اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

۸۳ مطلب با موضوع «همین طوری بدون تامل :: پرت و پلا» ثبت شده است

وقتی دیدم پدر و مادرم قرار است چند هفته‌ای بروند مشهد
از فرصت استفاده کردم که دستی به سر و روی خانه بکشم؛ از رنگ کردن دیوارها شروع کنم

طبیعتا تنها بودم چون هر برادری درگیری و مشغولیات خودش را داشت


وقتی وسیله‌ها را می‌خواستم جابجا کنم

وقتی آقای بتونه‌کار می‌خواست بیاید
از آن موقع‌ها بود که از تنهایی و بی‌مردی یاد حضرت زینب کردم

البته برادر بزرگم آمد پیشم که موقع کار با آن آقا تنها نباشم؛ یک فرش و چند کتابخانه را هم او جابجا کرد

 

حالا رفته و تنها شدم و متوجه شدم آب‌گرم‌کن ایراد پیدا کرده؛ نه آب گرمی هست نه شوفاژ به راه هست ...

به آن یکی برادرم زنگ زدم؛ گفت پیج آبی زیر آب‌گرم کن را باید باز کنی تا bar بیاید بین یک و دو؛

زورم نمی‌رسید؛ خیلی پیج سفت بود/هست. با انبردست، و چکش بعد از چندین بار استراحت و تلاش توانستم ۹۰ درجه پیج را بچرخانم ولی دریغ از جابجا شدن bar

سفت سفت هست هنوز

این قدری سفت هست که برگرداندن ۹۰ درجه هم برایم ممکن نیست؛

رنگ و روی آبی پیچ هم ز بس که با چکش و انبردست به جانش افتادم از آبی به فلزی تغییر پیدا کرد

یک لحظه بدجوری دلم گرفت

نه اینجا صحرای کربلاست؛ نه کسی برادران من را کشته؛ نه حرامی دور و بر من را احاطه کرده؛ ...

فقط تنهایی و بی‌زوری امانم را برید و زدم زیر گریه

یا زینب کبری! چه کشیده‌ای عصر عاشورا؟

صلی الله علیک با اباعبدالله

صلی الله علیک با اباعبدالله

صلی الله علیک با اباعبدالله

بی‌نهایت خسته هستم
از درون احساس غم، فرسودگی و پژمردگی دارم
 

مقاله‌ام برای بار سوم ریواز خورده و این بار واقعا داور دوم بی‌انصافی کرده مشکلی که با دو تا ادیت حل می‌شده رو بیهوده بزرگ جلوه داده و بعد از یک سال و اندی سر دواندن ریجکت کرده ... باز هم دم ادیتور گرم که ما رو ریجکت نکرده و گفته ریواز کنید

گروه llm هست و یک سری تسک ویژالیزیشن مونده
گروه قرآن و حدیث هم هست و با وجودی که من تلاش کردم کلی کد رو بهبود ببخشم و ریفکتور کنم بخاطر اینکه همکارم Depends بکار نبرده بود توی fastapi و همین‌طوری DB رو یکجایی از کد فراخوانی کرده بود یک روز و نیم درگیر پیدا کردن مشکل بودم و فکرم مشغول بود و از اون سمت هم که پرسیده می‌شد چرا درست کار نمی‌کنه حسابی به‌خاطر رنجور بودن حالم بهم می‌ریختم

با دکتر ع صحبت کرده بودم یک پروپوزال نوشته بودم و قرار بود یک پلن بک‌آپ داشته باشم که اگر مقاله پذیرش نگرفت یک مقالهٔ پرکتیکال با ایشان بدهم و اسم استاد راهنمایم رو هم بزنم قدش که راحت‌تر بروم پذیرش بگیرم و مجوز دفاع ... این قدر تسک‌های کوچولو و گاه وقت‌گیر رسید که نشد روی این مورد وقت بذارم ... تعریف سوالات که بخش اول پروپوزالم بود هم حسابی به چالشم و امروز هم که داشتم جواب‌ها رو بررسی می‌کردم اصلا احساس کردم دو سه تا سوالم ایراد داره ... بماند که ریزالتی که می‌خواستم رو هم نگرفتم و کلافه هستم که خب حالا چه کنم، کارهای دیگه‌ای که می‌خواستم انجام بدهم رو الان نمی‌رسم انجام بدهم چون ددلاین اسپیشال ایشو تا ۱۵ فوریه هست

