اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

۹۸ مطلب با موضوع «همین طوری بدون تامل :: پرت و پلا» ثبت شده است

بعد از نمی‌دونم چند روز وصل شدم و رفتم اینتساگرام

شبکهٔ اجتماعی بدی هست 
ار ویدئوهای کوتاه که مغز آدم رو کم تمرکز می‌کنه بگیر تا ...

 

صبح دیدم که هم‌کلاسی دورهٔ ارشدم متنی زیر پستی که برای میانمار گذاشته بودم گذاشته و یک سری حرف‌هایی زده که

- عددی که تو برای میانمار پست گذاشتی بیش‌ترش توی کشور خودت کشته شدن

- کاش خدا و امام زمانی وجود داشت (می‌دانم مدتی است بی‌اعتقاد به این‌ها) شده و ...

با وجودی که برادرم گفته بود به کسی که به خدا دیگر اعتقادی نداره جواب نده؛ جواب نوشتم؛

- گفتم خدا هست و امام زمان هم هست

- و یک سری چیزهای دیگر

 

یک پست از یک تصویر از حملهٔ آمریکا به عراق گذاشتم. صحنهٔ ناخوشایندی بود؛ شاید بعد از چهار سال داشتم یک پست می‌گذاشتم

پی نوشت زدم؛ توی این مدت بی‌اینترنتی به ذهنم رسید بروم یک ماه عراق که به کارهایم برسم هم اینترنت داشته باشم هم دعا کنم؛ پرس و جو کردم متوجه شدم هنوز زیرساخت‌های برقش رو نتوانسته جبران کنه و شما برای اینکه کل روز برق داشته باشی باید از جنراتور برق بخری

 

ظهر آمدم دوباره یک سر بزنم:

این دو ریپلای از هم‌اتاقی‌های دورهٔ ارشدم گرفتم

اولی سارا ط. رشتهٔ انرژی. نوشته:

- خیلی متاسفم از اینکه تو عراق برقق ندارند که تو نتونستی بری حداقل برای یه مدت کوتاه این کشور رو از وجودت پاک کنی و خیلی متاسفام از اینکه پیشتر از این آنفالوت نکردم که چشمم به این پست احمقانه‌ات آلوده نشه

 

دومی مریم ش. رشتهٔ‌ انرژی نوشته:

- متاسفم که فکر می‌کنی ملت کورن و عاشق اینن که آمریکا بهشون حمله کنه و نمی‌بینی راهی جز این برای آزادی‌شون نیست. منم آنفالوت می‌کنم. پ. ن. اگه آمریکا حمله نکرده بود با صدام شما تا الانم امکان زیارت و رفتن به عراق رو نداشتی

 

مریم را عمیقا خیلی دوست داشتم. یک چیز پاکی توی وجودش فکر می‌کردم دارد.

دلم می‌خواست بنویسم که اولا در زمان صدام هم بعد از جنگ مردم می‌رفتند. مثل همین الان که می‌روند حج فقط از طریق سازمان حج و زیارت میشد

دوما اینکه تعریفت از آزادی چیه؟ 

سارا را حقیقتا به اندازهٔ مریم دوست نداشتم ولی بالاخره هم‌اتاقی بودیم. دلم می‌خواست در جوابش بنویسم:
چه ظلمی به تو یا به کس دیگری کردم که این جمله را نگاشته‌ای «حداقل برای یه مدت کوتاه این کشور رو از وجودت پاک کنی» وجود  من چه آسیبی تا به الان به تو رسانده؟ چه آسیبی به چه کسی رسانده؟ این که فکر می‌کنم حملهٔ آمریکا برای کشورم هیچ صلحی به بار نخواهد آورد و بلکه بدتر می‌شود اوضاع ایرادش چیست؟ آیا می‌دانی معنی «آزادی» فکری چیست که دم از آن می‌زنی؟ تو لحظه‌ای یک پست من را نمی‌توانی تحمل بکنی بعد ...

 

هیچ‌کدام‌شان از خانوادهٔ فقیر نبودند که بگویم مشکلات اقتصادی طاقت‌شان را طاق کرده؛ البته متوسط بودند؛

من هم متوسط بودم؛ هیچ‌کدام‌شان خبر ندارد که چه قدر ما مشکلات اقتصادی خودمان داریم همین یک قلم بیماری پدر و مادر مثلا؛ من که عمیقا فکر می‌کنم فقط لطف خدا به من بوده که بتوانم تحت عنوان برنامه‌نویس یک جایی مشغول شوم که سر دارو و درمان و زندگی معمولی به مشکل برنخوریم وگرنه ...

