بینهایت خسته هستم
از درون احساس غم، فرسودگی و پژمردگی دارم
مقالهام برای بار سوم ریواز خورده و این بار واقعا داور دوم بیانصافی کرده مشکلی که با دو تا ادیت حل میشده رو بیهوده بزرگ جلوه داده و بعد از یک سال و اندی سر دواندن ریجکت کرده ... باز هم دم ادیتور گرم که ما رو ریجکت نکرده و گفته ریواز کنید
گروه llm هست و یک سری تسک ویژالیزیشن مونده
گروه قرآن و حدیث هم هست و با وجودی که من تلاش کردم کلی کد رو بهبود ببخشم و ریفکتور کنم بخاطر اینکه همکارم Depends بکار نبرده بود توی fastapi و همینطوری DB رو یکجایی از کد فراخوانی کرده بود یک روز و نیم درگیر پیدا کردن مشکل بودم و فکرم مشغول بود و از اون سمت هم که پرسیده میشد چرا درست کار نمیکنه حسابی بهخاطر رنجور بودن حالم بهم میریختم
با دکتر ع صحبت کرده بودم یک پروپوزال نوشته بودم و قرار بود یک پلن بکآپ داشته باشم که اگر مقاله پذیرش نگرفت یک مقالهٔ پرکتیکال با ایشان بدهم و اسم استاد راهنمایم رو هم بزنم قدش که راحتتر بروم پذیرش بگیرم و مجوز دفاع ... این قدر تسکهای کوچولو و گاه وقتگیر رسید که نشد روی این مورد وقت بذارم ... تعریف سوالات که بخش اول پروپوزالم بود هم حسابی به چالشم و امروز هم که داشتم جوابها رو بررسی میکردم اصلا احساس کردم دو سه تا سوالم ایراد داره ... بماند که ریزالتی که میخواستم رو هم نگرفتم و کلافه هستم که خب حالا چه کنم، کارهای دیگهای که میخواستم انجام بدهم رو الان نمیرسم انجام بدهم چون ددلاین اسپیشال ایشو تا ۱۵ فوریه هست
کارم هم هست و دوستش دارم، چون احساس امنیت مالی میده و همینطور موضوعش نه اون قدر ساده هست که فکر کنم دارم بیهودگی میکنم نه این قدر سخته که کلافه بشم ... تنها مشکلی که هست نیاز به نیرو داشتیم چندتا از شاگردانم رو معرفی کردم و یکیشون انتخاب شد ولی امان از این دهه هشتادیها ... با توجه به دیر شروع کردنشون و عدم خلاقیت و کمی دقت کم کم دارم میروم به سمت پشیمانی از خودم که چرا ایشون رو معرفی کردم :)) از اون طرف یک کمی هم ناراحت شدم نفر قبلی که معرفی کرده بودم که هر دو مون توی یکی دیگه از تیمهای دکتر ع هست ظاهرا کارش اونجا با کارهای اینجامون کانفیلیک آف اینترسنت داره و امیدوارم ایدههای اینجای ما رو نبره اونجا
خونهٔ عمه هم که ... واقعا تحمل صدای بلند تلویزیون عمه رو دیگه ندارم و اینکه استقلال در امور سادهٔ زندگی مثل غذا و یا خواب (بخاطر صدا) هم ندارم حسابی منجر شده بداخلاق بشم و بخوام از اینجا زودتر برم و مادرم امروز که تلفن صحبت میکردیم و صدای تلویزیون از اتاق در بسته توی گوشش بود پرسید: چه طوری یک سال و نیم دوام آوردی؟ (حالا جالبه عمهام میگفت نمیشه کاری کنی اینجا بیشتر بمونی؟ کارت چه جوری هست که میخوای بری؟ گفتم بالاخره هرکسی میخواد بره سر خونه و زندگی خودش)
چند روز پیش هم توی یکی از این کانالهای به ظاهر مذهبی که جوانی جواب شبهه میداد پیام بنده خدا رو خوندم که فلان و بهمان؛ بیخود دلم سوخت و بهش پیام دادم با این مضمون که این احساس غم و اینکه آدم بخواد کسی رو پیدا کنه صحبت کنه و خالی بشه طبیعی هست؛ از طرفی احساس معذب بودن داشتم و برای اینکه موضوع صحبتی منطقی باشه و گفتم ما چنین apiهای مذهبی برای محققین و کسانی که کار حدیث میکنن ساختیم شاید به کار شما که جواب شبهه میدید هم بخوره و اگر نیازمندی هم بود میتونید بگید ما در حد توانمون شاید بتونیم فراهم کنیم و بخواهید توی گوگل میت دربارهاش صحبت کنیم. اول اینکه طرف خیلی مغرورانه اول جواب داد که «حالا بذار ببینم چی میشه» و بعدهم درومد گفت «پش شما میخوای قرار کاری بذاری» و وقتی گفتم نه فی سبیلالله هست و پولی نیست نوشت «خیلی ممنون و خدانگهدار» و چت رو دیلیت کرد و به گمانم من رو هم بلاک کرد (چون پیام بعدیام رو تا به الان سین نکرد) و حالم هم از این اخلاق بیخود به ظاهر مذهبیاش که کلی توی گروهش میگه من برای خدا کار میکنم و پولی دریافت نمیکنم و چه قدر تنهام و ... و ننه من غریبم بازیهای فراوانش و بعد این شکلی برخورد کردنش بسیار به هم خورد. مثلا میشه این طور برداشت کرد که فقط خودش هست که برای رضای خدا کار میکنه و اگر یک نفر یا یک عده ای چنین پیامی بدهند درجا بلاک میکنه و میگه شما پولی هستید؟ علاوه بر این قبل پیام آخرش یک لینک فرستاد که درجا پاکش کرد و لینک چیزی نبود (چون من روش کلیک کردم چون اسم آیدی خودم رو دیدم) جز یک لینک به سیود مسیج خودم!!!!! بعد از این اتفاقات بیشتر فکر کردم و به این نتیجه رسیدم ایشون احتمالا از برادران الف هست! و این بیچارگی ماست که احتمالا تمام این پروکسی و ویپیانهایی که داریم توسط همین براداران الف فروخته میشه و تمام اطلاعات ما رو دارند... و بعد بیشتر و بیشتر حالم بد شد. البته طلا که پاکه چه منتش به خاکه. همین الان در لحظه مشکلی ندارم لپتاپ و گوشیام رو بدهم به برادران الف ... از این ناراحتم که یک حریم خصوصی ساده مردم نمیتوانند در هیچ شبکهٔ اجتماعی داشته باشند
مهر ماه همین امسال هم بود که از طرف طرح هدی کسی معرفی شد که صحبت کنیم. جالب بود به من گفتند دانشجوی دکتری فلان دانشگاه بهمان هست ولی دریغ از یک اسم یا یک پایاننامه با نام ایشان. صحبت هم که کردیم قشنگ برای من واضح بود طرف هر چه من میگویم نقیضش را میگوید. من میگویم درونگرا هستم وی میگوید برونگراست و ... علی ای حال با یک جواب مسخره و بعد هم دیگر جواب ندادن ما را به اصطلاح رد کرد (به نظرم سخیفترین نوع شخصیت همین هست که نتواند با یک دلیل محترمانه و یک خداحافظی معقول یک مسئله را به اتمام برساند) ولی خندهداری اینجا بود که همین نام و نامخانوادگی چند مدت بعدش ما را در لینکداین به من درخواست کانکت شدن داد (چون وقتی معرفی شدیم همینطوری یک سرچ کردم ببینم ایشان چه کرده است و جز یک پروفایل خالی لینکداین چیزی پیدا نکردم) به پیشنهاد برادم که شاید نظرش عوض شده و مثلا فلان و بهمان اکسپت کردم. یک هفتهای گذشت یک پست از ایلان ماسک فرستاد که let's do things that move our hearts! منم گفتم عجب! بیخود وقت گذاشتم و یک جواب بالا بلند نوشتم و ... خلاصه کنم ماجرا را که آخرش طرف گفت از برادران الف است :-| و گفت آن کسی که من با وی آشنا شدم نیست و یک نفر دیگر هست. یا للعجب! صادق باشم از برادان الف و این احوالاتشان و بدم میآید ... بعید میدانم یک اپسیلون چنین رفتاری با مردم مورد رضایت امام زمان عجلاللهتعالیفرجهالشریف باشد
از طرفی هر بار میروم بیرون نان یا چیز دیگری بگیرم چه طرف خانهٔ عمهام چه خانهٔ مادربزرگم یک الی دو نفر را میبینم که تا کمر خم شدهاند توی سطل زباله دارند آشغال جمع میکنند توی گونی. بعد توی همین کوچه توی همین محله یک خانم سانتی مانتال هست که صبحها با ماشیناش میآید هر صد متر یک مقداری غذای گربه مشخصا از قبل خریداری شده را توی ظرف میریزد برای گربهها؛ دانشگاه که میرفتم توی پارک نزدیک میدان دانشگاه که به پل هوایی ایستگاه بیآرتی میرسد یک خانم روشنفکر دیگر بود که قشنگ گوشت چرخکرده هر روز صبح اینجا و آنجا میریخت برای سگ و گربهها
من خودم حیوانات را دوست دارم ولی واقعا شما دردتان نمیآید میبینید مردمی تا کمر خم میشوند توی سطل زباله و درآمدتان را گوشت و غذای گربه و سگ خریداری میکنید میدهید به آنها؟! همین چند وقت پیش جلو چشم خودم یک خانم دیگر از مغازه جگر(!) خرید و گذاشت یک جلوی یک گربهٔ خیابانی در حالی که پنجمتر آنطرف تر یک نفر داشت دستفروشی میکرد و بیستمتر آن طرفترش یک دستفروش بیچارهٔ دیگر در انتظار خرید مثلا لیف و جوراب بود. من که دردم میآید ... من اصلا آدمهای کم توان جامعه را میبینم حالم بد میشود دلم میگیرد و بعد اصلا یک تنقلک که میخورم گاه کوفتم میشود که من مثلا میتوانم فلان چیز را احتمالا بخرم و این بندگان خدا نمیتوانند ...