کارم هم هست و دوستش دارم، چون احساس امنیت مالی میده و همین‌طور موضوعش نه اون قدر ساده هست که فکر کنم دارم بیهودگی می‌کنم نه این قدر سخته که کلافه بشم ... تنها مشکلی که هست نیاز به نیرو داشتیم چندتا از شاگردانم رو معرفی کردم و یکی‌شون انتخاب شد ولی امان از این دهه هشتادی‌ها ... با توجه به دیر شروع کردن‌شون و عدم خلاقیت و کمی دقت کم کم دارم می‌روم به سمت پشیمانی از خودم که چرا ایشون رو معرفی کردم :)) از اون طرف یک کمی هم ناراحت شدم نفر قبلی که معرفی کرده بودم که هر دو مون توی یکی دیگه از تیم‌های دکتر ع هست ظاهرا کارش اونجا با کارهای اینجامون کانفیلیک آف اینترسنت داره و امیدوارم ایده‌های اینجای ما رو نبره اونجا

خونهٔ عمه هم که ... واقعا تحمل صدای بلند تلویزیون عمه رو دیگه ندارم و اینکه استقلال در امور سادهٔ زندگی مثل غذا و یا خواب (بخاطر صدا) هم ندارم حسابی منجر شده بداخلاق بشم و بخوام از اینجا زودتر برم و مادرم امروز که تلفن صحبت می‌کردیم و صدای تلویزیون از اتاق در بسته توی گوشش بود پرسید: چه طوری یک سال و نیم دوام آوردی؟ (حالا جالبه عمه‌ام می‌گفت نمیشه کاری کنی اینجا بیش‌تر بمونی؟ کارت چه جوری هست که می‌خوای بری؟ گفتم بالاخره هرکسی می‌خواد بره سر خونه و زندگی خودش)

چند روز پیش هم توی یکی از این کانال‌های به ظاهر مذهبی که جوانی جواب شبهه می‌داد پیام بنده خدا رو خوندم که فلان و بهمان؛ بی‌خود دلم سوخت و بهش پیام دادم با این مضمون که این احساس غم و اینکه آدم بخواد کسی رو پیدا کنه صحبت کنه و خالی بشه طبیعی هست؛ از طرفی احساس معذب بودن داشتم و برای اینکه موضوع صحبتی منطقی باشه و گفتم ما چنین apiهای مذهبی برای محققین و کسانی که کار حدیث می‌کنن ساختیم شاید به کار شما که جواب شبهه می‌دید هم بخوره و اگر نیازمندی هم بود می‌تونید بگید ما در حد توان‌مون شاید بتونیم فراهم کنیم و  بخواهید توی گوگل میت درباره‌اش صحبت کنیم. اول اینکه طرف خیلی مغرورانه اول جواب داد که «حالا بذار ببینم چی میشه» و بعدهم درومد گفت «پش شما می‌خوای قرار کاری بذاری» و وقتی گفتم نه فی سبیل‌الله هست و پولی نیست نوشت «خیلی ممنون و خدانگهدار» و چت رو دیلیت کرد و به گمانم من رو هم بلاک کرد (چون پیام بعدی‌ام رو تا به الان سین نکرد) و حالم هم از این اخلاق بی‌خود به ظاهر مذهبی‌اش که کلی توی گروهش میگه من برای خدا کار می‌کنم و پولی دریافت نمی‌کنم و چه قدر تنهام و ... و ننه من غریبم بازی‌های فراوانش و بعد این شکلی برخورد کردنش بسیار به هم خورد. مثلا میشه این طور برداشت کرد که فقط خودش هست که برای رضای خدا کار می‌کنه و اگر یک نفر یا یک عده ای چنین پیامی بدهند درجا بلاک می‌کنه و میگه شما پولی هستید؟ علاوه بر این قبل پیام آخرش یک لینک فرستاد که درجا پاکش کرد و لینک چیزی نبود (چون من روش کلیک کردم چون اسم آی‌دی خودم رو دیدم) جز یک لینک به سیود مسیج خودم!!!!! بعد از این اتفاقات بیش‌تر فکر کردم و به این نتیجه رسیدم ایشون احتمالا از برادران الف هست! و این بیچارگی ماست که احتمالا تمام این پروکسی و وی‌پی‌ان‌هایی که داریم توسط همین براداران الف فروخته میشه و تمام اطلاعات ما رو دارند... و بعد بیش‌‌تر و بیش‌تر حالم بد شد. البته طلا که پاکه چه منتش به خاکه. همین الان در لحظه مشکلی ندارم لپ‌تاپ و گوشی‌ام رو بدهم به برادران الف ... از این ناراحتم که یک حریم خصوصی ساده مردم نمی‌توانند در هیچ شبکهٔ اجتماعی داشته باشند