 

چیزی که اشکم را در می‌آورد این هست که یادم هست هر سه ایشان نماز می‌خواندند گاهی و اعتقادات‌شان پرپر شده ...

اما زمان هرچه می‌گذرد صف‌ها دارد جدا می‌شود

من هیچ مشکلی با آنفالو ندارم اگر قرار هست از صف آن‌هایی که امام زمان را باور ندارند و آزادی را تحت قلدری آمریکایی بخواهند 

 

اما هیچ در جواب‌شان ننوشتم؛ بعید می‌دانم گفت‌گویی بتواند صورت بپذیرد وقتی چنین می‌نگارند

ولی کاش می‌شد گفت‌گو کرد؛ کاش خدا هدایت‌شان کند 

 

نمی‌دانم چه قدر به ظهور نزدیک هستیم ... ممکن است دور باشیم ... ولی کامنت ایشان منجر شد که از ته دل و با سوز جگر این فراز دعا را بخوانم

 اللّٰهُمَّ إِنَّا نَشْکُو إِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنا، وَغَیْبَةَ إِمامِنا، وَشِدَّةَ الزَّمانِ عَلَیْنا، وَوُقُوعَ الْفِتَنِ بِنا، وَتَظاهُرَ الْأَعْداءِ عَلَیْنا، وَکَثْرَةَ عَدُوِّنا، وَقِلَّةَ عَدَدِنا . اللّٰهُمَّ فَافْرُجْ ذٰلِکَ عَنَّا بِفَتْحٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ، وَنَصْرٍ مِنْکَ تُعِزُّهُ، وَ إِمامِ عَدْلٍ تُظْهِرُهُ، إِلٰهَ الْحَقِّ آمِینَ .

 

نمی‌دانم چرا ذهنم رفت به ماجرای حضرت زهرا سلام الله علیها پشت در و دیوار؛ آنجایی که نام امام زمان را صدا کرد و یک چیزی از ته قلبم انگار لمس کرد که چه قدر ائمه مشتاق ظهور او هستند ... خدایا بر ما منت بگذار و به وعده‌ات عمل کن؛ زمین را با او از قسط و عدل پر کن چنان که از ظلم و جور پر گشته ... 

و برای مثل منی؛ مرگ شروع هست؛ ترسی ندارم از آن، این دنیا در هر صورت تمام خواهد شد و کسی تا ابد زیست نخواهد کرد در اینجا

و من این سه نفر را در جهان پس از مرگ ملاقات خواهم کرد ولی قاعدتا رابطه‌ای بین ما نیست 

در هر صفی که رفتند با امام‌شان قرار خواهند گرفت و من می‌خواهم با صاحب‌الزمان فرزند امیرالمؤمنین روحی و ارواح‌العالمین لتراب مقدمه فداه باشم و پشت او بایستم

 

یوم ندعوا کل اناس بامامهم.

تا آن روز

وقتی واژه‌ها حس‌شان عوض می‌شود اتفاق غریبی است

این شکلی هست که ما نسبت به واژه‌ها حس داریم وقتی یک کلمه را می‌شنویم یا می‌بینیم یا می‌خوانیم یک حسی در وجودمان شکل می‌گیرد یک مفهومی در ذهن‌مان تداعی می‌شود یک حالی پیدا می‌کنیم

مثلا «مهربان» را بخوانید؛ چه چیزهایی توی ذهن‌تان می‌آید؟ غالبا مثبت و روشن هستند؛ غالبا رخ‌دادهایی که روح‌تان را سبک می‌کند

مثلا «نور» را بخوانید؛ یک حس روشن؛ گرم؛ تابش؛ یک سری اتفاقات مثبت توی ذهن‌تان احتمالا می‌آید

حالا بخوانید «سفید» ... تا دیروز کلمهٔ سفید از همین دستهٔ کلماتی بود که کلی مفهوم مثبت را توی ذهن و وجودمان فعال می‌کرد 