نوشتههایم مثل کشکولی از همه چیز شدند
امروز از شرکتمان پیام دادند که تا فردا مهلت دارید قرارداد را امضا کنید. در حالی که من کللللللی وقت پیش در مورد قرارداد سوال کرده بودم که چرا این شکلی است و به من جوابی نداده بودند. به رئیسم هم گفته بودم و گفته بود پیگیری میکند. بعد پیام به رئیسم گفتم این شکلی بود برای ما پیام (قرار بود مثلا شما پیگیری کنید که جواب ما را بدهند چرا قرارداد این شکلی است نه اینکه برای ما اولتیماتوم بگذارند تا فردا امضا کنید) بعد که رئیسم گفت پیگیری میکند تازه مسئول HR زنگ زد و خیلی با صدای پر استرسی گفت چه شده؟! بعد از هشت ماه!! گفتم این. گفت پیگیری میکند :-| یاللعجب ... بماند که اصلا HR این شرکت از همان ابتدا با من خوب نبود. همان ابتدای قرار مصاحبه آن خانمی که به بنده با عنوان HR تماس گرفت وقتی رزومهام را دید (و احتمالا دید که چادری هستم) کاملا لحنش عوض شد و تلفن را بدون خداحافظی قطع کرد... بعد از مصاحبه و قبول شدن لحنش عوض شد و مثلا در ظاهر دوستانه شد و داشتم فکر میکردم امروز با خودم اصلا این HRشان چه قدر بد بود با من ... چه شد که من هیچ نگفتم ... اگر رئیسم نمیگفت که پیگیری میکنم جا داشت دیگر سر کار نروم اصلا و دست پایشان را بگذارم توی پوست گردو؛ منی که قراردادی هم امضا نکردهام ... ولی خب یک خدایی آن بالا هست که از او حساب میبرم و این چنین کارهایی را اخلاقی نمیدانم ...
توی این دو ماه اخیر یکی از بستگان هم که مشکلی داشت و خانوادهٔ من هم تحت تاثیر قرار گرفته به خاطر برخوردهایش. بالاخره چون خانه بودم از شرایط احوالش آگاه شدم و گفتم ببین من مثل خواهرت؛ راه حلهایی زیر برای حل مشکلت به ذهنم میرسد این کار و این کار و این کارها میتوانیم بکنیم؛ خدا شاهد هست که با هیچ لحن بدی هم نگفتم و اصلا صحبتهایم توی واتساپ سیو شده هست؛ طرف جواب داد (چهار پنج سال از بنده کوچکتر هست) که من بچه نیستم و عاقلانه خودم این مسیر را انتخاب کردم و خودم از پس نیازهای خودم بر میآیم. نوشتم که من از لحن صدایت احساس میکنم کمی خشمگین هستی، هر موقع آرام شدی و دوست داشتی میتوانیم صحبت بیشتری بکنیم و با هم اگر خواستی به راهحلهای دیگر فکر کنیم. سین کرد و بعدش تصویر اکانتش در واتساپ برای من رفت (که به گمانم یعنی بلاک شدم) و امروز از مادرم از طریق یکی از بستگانم احوالش را این شکلی آگاه شدم که ظاهرا ولی هنوز با خودش کنار نیامده
دیروز یکی از شاگردهایم که قبلا هم باهم بحث معرفتی داشتیم، پیامی فرستاد در مورد اینکه هوش مصنوعی در سال فلان قابلیت آپلود ذهن را ممکن است پیدا کند و فلان و بهمان
پرسیدم از کجا تشخیص میدهید که الان خودتان هوشمصنوعی نیستید و در انسان واقعی هستید؟ در واقع متن دقیق سوالم این بود:
«فرض کنید 2029 ذهن انسان رو آپلود کنند
سال 2034 بتونند بدن مصنوعی بسازد
سال 2040 بتونند یک کپی از بدن انسان و ویژگیهای حافظهای اش رو (قلب و مغز و...) روی بدن مصنوعی منتقل کنند
سال 2050 یک محیط آزمایشی هوش مصنوعی بسازند (یک چیزی شبیه فیلم true man) و یک تعدادی از این موجودات ساخته شده (حالا کپی شده از ذهن مغز و بدن برخی انسانها یا ساخته شده به دست خود بشر) رو توش بریزند تا رفتارهاشون رو در مواجه با اتفاقات مختلف مطالعه کنند