مهر ماه همین امسال هم بود که از طرف طرح هدی کسی معرفی شد که صحبت کنیم. جالب بود به من گفتند دانشجوی دکتری فلان دانشگاه بهمان هست ولی دریغ از یک اسم یا یک پایان‌نامه با نام ایشان. صحبت هم که کردیم قشنگ برای من واضح بود طرف هر چه من می‌گویم نقیضش را می‌گوید. من می‌گویم درون‌گرا هستم وی می‌گوید برون‌گراست و ... علی ای حال با یک جواب مسخره و بعد هم دیگر جواب ندادن ما را به اصطلاح رد کرد (به نظرم سخیف‌ترین نوع شخصیت همین هست که نتواند با یک دلیل محترمانه و یک خداحافظی معقول یک مسئله را به  اتمام برساند) ولی خنده‌داری اینجا بود که همین نام و نام‌خانوادگی چند مدت بعدش ما را در لینکداین به من درخواست کانکت شدن داد (چون وقتی معرفی شدیم همین‌طوری یک سرچ کردم ببینم ایشان چه کرده است و جز یک پروفایل خالی لینکداین چیزی پیدا نکردم) به پیشنهاد برادم که شاید نظرش عوض شده و مثلا فلان و بهمان اکسپت کردم. یک هفته‌ای گذشت یک پست از ایلان ماسک فرستاد که let's do things that move our hearts! منم گفتم عجب! بی‌خود وقت گذاشتم و یک جواب بالا بلند نوشتم و ... خلاصه کنم ماجرا را که آخرش طرف گفت از برادران الف است :-| و گفت آن کسی که من با وی آشنا شدم نیست و یک نفر دیگر هست. یا للعجب! صادق باشم از برادان الف و این احوالات‌شان و بدم می‌آید ... بعید می‌دانم یک اپسیلون چنین رفتاری با مردم مورد رضایت امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف باشد

از طرفی هر بار می‌روم بیرون نان یا چیز دیگری بگیرم چه طرف خانهٔ عمه‌ام چه خانهٔ مادربزرگم یک الی دو نفر را می‌بینم که تا کمر خم شده‌اند توی سطل زباله دارند آشغال جمع می‌کنند توی گونی. بعد توی همین کوچه توی همین محله یک خانم سانتی مانتال هست که صبح‌ها با ماشین‌اش می‌آید هر صد متر یک مقداری غذای گربه مشخصا از قبل خریداری شده را توی ظرف می‌ریزد برای گربه‌ها؛ دانشگاه که می‌رفتم توی پارک نزدیک میدان دانشگاه که به پل هوایی ایستگاه بی‌آر‌تی می‌رسد یک خانم روشن‌فکر دیگر بود که قشنگ گوشت چرخ‌کرده هر روز صبح اینجا و آنجا می‌ریخت برای سگ و گربه‌ها

من خودم حیوانات را دوست دارم ولی واقعا شما دردتان نمی‌آید می‌بینید مردمی تا کمر خم می‌شوند توی سطل زباله و درآمدتان را گوشت و غذای گربه و سگ خریداری می‌کنید می‌دهید به آن‌ها؟! همین چند وقت پیش جلو چشم خودم یک خانم دیگر از مغازه جگر(!) خرید و گذاشت یک جلوی یک گربهٔ خیابانی در حالی که پنج‌متر آن‌طرف تر یک نفر داشت دست‌فروشی می‌کرد و بیست‌متر آن طرف‌ترش یک دست‌فروش بیچارهٔ دیگر در انتظار خرید مثلا لیف و جوراب بود. من که دردم می‌آید ... من اصلا آدم‌های کم توان جامعه را می‌بینم حالم بد می‌شود دلم می‌گیرد و بعد اصلا یک تنقلک که می‌خورم گاه کوفتم می‌شود که من مثلا می‌توانم فلان چیز را احتمالا بخرم و این بندگان خدا نمی‌توانند ...