اما پس از ماجرای مشخص شدن لوکیشن‌ها این شکلی شده که کلمهٔ «سفید» یک حس انزجاری به شما منتقل می‌کند؛ الان دیگر کلمهٔ «سفید» را که می‌شنوید احتمالا سیاق نور و روشن و خوبی و مهربانی توی ذهن‌تان تداعی نمی‌شود؛ بلکه کلمهٔ «رانت»، «تبعیض» و «دروغ» توی ذهن‌تان می‌آید و می‌رود؛ دیگر احتمالا حس خوبی که قبلا با شنیدن «سفید» پیدا می‌کردید پیدا نمی‌کنید بلکه حس ناخوشایندی شاید با خشم پیدا کنید. البته این حس برای آن‌هایی است که تا دیروز از چیزی به نام «خط سفید» بی‌خبر بودند؛ نمی‌دانم آن‌هایی که خودشان خط سفید داشتند الان با شنیدن و لمس کلمهٔ «سفید» حس‌شان چه شکلی است. شرمنده و خجلت‌زده هستند؟ 

 

چه کسی می‌تواند فضای یک کلمهٔ مثبت را اینگونه دگرگون کند و ببرد به سوی منفی؟ کلمهٔ مثبت سفید حالا حس منفی می‌دهد؛ کلمهٔ مثبت مؤمن حالا توی جامعهٔ ما حس منفی می‌دهد؛ کلمهٔ مثبت عفاف توی جامعهٔ ما حس منفی می‌دهد  و چه قدر این کلمات فضای‌شان دگرگون شده ...

داشتم فکر می‌کردم چه قدر ابلیس کارش را خوب بلد هست ... چه طور می‌تواند حتی از لحاظ زبانی طوری ورود کند که حال ما نسبت به کلمات مثبت، منفی شود

و کلا چه قدر زبان چیز عجیبی است ... چه طور کلمه می‌تواند این همه فضا را توی دل خودش بگنجاند؟! اصلا معانی کلمات از کجا آمده‌اند و چه طور نسبت داده شده‌اند؟

 

خیلی بعضی چیزها غریب است. چند وقت اخیر برایم جالب بود رفته بودم توی دولینگو زبان عبری یاد بگیرم ... خیلی عجیب بود برایم این زبان؛ تا فهمیدم اینها که تلفظ می‌کنیم و الان به عنوان زبان عبری شناخته می‌شود صداها و آواهایی است که یک عده‌ای آمده‌اند به خط عبری و برای صدادار کردن کتاب مقدس‌شان نسبت داده‌اند و آن را احیا کرده‌اند ...
 

توی ویکی‌پدیا این‌طوری نوشته:
«سخن گفتن به عبری به‌عنوان زبان روزمره، در حدود سال‌های ۲۰۰ و ۴۰۰ میلادی، در پی شورش بارکوخبا، متوقف شد. از آن پس یهودیان، به‌ویژه فرهیختگان و مهاجران آن‌ها، به آرامی و به میزانی کمتری یونانی، که زبان‌های بین‌المللی آن دوران بودند، گفتگو می‌کردند.[۱۲] با این حال، زبان عبری برای نماز یهودی، ادبیات دینی، تبادلات تجاری میان یهودیان و شعرهای یهودی استفاده می‌شد تا اینکه در سدهٔ ۱۹ میلادی به‌عنوان زبان گفتاری و ادبیاتی احیا شد. سپس به زبان میانجی یهودیان فلسطین تبدیل شد و در نهایت با بنیان‌گذاری اسرائیل به‌عنوان زبان رسمی این کشور پذیرفته شد.»

بعد فهمیدم این تلفظ‌های غریب و عجیب شاید همه از بنیان اشتباه باشند چه آنکه سخن  گفتن به این زبان متوقف شده بوده و حتی بازهٔ زمانی نمی‌دانستند که دقیقا الفاظ کتب مقدس‌شان را چه طور باید تلفظ کنند؛ عجیب نیست؟

 

سوالی جالبی که برایم پیش می‌آید این هست که مدل‌های زبانی چه اتفاقی برای‌شان می‌افتد در این درگرگونی احساسات؟ آن‌ها که البته تا به الان که می‌نویسم به نظر نمی‌آید احساساتی داشته باشند ولی وقتی متن‌های جدید را ببینند و بروز شوند آیا وزن‌های کلمهٔ مثبت سفید برای‌شان کم می‌شود؟ برای آن‌که از این ماجرا بی‌خبر است چه‌طور؟ مثلا فرض کنید یک نفر هزارسال بعد زندگی کند و حسش نسبت به کلمهٔ سفید چه شکلی است؟ آیا مثبت و گرم و روشن هست یا نه معمولی است؟

