اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

۸۴ مطلب با موضوع «همین طوری بدون تامل» ثبت شده است

گاهی فکر می‌کنم در مغز افراد چه می‌گذرد که چنین رفتارهایی از آن‌ها سر می‌زند؟

مثلا تو را می‌پذیرند در ظاهر

اما رفتارهای بعدی‌شان گویای این هست که این پذیرش را نمی‌خواسته‌اند

اگر عارشان می‌آمده که چنین کسی را در کنار خودشان بپذیرند خب همان اول رد می‌کردند
یعنی مثلا توی رودربایستی مانده‌اند؟ مگر می‌شود؟

 

گاهی با خودم فکر می‌کنم وقتی می‌‌دانی یک چیزهایی در شرایط فعلی برای تو نمی‌تواند باشد

در یک سری موارد احتمالا خیلی باتو سطحش فرق می‌کند

چه سودی دارد آرزوی آن‌ها را داشتن و فکر کردن به آن‌ها؟

باید ذهن و دلت را تهی کنی از همهٔ چنین آرزوهای ذهنی و به کارهای خودت دل بدهی بلکه بتوانی سطح خودت را حفظ کنی و تنزل نکنی و شاید به لطف خدا کمی بالاتر بروی

و این تهی کردن دل و ذهن سخت هست

نمی‌دانم شاید در شرایط فعلی برایم سخت هست

یا شاید دلم نمی‌خواهد رها کند و خیال می‌کند امیدی هست و این باعث شده سختی بیشترش می‌شود

البته قطعا وقتی به خدایی خدا قادر متعال بودن او اعتقاد داری باید امیدواری باشد

ولی خب خدا عقل هم داده

و عقل می‌گوید شرایطت را نگاه کن ... با این شرایط در سر پروراندن چنین آرزوهایی بی‌فایده هست چون آرزو ممکن است در آستانهٔ برآورده شدنش پودر شود

و عقل می‌گوید به کارهایت برس، تلاشت را بیشتر کن تا بتوانی بعدا شاید چنین آرزوهایی داشتی باشی

 

در همین فکرها هستم که این شعر از امیرالمومنین به ذهنم می‌آید:

یا من بدنیا اشتغل قد غره طول الامل 

الموت یاتی بغتة القبر صندوق العمل

ای کسی که به دنیا مشغولی و به آرزوهای طولانی غره هستی ... مرگ ناگهانی فرا می‌رسد و قبر صندوق عمل هست

 

و عقل نهیب می‌زند که ببین آرزوهای بلند خیلی به نظر مناسب نیست حواست به عملت باشد

و دل می‌گوید آیا واقعا داشتن چنین آرزویی بلند است؟
و عقل می‌گوید به معنایی بله

پس به این فکر می‌کنم شاید فردا نوبت مرگ من فرا برسد؛ چه کسی باخبر هست؟ و قبر صندوق اعمال هست پس تلاشت را بکن

دیروز یک لایوی را دیدم
در یک جایی‌اش در مورد اینکه کافر کیست دو آیه از قرآن خواند و کمی در موردش حرف زد
این آیات سورهٔ نساء بودند:

 

إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَیُرِیدُونَ أَن یُفَرِّقُواْ بَیْنَ اللّهِ وَرُسُلِهِ وَیقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَیُرِیدُونَ أَن یَتَّخِذُواْ بَیْنَ ذَلِکَ سَبِیلًا ﴿150﴾

أُوْلَئِکَ هُمُ الْکَافِرُونَ حَقًّا وَأَعْتَدْنَا لِلْکَافِرِینَ عَذَابًا مُّهِینًا ﴿151﴾

کسانى که به خدا و پیامبرانش کفر مى‌‏ورزند و مى‏خواهند میان خدا و پیامبران او جدایى اندازند و مى‌‏گویند ما به بعضى ایمان داریم و بعضى را انکار مى‌‏کنیم و مى‏خواهند میان این [دو] راهى براى خود اختیار کنند (150)

آنان در حقیقت کافرند و ما براى کافران عذابى خفت‌‏آور آماده کرده‏ایم (151)

اصلا چه می‌شود آدم‌ها نسبت به هم محبت پیدا می‌کنند؟
چطور می‌توانند بفهمند محبتی که در دل‌شان افتاده درست هست؟