نوشته‌هایم مثل کشکولی از همه چیز شدند

امروز از شرکت‌مان پیام دادند که تا فردا مهلت دارید قرارداد را امضا کنید. در حالی که من کللللللی وقت پیش در مورد قرارداد سوال کرده بودم که چرا این شکلی است و به من جوابی نداده بودند. به رئیسم هم گفته بودم و گفته بود پیگیری می‌کند. بعد پیام به رئیسم گفتم این شکلی بود برای ما پیام (قرار بود مثلا شما پیگیری کنید که جواب ما را بدهند چرا قرارداد این شکلی است نه اینکه برای ما اولتی‌ماتوم بگذارند تا فردا امضا کنید) بعد که رئیسم گفت پیگیری می‌کند تازه مسئول HR زنگ زد و خیلی با صدای پر استرسی گفت چه شده؟! بعد از هشت ماه!! گفتم این. گفت پیگیری می‌کند :-| یاللعجب ... بماند که اصلا HR این شرکت از همان ابتدا با من خوب نبود. همان ابتدای قرار مصاحبه آن خانمی که به بنده با عنوان HR تماس گرفت وقتی رزومه‌ام را دید (و احتمالا دید که چادری هستم) کاملا لحنش عوض شد و تلفن را بدون خداحافظی قطع کرد... بعد از مصاحبه و قبول شدن لحنش عوض شد و مثلا در ظاهر دوستانه شد و داشتم فکر می‌کردم امروز با خودم اصلا این HRشان چه قدر بد بود با من ... چه شد که من هیچ نگفتم ... اگر رئیسم نمی‌گفت که پیگیری می‌کنم جا داشت دیگر سر کار نروم اصلا و دست پای‌شان را بگذارم توی پوست گردو؛ منی که قراردادی  هم امضا نکرده‌ام ... ولی خب یک خدایی آن بالا هست که از او حساب می‌برم و این چنین کارهایی را اخلاقی نمی‌دانم ...

توی این دو ماه اخیر یکی از بستگان هم که مشکلی داشت و خانوادهٔ من هم تحت تاثیر قرار گرفته به خاطر برخوردهایش. بالاخره چون خانه بودم از شرایط احوالش آگاه شدم و گفتم ببین من مثل خواهرت؛ راه حل‌هایی زیر برای حل مشکلت به ذهنم می‌رسد این کار و این کار و این کار‌ها می‌توانیم بکنیم؛ خدا شاهد هست که با هیچ لحن بدی هم نگفتم و اصلا صحبت‌هایم توی واتس‌اپ سیو شده هست؛ طرف جواب داد (چهار پنج سال از بنده کوچک‌تر هست) که من بچه نیستم و عاقلانه خودم این مسیر را انتخاب کردم و خودم از پس نیازهای خودم بر می‌آیم. نوشتم که من از لحن صدایت احساس می‌کنم کمی خشمگین هستی، هر موقع آرام شدی و دوست داشتی می‌توانیم صحبت بیش‌تری بکنیم و با هم اگر خواستی به راه‌حل‌های دیگر فکر کنیم. سین کرد و بعدش تصویر اکانتش در واتس‌اپ برای من رفت (که به گمانم یعنی بلاک شدم) و امروز از مادرم از طریق یکی از بستگانم احوالش را این شکلی آگاه شدم که ظاهرا ولی هنوز با خودش کنار نیامده

دیروز یکی از شاگردهایم که قبلا هم باهم بحث معرفتی داشتیم، پیامی فرستاد در مورد اینکه هوش مصنوعی در سال فلان قابلیت آپلود ذهن را ممکن است پیدا کند و فلان و بهمان

پرسیدم از کجا تشخیص می‌دهید که الان خودتان هوش‌مصنوعی نیستید و در انسان واقعی هستید؟  در واقع متن دقیق سوالم این بود:

«فرض کنید 2029 ذهن انسان رو آپلود کنند
سال 2034 بتونند بدن مصنوعی بسازد
سال 2040 بتونند یک کپی از بدن انسان و ویژگی‌های حافظه‌ای اش رو (قلب و مغز و...) روی بدن مصنوعی منتقل کنند
سال 2050 یک محیط آزمایشی هوش مصنوعی بسازند (یک چیزی شبیه فیلم true man) و یک تعدادی از این موجودات ساخته شده (حالا کپی شده از ذهن مغز و بدن برخی انسان‌ها یا ساخته شده به دست خود بشر) رو توش بریزند تا رفتارهاشون رو در مواجه با اتفاقات مختلف مطالعه کنند
مثلا اگر اتفاق ایکس رو پیش بیاریم این جامعه به کجا میره و چه رفتارهایی از خودش نشون میده (مثل مطالعات جامعه شناسی) یا مطالعات روان‌شناسی فردی و مطالعات رفتارهای دینی و... (که به نظرم مطالعات علوم انسانی سخت‌ترین‌ها هستند چون کسی نمی‌دونه توی ذهن انسان واقعا چه میگذره مگه اینکه دسترسی مثلا به فرم اطلاعات یک موجود دیگه باشه) 