 

چرا دارم این‌ها را اینجا می‌نویسم؟ نمی‌دانم :)) 

 

ما هر سال فاطمیه خانهٔ‌مان روضه می‌گرفتیم مثل آخر صفر، عاشورا و خیلی مناسب‌های دیگر
امسال به خاطر شرایط پدرم نگرفتیم

امروز رفته بودم روضه جایی ... سخنران آقای ب بود. آقای ب موقعی که آخوند جوانی بود و آهی در بساط نداشت را پدرم دعوت کرده بود خانهٔ ما برای سخنرانی.

خوب یادم هست که من هنوز دبیرستانی بودم و یک شب از آن شب‌ها کسی ... هیچ کسی نیامد روضه؛ من بودم پدرم و مادرم سه‌تایی پای سخنرانی آقای ب؛ شب فردایش آقای ب؛ خانم و دختران کوچکش را آورد که روضهٔ ما چندنفری بیشتر شود. همیشه این شکلی نبود، خیلی وقت‌ها روضهٔ‌مان شلوغ می‌شد ... همسایه‌ها هم می‌آمدند این‌قدری که سالن کوچکمان پر می‌شد و همین‌طور اتاق‌ها و راهروها

توی همهٔ این سال‌ها آقای ب، بعضا آمده بود یکی از سخنران‌های روضهٔ خانهٔ ما بود

پارسال؛ سال گذشته‌اش و امسال (برای آخر صفر) پدرم ظاهرا زنگ زده بودند و گفته بود که نمی‌توانم بیایم

حالا خانهٔ اینجایی که ما روضه رفته بودیم آقای ب بود. آقای ب‌ای که دیگر محاسنش تقریبا سفید شده (بیست‌سالی می‌شود) 

داشت از چه می‌گفت؟ از استقامت مردم! می‌گفت مردم باید استقامت داشته باشند و سه‌تا آیه از قرآن پیدا کرده بود که به این موضوع اشاره می‌کرد

علاوه بر این داشت می‌گفت برای چه مردم بی حجابند؟ برای چه تذکر نمی‌دهید؟ اصلا دلیل بی‌بارانی ما همین گناه مردم هست و عدم استقامت‌شان

بعد یکهو وسط حرف‌هایش گوشم زنگ خورد که شنیدم « ... وقتی مردم سه نوع غذا در منزل دارند ... » تول دلم گفتم آیا آقای ب دارد با همین مردمی که من دارم زندگی می کنم زندگی می‌کند؟؟! همین مردمی که هشت‌شان گرو نه هست و بعضا به سختی گوشت می‌خرند؟!

حالم از حرف‌هایش بهم می‌خورد ... اصلا قطرهٔ اشکی حتی با روضه‌اش بر گونه‌ام جاری نشد.

خانهٔ آن‌جایی که ما رفتیم منزل یکی از بستگان بود که بالای شهر هست؛ روضه که تمام شد و بیرون آمدیم گفتم «چه قدر آقای ب عوض شده مامان.». مادرم می‌گفت همین چند وقت پیش منزل فلان تاجر معروف که حسابی پول‌دار هستند شیراز آقای ب را دعوت کرده بودند. توی دلم گفتم پس آقای ب هم رفت جزو آخوندهایی که منافع قشر مرفه انگار منافع خودش هست. احساس مشمئز کننده‌ای داشتم. گفتم چه خوب شد که پس وقت نداشت این دو سه سال اخیر بیاید خانهٔ ما!

 

چه قدر راحت عوض می‌شویم ... چه قدر راحت می‌توانیم بی‌درد مردم بشویم و حواس‌مان نباشد و خیال کنیم که خیلی در بارگاه الهی خوبیم

خدایا به تو از چنین عاقبت‌هایی پناه می‌برم

خودت حفظ‌مان کن

یک پیشنهاد برای بخش‌های مثلا شیمی‌درمانی که همراه مریض باید دست‌کم یک ساعت بیکار بنشیند این می‌تواند باشد که یک کتابخانه قرار دهند با کتاب‌های مختلف و گوناگون 

امروز داشتم مقاله می‌خواندم ولی داشتم فکر می‌کردم کاش پرینت شده بود یا کاش کتاب بود 

