بدون عنوان هفتاد و سه
وقتی دیدم پدر و مادرم قرار است چند هفتهای بروند مشهد
از فرصت استفاده کردم که دستی به سر و روی خانه بکشم؛ از رنگ کردن دیوارها شروع کنم
طبیعتا تنها بودم چون هر برادری درگیری و مشغولیات خودش را داشت
وقتی وسیلهها را میخواستم جابجا کنم
وقتی آقای بتونهکار میخواست بیاید
از آن موقعها بود که از تنهایی و بیمردی یاد حضرت زینب کردم
البته برادر بزرگم آمد پیشم که موقع کار با آن آقا تنها نباشم؛ یک فرش و چند کتابخانه را هم او جابجا کرد
حالا رفته و تنها شدم و متوجه شدم آبگرمکن ایراد پیدا کرده؛ نه آب گرمی هست نه شوفاژ به راه هست ...
به آن یکی برادرم زنگ زدم؛ گفت پیج آبی زیر آبگرم کن را باید باز کنی تا bar بیاید بین یک و دو؛
زورم نمیرسید؛ خیلی پیج سفت بود/هست. با انبردست، و چکش بعد از چندین بار استراحت و تلاش توانستم ۹۰ درجه پیج را بچرخانم ولی دریغ از جابجا شدن bar
سفت سفت هست هنوز
این قدری سفت هست که برگرداندن ۹۰ درجه هم برایم ممکن نیست؛
رنگ و روی آبی پیچ هم ز بس که با چکش و انبردست به جانش افتادم از آبی به فلزی تغییر پیدا کرد
یک لحظه بدجوری دلم گرفت
نه اینجا صحرای کربلاست؛ نه کسی برادران من را کشته؛ نه حرامی دور و بر من را احاطه کرده؛ ...
فقط تنهایی و بیزوری امانم را برید و زدم زیر گریه
یا زینب کبری! چه کشیدهای عصر عاشورا؟
صلی الله علیک با اباعبدالله
صلی الله علیک با اباعبدالله
صلی الله علیک با اباعبدالله
- ۰۴/۰۱/۰۴