و شما از کجا می‌دونید الان یک بشر و انسان واقعی هستید که در سال 2025اید یا یک موجود کپی شده و یا ساخته شده به دست بشر در سال 2050 یا مثلا 3000؟

فرض کنید چنین شرطی هم توی محیط آزمایش گذاشته شده باشه اگه موجود کپی شده یا ساخته شده تمیز بده محیط آزمایش رو حذف میشه؛ در آن صورت با فرض تمیز دادن خودتون که یک نسخه کپی هستید و بشر واقعی نیستید چه عکس‌العملی خواهید داشت؟»
گفت‌گوی جالبی رد و بدل شد و آن وسط ها یک سری صحبت‌های معرفتی هم شد یک قسمت جالب حرف ایشان این بود که

«فرد در نظر انداختن به حالات خویش از احوالات امام خود آگاه است و نظر و امر او را نسبت به جزئیات زندگی خود متوجه میشود  

رحمانیت امام را در رحمانیتی که  به افراد دارد درک میکند ، عشق امام به موجودات عالم را در عشقی که خود به موجودات عالم پیدا کرده است درک میکند و قلبش به او می‌فهماند که تمام این احساسات عمیق و فهمی که دارد برایش کشف میشود در اثر پیوندی است که با قلب امام پیدا کرده و همه چیز را از او میگیرد... »

 

با خودم فکر می‌کردم چه قدر ما دوریم از امام‌مان؛ خودم را می‌گویم این‌قدر درگیر مسئله‌های فرعی هستم که اصلا نمی‌دانم این‌ها که این بندهٔ خدا گفته چه حالتی است ... ما به خیال خودمان چهارتا کار قرآن و حدیث انجام می‌دهیم که به درد چهار تا پژوهشگر بخورد ولی خودمان غافل و دور از معرفت به امام هستیم ... و اصلا از کجا معلوم که این‌ها که می‌کنیم را امام زمان راضی هست یا نه؟

 

دیروز به دکتر ع نوشتم: «شما چه طور می‌توانید تضمین کنید کاری که می‌کنید مورد رضایت امام زمان هست؟»
جواب دادند که: «... ولی هدف کاربری این دوستان نیست. فهم من این است که رسیدن این محصول مهم و کاربردی است. ولی تضمین که ندارم. به قدر فهم و به امید رضایت میشه گام بر داشت»

 

با خودم فکر می‌کردم کمتر از هفت روز دیگر نیمهٔ شعبان هست و من چه اگر بکنم به درد امام زمانم می‌خورد و وی را راضی و خوشحال می‌کند؟

چقدر مای این دوران بیچاره هستیم ... چه قدر بد هست که امام زمان‌مان را نمی‌بینیم و نمی‌توانیم با وی سخن بگوییم

چه قدر خوش بحال آن‌هایی که در زمان مثلا امیرالمؤمنین زندگی می‌کردند بوده ... خوش بحال‌شان به منبع علم وصل بودند و افسوس که سوال‌های سودمند کم پرسیده‌اند

چه قدر دلم می‌خواست می‌شد در مورد معنای زندگی، در مورد مسائل اوپن، در مورد بندگی و معرفت و هدف و خیلی چیزهای دیگر از امام زمان بپرسم؛ اما من درگیر نیازهای سادهٔ جسمانی خودم هستم و دور از وی 

بجای اینکه بنشینم مقالهٔ ددلاین ۱۵ فوریه‌ام رو درست کنم نشسته‌ام اینجا به کشکول نویسی ... از بس ذهنم فرار می‌کند و خسته و درمانده و ملول از دنیا و آدم‌ها و زندگی شده

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۴ دی ۰۳ ، ۱۵:۵۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۰ مهر ۰۳ ، ۰۸:۱۴

از دانشگاه بهشتی متنفر بودم
به تنفرم افزوده شد

یعنی چه اشتباه بزرگی کردم ...

امروز از صمیم قلبم کارمندانش را لعن کردم 

معرفت شاید که نه حتما جزو مهم‌ترین چیزهاست ...

این حدیث که «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلة» کسی که بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است

مرگ جاهلیت  ...
عبارت «مرگ جاهلیت» خیلی ناخوشایند است، آدم از اینکه جاهل بماند و به این سیاق بمیرد باید وحشت کند و من از این رو

دوست داشتم بدانم معرفت چیست، معرفتی که اینجا گفته شده باید یک چیز خاص باشد که وقتی آدم به دستش آورد متوجه خاص بودنش بشود و جهالت رهیده شود.