تازه کلی آدم که حوصله‌شان سر رفته دارند وقت خود را به بطالت می‌گذرانند هم سود می‌بینند

نمی‌دانم کتاب‌های مصور و کمیک هم برای بچه‌ها یا آن‌هایی که سواد ندارند سرگرم‌کننده می‌تواند باشد

 

گفتم سواد ندارند یادم آمد که هفته گذشته از پله‌ها پایین می‌رفتم یک بنده خدایی از یک نفر دیگر آدرس طبقه همکف و خروج را می‌پرسید گفت سواد ندارد

امروز هم توی حسابداری یک خانمی بعد از من در مورد پزشک فلان می‌پرسید حسابداری گفت برو اطلاعات بپرس

...

اگرچه که همان دم ورود اطلاعات هست و نوشته اطلاعات و یک کسی با لباس حراست آنجا نشسته ولی کسی که سواد ندارد از کجا بداند خب؟ 

 

سواد عجب چیز عجیبی است

اخیرا توی دولینگو زبان عبری و چینی را شروع کرده‌ام و روزی پنج دقیقه سعی می‌کنم یکی از درس‌ها را پیش ببرم. بعضی وقت‌ها لغات به زبان‌های دیگر، و همین‌طور جملات را می‌بینم در تحیر که واقعا ما چگونه زبان را یاد گرفته‌ایم؟ چگونه خواندن را یاد گرفته‌ایم...

برای پدرم آمپولش را می‌زنم
بعد که سوزن را در می‌آورم و پنبهٔ الکی را جای آن نگه می‌دارم؛ بالای جایی که دستم روی بازویش هست را می‌بوسم و بعد هم لپش را دوباره بوسه می‌زنم

می‌گوید: توی درمانگاه چنین کارهای نمی‌کنند؛

خنده‌ام می‌گیرد

 

خدایا با ما مهربان باش

 

این آمپول زیرجلدی و ساده هست و هرکسی می‌تواند تزریق کند

بار اولم هم نیست، برای مادر و پدربزرگم هم از آمپول‌های زیرجلدی تزریق کرده‌ام

قیل از اینکه پنبه الکی را به بازوی پدرم بزنم، بازویش را می‌بوسم و بعد پنبه و سوزن را فرو می‌کنم 

پدرم می‌گوید هم نوش می‌زنی هم نیش؟

نمی‌دانم چه بگویم می‌گویم چاره‌ای نیست

می‌گوید چرا این قدر طول می‌دهی؟ آن پرستار زود تمام کرد

می‌گویم خب هرچه آرام‌تر مواد وارد بدن‌تان شود دردتان کم‌تر هست... کلی هم که اخیرا سوراخ سوراخ شدید به قول خودتان...

کمی بعد سوزن را می‌کشم بیرون و پنبه را میگذارم جای سوزن

بابایم می‌گوید؟ میگویم فکر کنم... امیدوارم که خون نیامده باشد

 

حالا هر سه روز یک بار این نوش و نیش را داشته باشیم

پرده اول:

می‌آیم بیرون از ساختمان بیمارستان که از برادرم دارو را بگیرم

توی را یک پیرزن جلوی را می‌گیرد و از من می‌خواهد بروم پیشش

می‌گویم بله بفرمائید 

اشاره می‌کند روسری‌ام را درست کن

من کمی گره روسری‌اش را باز و از آن طرف می‌اندازم می‌گویم خوب هست؟

چیز میزهای که توی دستش دارد را سعی می‌کند زمین بگذارد که خودش انجام بدهد

می‌گویم روسری‌تان که خوب هست... چی کارش کنم؟

به موهایش اشاره می‌کند 

به اندازه دو سه سانت روسری‌اش عقب رفته و موهای سفیدش پیداست

این‌قدر که الان کسی تقید به حجاب ندارد که از نظر من حجابش عالی است

می‌گویم مادرجان از نظر من که کاملا خوب هستید، برای شما هم هیچ اشکالی ندارد که موهایتان این فدر بیرون باشد

می‌گوید...