گاهی می‌گویند عشق منجر می‌شود که عقل از کار بیفتد، آیا محبت چنین کاری نمی‌کند؟
چه می‌شود که عقل از کار می‌افتد؟
آیا بخاطر محبت و علاقه‌ای است که مغز از قلب دستور می‌گیرد توجیهش کند؟

کاش راه‌حلی وجود داشت که آدم می‌توانست تشخیص دهد که تشخیص عقلش درست هست یا علاقهٔ شدید به چیزی منجر شده عقل به درستی عمل نکند.
در دنیای علوم کامپیوتر اگر عقل و مغز را یک ماشین تورینگ ببینیم، چنین راه‌حلی (الگوریتمی) نداریم. یعنی ثابت شده‌ها ... قضیهٔ هالتینگ را می‌توان مثلا ربط داد و استدلال آورد.

خدایا بیش از پیش به کمک تو احتیاج دارم!

فکر نمی‌کردم که روزی بیاید که چنین آدمی بشوم
ولی شدم
شاید معمولا آدم‌ها آن چیزهایی که فکر نمی‌کند بشود می‌شود

فکر نمی‌کردم کسی بشوم که این‌قدر از شخص زنده‌ای بیراز بشود.
فکر نمی‌کردم کسی بشوم که با وجود بیزاری از کسی به رویش هم نیاورد

چرا یک استاد راهنما باید کاری کند که دانشجویش تا به این حد از وی بیزار باشد؟
چرا نباید وقت بگذارد؟
چرا با پر رویی بتواند بیاید بگوید من در این سه سال مشکلاتی داشتم که دلم نخواسته به تو بگویم و شخصی است و به تو هم نخواهم گفت و بعد از این در این یک سال باقی‌مانده هم هیچ کمکی به تو نخواهم کرد و خودت برو یک گِلی به سرت بگیر

از خودم می‌پرسم چرا این قدر من آدم ساده‌ای بودم که شدم که دانشجوی چنین شخص دغل‌باز و دروغگو و بدقول و بی‌سوادی؟

 

آیا می‌توانیم بگویم بدقولی یک نمونه از دروغ است؟
اینکه به دانشجویی بگوییم امروز جلسه خواهیم داشت و نداشته باشیم؟
اینکه مدام این کار را تکرار کنیم و مدام برایش بهانه داشته باشیم؟
امروز بچه آدم مریض می‌شود
فردا خانه را باید عوض کرد
پس فردا بیمهٔ دانشگاه اختلال دارد
پس آن فردا انتخاب واحد است و مدیر گروه کارش زیاد است
پس‌تر آن فردا جلسات فلان و بهمان است
و 
و 
و

و در این بین اصلا سراغ دانشجو نرویم و نبینیم که چه گِلی دارد بر سرش می‌ریزد

آیا حق دارم ناراحت باشم؟

آیا به خدا اعتقاد داریم؟

اگر شما استاد راهنما هستید وظیفهٔ راهنمایی دارید
نه اینکه دانشجو را به حال خودش رها کنید

حداقل دروغ نگویید و قولی ندهید که بعد برایش بهانه بتراشید
از استاد راهنمایم بدم می‌آید
 

مانند موج در به در ساحل توأم
بگذار ای حقیقت دریا ببینمت

اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج

خیلی حس بدی است
اینکه می‌بینی چه‌قدر ناچیزی و کم‌توان
اینکه نمی‌دانی اصلا این یک ذره یا اپسیلون تلاشت به هیچ دردی خواهد خورد یا نه
اینکه از خودت می‌پرسی من مسیرم را درست آمده‌ام؟
و از خودت می‌پرسی من در این دنیا قرار است چه‌کاره باشم؟!

یادش بخیر، روزگار نوجوانی جزو آرزوهایم این بود که زینت باشم. این حدیث امام صادق علیه‌السلام را خوانده بودم که می‌فرمایند: کونوا لنا زینا و لا تکونوا علینا شینا 
بعد به خیالم اگر بتوانم مراحل موفقیت را آنگونه که در مخیله‌ام می‌پرورداندم طی کنم می‌توانم زینت باشم. . .
غافل از اینکه داستان خیلی فرق می‌کند.