مثلا اگر اتفاق ایکس رو پیش بیاریم این جامعه به کجا میره و چه رفتارهایی از خودش نشون میده (مثل مطالعات جامعه شناسی) یا مطالعات روانشناسی فردی و مطالعات رفتارهای دینی و... (که به نظرم مطالعات علوم انسانی سختترینها هستند چون کسی نمیدونه توی ذهن انسان واقعا چه میگذره مگه اینکه دسترسی مثلا به فرم اطلاعات یک موجود دیگه باشه)
و شما از کجا میدونید الان یک بشر و انسان واقعی هستید که در سال 2025اید یا یک موجود کپی شده و یا ساخته شده به دست بشر در سال 2050 یا مثلا 3000؟
فرض کنید چنین شرطی هم توی محیط آزمایش گذاشته شده باشه اگه موجود کپی شده یا ساخته شده تمیز بده محیط آزمایش رو حذف میشه؛ در آن صورت با فرض تمیز دادن خودتون که یک نسخه کپی هستید و بشر واقعی نیستید چه عکسالعملی خواهید داشت؟»
گفتگوی جالبی رد و بدل شد و آن وسط ها یک سری صحبتهای معرفتی هم شد یک قسمت جالب حرف ایشان این بود که
«فرد در نظر انداختن به حالات خویش از احوالات امام خود آگاه است و نظر و امر او را نسبت به جزئیات زندگی خود متوجه میشود
رحمانیت امام را در رحمانیتی که به افراد دارد درک میکند ، عشق امام به موجودات عالم را در عشقی که خود به موجودات عالم پیدا کرده است درک میکند و قلبش به او میفهماند که تمام این احساسات عمیق و فهمی که دارد برایش کشف میشود در اثر پیوندی است که با قلب امام پیدا کرده و همه چیز را از او میگیرد... »
با خودم فکر میکردم چه قدر ما دوریم از اماممان؛ خودم را میگویم اینقدر درگیر مسئلههای فرعی هستم که اصلا نمیدانم اینها که این بندهٔ خدا گفته چه حالتی است ... ما به خیال خودمان چهارتا کار قرآن و حدیث انجام میدهیم که به درد چهار تا پژوهشگر بخورد ولی خودمان غافل و دور از معرفت به امام هستیم ... و اصلا از کجا معلوم که اینها که میکنیم را امام زمان راضی هست یا نه؟
دیروز به دکتر ع نوشتم: «شما چه طور میتوانید تضمین کنید کاری که میکنید مورد رضایت امام زمان هست؟»
جواب دادند که: «... ولی هدف کاربری این دوستان نیست. فهم من این است که رسیدن این محصول مهم و کاربردی است. ولی تضمین که ندارم. به قدر فهم و به امید رضایت میشه گام بر داشت»
با خودم فکر میکردم کمتر از هفت روز دیگر نیمهٔ شعبان هست و من چه اگر بکنم به درد امام زمانم میخورد و وی را راضی و خوشحال میکند؟
چقدر مای این دوران بیچاره هستیم ... چه قدر بد هست که امام زمانمان را نمیبینیم و نمیتوانیم با وی سخن بگوییم
چه قدر خوش بحال آنهایی که در زمان مثلا امیرالمؤمنین زندگی میکردند بوده ... خوش بحالشان به منبع علم وصل بودند و افسوس که سوالهای سودمند کم پرسیدهاند
چه قدر دلم میخواست میشد در مورد معنای زندگی، در مورد مسائل اوپن، در مورد بندگی و معرفت و هدف و خیلی چیزهای دیگر از امام زمان بپرسم؛ اما من درگیر نیازهای سادهٔ جسمانی خودم هستم و دور از وی
بجای اینکه بنشینم مقالهٔ ددلاین ۱۵ فوریهام رو درست کنم نشستهام اینجا به کشکول نویسی ... از بس ذهنم فرار میکند و خسته و درمانده و ملول از دنیا و آدمها و زندگی شده