و من دنبال معرفت بودم هستم

و تا بحال از اِن نفر پرسیدم که «معرفت اکتسابی است یا اعطایی»؟ بالاخره این معرفتی که این قدر مهم هست را ما خودمان باید برویم دنبالش؟ و خودمان کسبش کنیم؟

توی کتاب‌ها و سخنرانی‌ها بعید می‌دانم پیدا شود 

یا اینکه اعطایی است ... خدا باید لطفش را شامل بنده‌ای کند و آن را به او بدهد؟ این شکلی بنده‌ای که به مرگ جاهلیت مرده عذر دارد چون می‌گوید به من داده نشد

پس اکتسابی است؟ پس چگونه است این اساتید الهیات و غیره بین‌شان معرفتی موجود نیست؟ دیگر ایشان از ما بیش‌تر و بیش‌تر مطالعه و کسب دانش داشته‌اند ... (البته من که باشم بگویم چه کسی با معرفت هست چه کسی نیست حس خودم را می‌گویم وگرنه من که معرفت سنج ندارم)

تا

تا دیروز که داشتم با ماتوبوس بی‌آر‌تی می‌رفتم دانشگاه، برای اینکه از وقتم استفاده کرده باشم هم توی گوشم زیارت عاشورا گذاشته بود؛

نمی‌دانم چه شد که انگار برای اولین بار بود این فراز را می‌شنیدم، منی که این همه زیارت عاشورا خوانده بودم

«فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذی اَکْرَمَنی بِمَعْرِفَتِکُمْ وَمَعْرِفَةِ اَوْلِیاَّئِکُمْ»
 

معرفت نه اکتسابی است و نه اعطایی ... معرفت خواستنی است. یعنی شاید بهتر است بگویم یک‌جورایی یک ترکیب خطی از کسب و اعطا است ...

باید بروی بگویی من معرفت می‌خواهم! لطفا به من معرفت بدهید، این قدم من است برای داشتن معرفت، و بعد او اعطا می‌کند و این قدم اوست ...

چه قدر ساده، چه قدر عجیب ...

و می‌خواهم حالا همین فردا بروم مشهد که نزدیک‌ترین راه است بگویم من معرفت می‌خواهم :)

 

جالب‌تر اینکه فراز بعدی همین قسمت در زیارت عاشورا این است: «وَ رَزَقَنِی الْبَراَّئَةَ مِنْ اَعْداَّئِکُمْ » اینکه بتوانی از آن دو نفر برائت بجویی روزی است! این‌چنین نیست که هر کسی بتواند داشته باشدش 

 

بیست و شش شهریور عزیز
چه کسی فکرش را می‌کرد این قدر من با تو نزدیک بشوم؟

روزهای مختلف می‌آیند و می‌روند و وقتی به تو می‌رسد، ... نمی‌دانم انتظار دارم چه خاطره‌ای از تو را در خاطر بیاورم

شاید قبلا با رسیدن تو ناراحت می‌شدم، شرمنده می‌شدم، دلم می‌خواست فراموش کنم و بی‌اهمیت جلوه دهم

اما امروز مشتاقم تا فردا تو را در آغوش بکشم

انکار نمی‌کنم که می‌ترسم از بزرگ‌تر شدن، دنیای بزرگ‌ترها، مشکلات‌شان بزرگ‌تر هست، سختی‌ها، چالش‌هایش بیش‌تر هست

ولی برای مثل منی، حل مسئلهٔ سخت‌تر، لذت‌بخش‌تر هست و این می‌شود که بر ترسم غلبه می‌کنم و با تو راه می‌آیم 

نمی‌دانم اگر آدم بودی چه شکلی بودی :)  گاه فکر می‌کنم اگر آدم بودی احتمالا خود خود خودم می‌شدی 

یا نه ... تو حتی خیلی بهتر می‌بودی، متین، با وقار، صبور، اهل مطالعه و خردمند ... من چه قدر مغرورم!