امیرالمومنین علی علیه‌السلام می‌فرمایند: عرفت‌الله بفسخ‌العزائم ... خدا را شناختم بر آنچه تصمیم‌گرفتم و نشد...

تصمیم گرفتم و نشد
و می‌ترسم از اینکه راه بدی آمده باشم
می‌ترسم از اینکه عاقبت به خیر نشوم

نمی‌دانم چه شد دوباره هوس کردم بیایم اینجا بنویسم
یک سال بیشتر می‌شود و اصلا انگار یادم رفته بود اینجایی هست

امروز اما سر ماجرای submit کردن مقاله دلم کشید بیایم اینجا بنویسم، بعد آمدم دیدم مطالب قبلی خودم را... احساس می‌کنم چه قدر عوض شده‌ام!

ماجرای امروز چه بود؟
اوایل آذر سال پیش یک مقاله که نتایجش را اواخر اسفند سال قبلش به دست آورده بودم را خیلی رسمی و فرمال نوشتم و فرستادم برای استاد راهنمایم تا بلکه بخواند و سابمیت کنیم برود. از آن موقع تا به همه‌اش بهانه‌های مختلفی پیش آمد و مقاله را نخواندیم تا همین دو هفته پیش!
هفتهٔ پیش استادم گفت برای کدام ژورنال می‌خواهی بفرستی؟ گفتم JLC. گفت یک ایمیل بزن به ادیتور و بپرس که مقاله موضوعش مناسب آنجا هست یا نه
زدم
امروز جواب گرفتم که مقالهٔ شما log شده و این هم شماره‌اش و حدود ۸ هفتهٔ دیگر نتیجهٔ بررسی و داوری را خدمت‌تان اطلاع می‌دهیم.
هیچی ... سنگ روی یخ شدم! چون در متن مقاله من پرسیده بودم می‌شوند یک نگاه مختصری بیاندازید ببینید که این مقاله به درد ژورنال شما می‌خورد یا نه؟
نگفته بودم که من می‌خواهم همین الان سابمیت کنم!
حالا مشکل چیست؟
مشکل این هست که طبق قوانین دانشگاه شهیدبهشتی باید corresponding author استاد راهنما باشد! و در JCL هرکی ارسال کرده باشد مقاله همان به عنوان نویسندهٔ مسئول خواهد بود. به استاد راهنمایم گفتم. گفتم یک ایمیل می‌زنم می‌نویسم که من قصدم این نبود که خودم سابمیت کنم و فقط می‌خواستم مطمئن شوم مقالهٔ‌مان در scope ژورنال شما هست و طبق قوانین باید استادم نویسندهٔ مسئول باشد. اگر امکان دارد نویسندهٔ مسئول را به ایشان تغییر دهید و من ایمیل را برای ایشان cc می‌کنم و از ایشان می‌خواهم یک ایمیل بزنند به شما. 
استادم گفت خوب هست. ایمیل را بزن. (در اسکایپ بودیم و اسکرین‌شیر بود) ایمیل را که زدم گفت من ایمیل نمی‌زنم. یک ایمیل دیگر بزن بگو می‌خواهی مقاله را پس بگیری و من خودم بعد ایمیل فرستادن و سابمیت مقاله را می‌زنم.
هیچی دیگر! مسخره شدم عملا
خب از همان اول بگو استادجان که من ویدرا کنم نه اینکه الان این ایمیل را زدم! 
این همه از کی تا بحال من را سرگزدان خواندن یک مقاله کرده‌ای ... حالا برای سابمیت کردنش این قدر من بی‌تجربه را سرمی‌دوانی!؟ خدا را خوش می‌آید؟

این را هم باید اضافه کنم که استادم هیچ راهنمایی *علمی* در مورد این مقاله و نه در مورد هیچ کار دیگری به بنده نداده‌اند. صرفا نقش گرامرلی را داشته‌اند که تازه خیلی از ایرادهایی که می‌گرفتند هم غلط بود و بنده به عنوان یک دانشجو باید به استادم محترمانه می‌گفتم که اشتباه می‌کنید!!!!

