تو را چیزی می‌بخشند

یا اینکه چیزی گیرت نمی‌آید

در هر صورت چیزی که از دست نداده‌ای!


چه اشکال دارد اگر هزار بار گدای در خانه‌ٔ او باشی؟

هزار بار دستان خالی‌ات را نشانش دهی

هزار با از او تمنا کنی که دست‌کم لحظه‌ای چشمان تو را از جمال زیبای صورتش بهره‌مند کند

شاید از روی سیاه و بار گناهت که بجای یاری تنهایی‌اش، سربار محبت‌اش هست چشم‌پوشی کند

و

رخ بنماید



قبلا ها یادم هست که خیلی دلم می‌خواست جمال روی صاحب‌امرو الزمانم را ببینم. نمی‌دانم چه شد که از آن‌حا به اینجا کشیده شدم. یکهو به خودم نگاه کردم و دیدم: ئه! چرا حال آن موقع‌ام را ندارم؟ یک صدایی از درون گفت: چون‌که درگیر دنیا شدی و دغدغه‌های زمینی‌ات زیاد شد، یک صدای دیگر گفت: حتی اگر مثل قبلا هم بودی قرار نبود که ببینی و شاید این فهمیدن که قرار نیست ببینی تو را کم‌کم دور کرده و خودت نفهمیدی

چه خوب شد امروز این جمله را شنیدم

گدایی که سرمایه نمی‌خواهد ...



من بی‌آبرو و سیاه‌رو هم می‌توانم گدایی بارگاه تو را کنم

دستانم خالی‌ام را نشان می‌دهم

با صدایی لرزان می‌گویم: 

بابی انت و امی و نفسی! قربانت شوم ... الهی که چشم بد از تو دور باشد! می‌شود مرا گوشهٔ چشمی کنی؟