چه قدر دلم می‌خواست می‌شد زبان باز کنی و از خودت بگویی، از تجربه‌های مختلفت در طول تاریخ، از آدم‌هایی که دیدی‌شان، آمدند و رفتند

چه قدر دلم می‌خواهد بدانم آیا روز و شب و تاریخی که به ظاهر دست خودشان نبوده و نیست می‌تواند در سرنوشت آدم‌ها تاثیرگذار باشد؟

امیدوارم فردا تو هم از دیدن من خوشحال شوی

 

تجربهٔ اندک من می‌گوید کار پژوهشی که برای پاسخ دادن به یک سوال یا حل کردن یک مسئله هست، کار پژوهشی جالب و موفقی است

برعکس کار پژوهشی که با قصد اینکه مقاله بدهیم حالا یک پژوهش تعریف کنیم کار پژوهشی خیلی جالبی نخواهد بود

و این می‌شود که از گروه بچه‌های LLM خوشم نیاید؛ چون واضح و مبرهن که اغلب ایشان دنبال یافتن جواب و پاسخ به سوال نیستند و یا حل کردن یک مسئله هدف اصلی‌شان نیست؛ طرز فکرشان این هست که تا فلان ددلاین چه‌طور می‌توانیم یک کار پژوهشی دیگر داشته باشیم

بدتر از آن برخوردهای پنهانی و پیدایی ایشان هست ... من کار گروهی کم کرده‌ام ولی این شکلی پیش رفتن جالب نیست و من واقعا نمی‌پسندم

 

پی‌نوشت: می‌رویم که در خاطرات‌مان ثبت کنیم که پس از شش سال اخراج شدیم از دانشگاه

خیلی حالم گرفته و خراب بود؛ خیلی زیاد! با خودم می‌گفتم من که تمام تلاشم را کردم ... 
تا که امشب این حدیث عجیب را دیدم «عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ سُلَیْمَانَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ یَقُولُ: إِنَّ اَللَّهَ وَسَّعَ أَرْزَاقَ اَلْحَمْقَى لِیَعْتَبِرَ اَلْعُقَلاَءُ وَ یَعْلَمُوا أَنَّ اَلدُّنْیَا لَیْسَ یُنَالُ مَا فِیهَا بِعَمَلٍ وَ لاَ حِیلَةٍ .» (عبد الله بن سلیمان مى‌گوید از امام صادق(علیه السّلام)شنیدم که مى‌فرمود: «خداوند روزى افراد نادان را فراخ کرده تا خردمندان عبرت گیرند و بدانند که با کار و تدبیر نمى‌شود،به دنیا دست یافت .»)
خیلی جالب هست، مدرک دکتری را هم اگر یک جور رزق در نظر بگیریم و فرض کنیم که این حدیث درست باشد، نتیجه‌اش می‌شود که با عمل و تدبیر نمی‌توان به آن دست یافت! 

البته گفته‌اند که تا یک سال فرصت هست که اگر پذیرش بگیری، درخواست بازگشت به تحصیل بزنی و بعد بروی کمیسیون موارد خاص و آن موقع سرترم را برایت باز می‌کنند که بتوانی دفاع بکنی 

و البته من هنوز حالم خراب هست و کسی حجم خرابی حالم را نمی‌داند، فقط برادر کبیر آن روز قدری از آن را متوجه شد

یک حدیث دیگر هم هست که بسیار عجیب هست؛ حضرت امیر فرمودند:«عرفت الله بفسخ العزائم» (خدا را شناختم بر آنچه تصمیم گرفتم و نشد!)

انصافا این خیلی حدیث ترسناکی است ... تصمیم‌های ما هیچ است در برابر عزم و ارادهٔ خدا، البته که باید هیچ باشد ولی یعنی انگار ما با هیچ تدبیر و تلاش و عملی هم حتی ممکن هست به چیزی نرسیم چون خدا خواسته ... این تن دادن به اینکه «خدا خواسته» واقعا ترسناک هست؛ می‌تواند تو را در ورطه جبر بکشاند و یک آدم عاطل و باطل جبرگرا بشوی، می‌تواند به کمال برساند «الهی رضا برضائک و تسلیما لامرک»

خدایا ما (لااقل شخص خودم) بندگان خیلی خیلی معمولی هستیم! لطفا امتحان سخت نگیر که پرت شویم سیاهی و رفوزه شویم

انا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین

من بندهٔ ناتوان، خوار، ناچیز، مستمند و بیچارهٔ تو هستم

رحم کن

هفتهٔ پیش از دانشگاه می‌خواستم بروم منزل مادربزرگم

از میدان شهریاری سوار این مینی‌بوس‌ها شدم به سمت تجریش که از آنجا اتوبوس سوار شوم

وسط مینی‌بوس ایستاده بودم و پشت راننده دو خانم شیک و پیک و قرتی روی برآمدگی موتور مینی‌بوس نشسته بودند رو به سمت صندلی‌ها، به همراه کودک چهار پنج‌سالهٔ‌شان

روی صندلی تک نفرهٔ پشت راننده یک آقا با لباس مشکی و محاسن بلند و انگشتر عقیق نشسته بود