در حالی که کاملا موهایش را تو میکنم می‌گویم نه مادرجان، خیلی هم شما جوان و خوشگل هستید

خنده‌اش می‌گیرد، خنده‌ام می‌گیرد 



پردهٔ دوم
دارو را برده‌ام بالا و دادیم به مسئول بخش شیمی‌درمانی؛ پدر را روی تخت خوابانیده و بعد که اذان ظهر می‌گویند آمده‌ام توی حیاط توی نمازخانه نمازم را خوانده‌ام

دارم می‌روم که دوباره بروم بالا همان خانم را می‌بینم که روی کف زمین نشسته است چند تا مرد دورش هستند. مسئول اطلاعات بیمارستان هم هست

نمی‌روم می‌ایستم ببینم ماجرا چه شده

پسر نسبتا جوانی دارد با تلفن حرف می‌زند آخرش می‌گوید پاشو برویم. به نظر می‌رسد که زن راضی نمی‌شود بلند شود

پسر می‌گوید زنگ می‌زنم ۱۳۷ بیایند ببرندت. زن می‌گوید زنگ بزن بیایند. پسر می‌گوید با زبان خوش بیا وگرنه من زورش را دارم بلندت کنم

پسر می‌گوید بابا من باید بروم سر کار ... نمی‌توانم الان اینجا باشم ... کار دارم 

این جملهٔ پسر را می‌فهمم چون خودم هم مرخصی گرفته‌ام که امروز را اینجا باشم ... کلا این مدت فهمیده‌ام کار بیمارستانی که داری ... باید کار خودت را فاکتور بگیری

جملاتی بین پسر و زن رد و بدل می‌شود تا دم آسان‌سور می‌روم ... برمی گردم؛ به پسر می‌گویم مشکل چیست؟ می‌گوید از خانه فرار کرده! می‌گویم فرار کرده؟ توضیح دیگری نمی‌دهد. می‌نشینم کنار زن می‌گویم چه شده مادر جان؟ یکهو من را سریع به خاطر می‌آورد. مچ دستم را می‌گیرد یک حالتی شبیه گریه و مویه می‌کند می‌گوید می‌خواهم بروم دکتر پسرم مرا نمی‌برد. می‌گویم دکتر چه؟ می‌گوید دکتر پا؟ به پایش اشاره می‌کند و می‌گوید پایش درد دارد ...

نمی دانم باید چه کنم توی چنین وضعیتی ...  توی ذهنم می‌گذرد که بگویم آیا که من مادرتان را ببرم دکتر؟ اما اینجا که دکتر این شکلی ندارد ... یا لااقل این دو سه طبقه که من می‌دانم ندارد ... پزشک عفونی و جراحی و ... هستند. یادم می‌آید که چیزی به اتمام داروی پدرم نمانده و اگر او ببیند کنارش نیستم قطعا ناراحت می‌شود.

جمعیتی دور ما جمع شده حالا که من نشسته‌ام

خانمی آن طرف‌تر می‌گوید رهایش کنید خودش می‌آید. پدر من هم همین‌شکلی است چه کار می‌توانیم بکنیم جز ساختن؟ خطاب به پسرش اذیتش نکنید.

خانم که دیگر مچ دست مرا نگرفته و صرفا دارد مویه می‌کند. با حس ای کاش کاری بلد بودم بکنم بلند می‌شوم ... توی راه‌پله عمویم زنگ می‌زند ... می‌دانم توی این جور کارها استاد هست توی این فکرم که بگویم چنین شده و از وی کمک بخواهم موبایل آنتن نمی‌دهد که همان حرف معمولی دربارهٔ وضعیت پدرم را بزنم. دوبار من زنگ می‌زنم یک بار دیگر او و علاوه بر این‌ها روی خطم پیامک می‌اید که دو تماس ناموفق از سوی او داشته‌ام. الان فکر می‌کنم واقعا چه شد که آن موقع آنتن رفت؟ من که هفتهٔ پیش همان‌جا کلی با عمو حرف زده بودم

برای دو هفتهٔ بعد وقت دکتر می‌گیرم. می‌روم داخل چیزی از اتمام داروی پدر نمانده؛ روی تخت خوابیده ... دکتر می‌آید بالای سرش قبل از اینکه او بیدارش کند؛ خودم نازش می‌کنم و بوسش می‌کنم و بیدار می‌شود. بعد یکهو  این فکر می‌آید توی کله‌ام این همه تخت و مریض تنها اینجاست ... نکند ناز و بوس من باعث بشود دل‌شان بسوزد ...