عملا سه سال است در دورهٔ دکتری هستم و نسبت به استادم جز اینکه صرفا اسم استاد را برایم دارد حس دیگری ندارم. یعنی اینکه احساس نمی‌کنم که چیز مفیدی از ایشان یاد گرفته‌ باشم. درس‌هایی که با ایشان گذرانیدیم که به صورت ماست‌مالی بود و بیش‌تر از اینکه استاد درس بدهد ما درس می‌دادیم و تازه استاد از ما یاد می‌گرفت! بعدش هم که رها شده‌ایم به امان الهی ...  خودمان باید تنهایی کار خودمان را بکنیم و در نهایت زجرکش شویم تا استاد ورژن نهایی مقاله را بخواند و به التماس بیفتیم که بیاید مقاله را به عنوان نویسندهٔ مسئول(!) سابمیت کند!

خنده‌دار می‌دانید چه بود؟ این بود که یک مقاله ایشان و دکتر ش داشتند مال چندین سال  پیش؛ دکتر دو سال پیش داده بودند به من که بخوانم که مثلا از آن ایده بگیرم. من دیدم قضیهٔ تمامیت را نتوانسته‌اند ثابت کنند. ثابتش کردم. طی یک فرآیند چند ماهه بالاخره قانع شدند که اثبات من درست است و قضیه را به مقالهٔ‌شان اضافه کنند. دوباره شش ماه فرآیند زجرکش شدن را کشیده شد تا مقاله به ویرایش نهایی دلخواه جناب استاد رسید. (بگذریم از اینکه استاد ویرایش‌شان این شکلی است که یک جمله بر می‌دارند و یک جملهٔ دیگر می‌گذارند که خیلی فرق با قبلی ندارد و بعد از ما می‌خواستند که بگوییم خوب‌تر شد!) بعد اسفند ۹۹ این را مثلا سابمیت کردند.

امروز که جواب سریع JCL را به ایمیل من دیدند گفتند پس چرا به ایمیل آن مقاله قبلی من جواب نداده‌اند؟!
کاشف به عمل آمد جناب استاد ایمیل قدیمی ادیتور را وارد کرده‌اند و ...
هیچی دیگر امروز آن مقالهٔ قبلی را سابمیت کردند :-(  (من به خیال خودم که جوابش تا یکی دو ماه دیگر می‌آید!! و فهمیدم که خیال خامی بیش نبوده چرا که جناب استاد هنوز اصلا درست سابمیت نفرموده‌اند!!!!!!)

حالا علاوه بر این‌ها،
این مقاله که من تمامیتش را ثابت کردم، ادعایی هم نداشتم. یعنی اسم من را پس از اسم خودشان می‌گذاشتند برایم قابل قبول بود. ولی استادم با دکتر ش صحبت کرده بود که اسم من را بگذارند اول (که من از این مقاله برای دفاعم استفاده بتوانم بکنم) اسم دکتر ش دوم باشد و اسم استادم سوم و استادم نویسندهٔ مسئول باشد (اسم دکتر ر هم به عنوان استاد دکتر ش آخر قرار گرفت که بعید می‌دانم اصلا دکتر ر خبر داشته باشند ما چنین مقاله‌ای نوشته‌ایم!)
من هم به استاد خودم هم به دکتر ش گفتم که می‌دانم ایدهٔ ابتدایی از شما بوده و زحمت پایش کشیده‌اید و من یک چپتر را فقط نوشته‌ام و نمی‌دانم درستش چیست.
هر دو گفتند که نه ما با هم قرار کرده بودیم هرکه زودتر تمامیت را ثابت کرد اسمش اول باشد، حالا شما ثابت کردی ...