روی صندلی دو نفرهٔ بعدی یک خانم با بلوز سفید و شال آبی پر رنگ که نیمی از موهایش را پوشانده بود و بغل دستش هم یک خانم دیگر نشسته بود

جلوی من یک آقای جوان با عینک بود و کنار دستم روی صندلی تک نفره یک پسر نوجوان که نمی‌دانم از اینکه من بالای سرش ایستاده بودم معذب بود یا چیز دیگری معذبش کرده بود

پشت سرم هم یک خانم ایستاده بود که حاضر نبود برود کمی عقب‌تر بایستد

بقیهٔ ماشین هم یک تعداد آدم دیگر

بچهٔ آن دو خانم که پشت سر راننده نشسته بودند؛ خیلی بلند گریه و ناله می‌کرد و صدا می‌داد؛ حالت طبیعی نداشت

خانم شال آبی پررنگ چیزی زمزمه خطاب به آن دو نفر گفت که من نفهمیدم؛ آقای محاسن مشکی هم همین‌طور انگار که از سر و صدای بچه به مادرشان شکایت کرد

توی ترافیک بودیم که یکهو یکی از آن خانم‌ها به راننده گفت در را بزند و دوتایشان پیاده شدند

بچه هم همین‌طور

آقای جواب عینکی رفت جای آن‌ها نشست

از پنجره نگاه کردم دیدم بچه تنهاست؛ دستش را به میله‌های حیاط ساختمان کنار خیابان گرفته و ناله و گریه می‌کند

آقای راننده با دستش به بچه اشاره می‌کرد و بلند می‌گفت «برو آن طرف، پیاده رو رو برو جلو مامانت اینا رفتن آن طرف!»

خانم شال آبی شروع کرد بلند بلند غر زدن که آخه این هم شد بچه؟! و رو به آقای محاسن مشکی که «واقعا اعصاب داشتید این رو جلوتون تحمل کردید»

توی ترافیک ماشین پراید جلوی ما به بچه اشاره کرد که برود پیشش

معلوم بود راننده دارد حرص می‌خورد و مدام به بچه می‌گفت برود آن طرف

نمی‌دانم آدم‌های پراید سفید به بچه چه داشتند می‌گفتند، بچه برگشت و دوباره میله‌های حیاط ساختمان را گرفت و گریه و ناله با صدای بلند

متوجه شدم همهٔ اتوبوس دارند به بچه می‌خندند؛

خشمم گرفت

راننده گفت «خب اگر نرود پی پدر و مادرش توی خیابان می‌دزدنش و می‌برند کلیه و قلب‌اش را می‌فروشند»

خانم شال آبی گفت «بهتر! چنین بچه‌ای چه فایده‌ای برای خودش و جامعه دارد؟ بهتر که ببرند قلب و کلیه‌اش را بدزدند بندهند چند آدم سالم استفاده کنند»

باز آدم‌های توی اتوبوس شروع کردند به خندیدن

عصبانی بودم از این حرف‌ها دلم می‌خواست بگویم «اگر بچهٔ خودتان این شکلی بود هم همین‌طور این‌قدر ساده می‌گفتید بدزدنش و ببرند قلب و کلیه‌اش را بفروشند؟!»

با نگاهم بچه را دنبال می‌کردم که بالاخره چه می‌شود؛ توی دلم گفتم اگر نرفت ادامهٔ پیاده رو را کاش بروم دستش را بگیرم بگذارم توی دست پلیس؛ به درک که دیر برسم!

افرادی که توی پراید سفید بودند یک دسته بادکنک سفید و قرمز دادند به بچه

بچه ادامهٔ پیاده رو را گرفت رفت

ترافیک باز شد و مینی‌بوس شروع به حرکت کرد

تمام افراد مینی‌بوس با نگاهشان بچه را دنبال می‌کردند که بالاخره رفت یا نه

من ته پیاده‌رو آن دو خانم را ندیدم؛ با خودم گفتم «یعنی همین‌طوری بچه‌شان را رها کردند و رفتند؟! ... کجا رفتند؟!»

ماشین پیچید و دیگر کلا نمی‌شد بچه را دید

خانم شال‌آبی با خانم بغل‌دستی و آقای جلویی‌اش چیزهایی زمزمه می‌کردند و می‌خندیدند

پسر عینکی هم لبخند می‌زد

انگار فقط من بودم که حالم از آنچه رخ داده بود بد بود

پر از احساس اندوه و غم هستم

انگار نه انگار که همین هفتهٔ پیش نجف بودم