خلاصه توی آرکایو دیدم که دکتر ش با یورزنیم پس‌ورد استاد من همین مقاله کذایی را بارگذاری کرده‌اند اسم دکتر ش (خودش) را اول گذاشته، اسم استاد مرا دوم، اسم مرا سوم. حقیقتا اصلا برایم در این مقالهٔ کذایی و که سر نوشتنارش استادم زجرکشمان کرد هیچ فرقی نمی‌کرد که اسمم کجا باشد ولی این رفتار خیلی زشت است!
خب یک چیزی را نمی‌خواهی بگو نمی‌خواهم! یعنی‌چه که یک جور جلوی من رفتار می‌کنی پشت سرم یک جور دیگر؟ خب دلتان می‌خواسته خودتان اول باشد، این را بفرمائید. بگویید من برای این مقاله بیش از شما زحمت کشیده‌ام. اصلا من که خودم به شما گفته‌ام بیا اسم شما اول چرا بعد می‌آیی این‌طوری برخورد می‌کنی؟

واقعا مضحک است. یعنی الان توی آرکایو برود یک کسی قشنگ می‌فهمد که چه قدر سر اول و دوم اینجا تنش وجود داشته. در طی نسخ مختلف از v1 تا v6 هی نویسندگانش جابجا و عوض شده ...

....

حقیقتش دیگر برایم هیچ چیز مهم نیست!
گاهی اوقات فکر می‌کنم مرگ چه قدر چیز خوبی است. 
حداقلش این‌طوری است که آدم‌های آن دنیا دیگر دو رو و دو رنگ نیستند و در پشت و جلو یک رفتار دارند.

....

می‌خواستم بیایم اینجا بنویسم به نظرم آدم صبورتری نسبت به گذشته شده‌ام
دیگر مثل گذشته واکنش شاید نشان نمی‌دهم و تحملم دربارهٔ موضوعات مختلف از جمله بدقولی کردن‌ها (مثل بدقولی کردن‌های همیشگی استادهای راهنما) خشمگین نمی‌شوم و به هم نمی‌ریزم. اما حالا که این‌ها را نوشته‌ام می‌بینم انگار نسبت به گذشته غمگین‌تر شده‌ام فقط


اما این خیلی بد است
از خودم و امام زمانم خجالت می‌کشم که برای چنین چیزهایی غمگین شده‌ام و هستم

فکر می‌کنم باید همهٔ این غم‌ها را بریزم دور و تنها غم دلم دوری و فراق امام زمان و غیبت ایشان باشد.
یا صاحب‌الزمان، من اگر منتظرم از چه نمردم بی‌تو؟

ببخشید اگر گاهی این‌قدر درگیر این دنیا می‌شوم ...
خجالت‌زده‌ام
به خیال خام خودم می‌خواستم مدارج عالیه را طی کنم و روزی در علم بدرخشم که برای شما به عنوان یک دختر چادری زینت باشم چرا که خودتام فرموده‌اید برای ما زینت باشید و حالا نگاه می‌کنم خودم را 
کلاهم را بیاندازم آسمان اگر موجب شرم و ناراحتی شما نشده باشم!
 

جز امام عصر عجل‌الله‌تعالی فرجه چه کسی از درد دل هر فرد با خبر است؟

 

گاهی اوقات کاری می‌کنی که اشتباه هست و این اشتباه گریبان گیر زندگی‌ات می‌شود. زندگی‌ات را آن‌طوری که نمی‌پسندی برایت رقم می‌زند.

ولی خب، مگر نه اینکه ما باور داریم که خدایی هست. خدایی که بخشنده و مهربان هست و هر روز نام او را با این دو صفت بر زبان جاری می‌کنیم.

می‌شود که چنین خدایی که رحیم و رحمن و غفور است بعد از اینکه تو فهمیده‌ای که کاری را اشتباه انجام داده‌ای  و پشیمان هم شده‌ای و دیگر هم نمی‌خواهی اشتباه کنی، از تو نگذرد و تو را نبخشد؟ زبانم لال می‌شود که چنین خدایی بگوید می‌خواستی اشتباه نکنی! حقت است از نعماتی که محروم شده‌ای محروم بمانی؟

 

خدایی که من می‌شناسم و می‌پرستم این‌چنین نیست. خودش گفته بندگان وقتی اشتباهی کنند و برگردند من آن‌ها را می‌پذیرم. خودش گفته

«اُدعونی اَستَجِب لَکُم ... بخوانید مرا تا شما را اجابت کنم»

 

نمی‌دانم چه می‌شود که بندگان خدا حاضر نمی‌شوند تو را بپذیرند و یا از تو بگذرند.

و تو می‌مانی و تنهایی و خودت و امام زمان علیه‌السلام و درد دل.