خدایا راهنمایی‌ام کن

بی یو ان و کراتنین دو تا چیز هستند توی خون که اگر مقدارشان در اندازه‌گیری از عددی بالاتر برود طرف کلیه‌اش دیگر کار نمی‌کند و باید دیالیز کند

مقدار نرمالش به ترتیب ۵-۲۳ و ۰.۷-۱.۴ هست؛ برای بابایم به ترتیب ۲۴ و ۲.۹ هست که در این بین دوباره ct scan هم نوشتند که بخاطر دارویی که برای عکس‌برداری تزریق می‌شود کلیه‌ها را بیش‌تر به چالش می‌کشد و چون پدر من همین ماه اخیر mri هم کرده و از این دارو ها گرفته و اصلا خود کلیه‌اش هم درگیر تومور هست اوضاعش جالب نیست و از همین رو چندتا آمپول خاص نوشته بودند که در سرم تزریق کنند

دیروز نیامندند با من که سرم را دریافت کنند و بهانه آوردند که دستم سوراخ سوراخ شده و خسته شدم

 

دیروز برادرم تنهایی رفت پیش دکتر متخصص شیمی‌درمانی و داروها را تهیه کرد که از امروز درمان را شروع کنند

و من برای اولین بار حجم داروهای شیمی درمانی را دیدم ...

علاوه بر اینکه امروز دست‌ پدرم را سوراخ می‌کنند تا سه ساعت دارو دریافت کند؛ باید ۴۸ ساعت بعد از آن و تا سه بار ۴۸ ساعت یک بار بروند یک آمپول نمی‌دانم چی‌چی هم بزنند. و من مانده‌ام که برای این همه آمپول چه طور پدرم را راضی کنم تا درمانگاه بیاید ... 

 

داشتم فکر می‌کردم بروم دورهٔ تزریقات را ببینم خودم در خانه بزنم. از نظر زمانی و روانی بهینه‌تر هست؛ فقط مسئله این هست که از کجا باید رفت این‌ را یاد گرفت

همین را به پدرم داشتم می‌گفتم که می‌خواهم بروم ببینم کجا چنین دوره‌ای دارند یاد بگیرم که یک حرفی بهم زندند که خیلی دلم شکست

انگار اصلا توجه نکردند که من بخاطر حال خودشان و بخاطر راحتی خودشان این را مطرح کرده‌ام و من هیچ وقت سربارشان نبوده‌ام ...

 

اگر بابا می‌شوید نکنید این‌طوری با بچه‌های‌تان

 

بعد از کلی انتظار داروی مد نظر را تهیه کردم آمدم به بابا تماس گرفتم گفتم بیاید درمانگاه که تزریق کند

 

آمدم این سمت خیابان اسنپ درخواست دادم، کسی قبول نکرد. دوباره درخواست دادم یک نفر قبول کرد بعد از چند دقیقه رد کرد. سوار اتوبوس شدم، پیاده شدم و مسیری که می‌توانستم را پیاده آمدم توی پیاده‌رو یک آقا تنه‌اش بهم خورد صدای شکستنی شنیدم چون می‌خواستم به موقع به بابا برسم محل نگذاشتم تا رسیدم درمانگاه

رفتم تزریقات گفتم که این سرم و این امپول را تزریق می‌کنید ؟ دکتر با شما تماس گرفته بودند گفتند که آقای بیات تزریق می‌کند...

کیسه داروها را گرفتند گفتند اینکه بیمارستانی است... عه این هم که شکسته ... چه بوی بدی هم می‌دهد 

 

بوی بدی می‌داد... تازه فهمیدم آن آقا که به من برخورد کرده بود باعث شده یکی از آمپول‌ها بشکند

به عمویم زنگ زدم گفت مشکلی نیست ناراحت نباش یکی دیگر دکتر می‌نویسد و می‌گیریم 

نشستم کنار بابا تا سرمش تمام شود 

گفت چهل دقیقه دیگر تمام می‌شود 

 

داشتم فکر می‌کردم خوب است که این داروی شیمی درمانی نبود، آن دارو با بیمه شانزده میلیون تومان هست

یکهو یاد حرف برادرم می‌افتم: مردم فقیر توان هزینه درمان را ندارند و می‌میرند 

 

بهانه‌هایم برای دعای فرج زیادتر شده

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

 

موقع انتظار توی بیمارستان و درمانگاه بهترین زمان برای نوشتن بلاگ و این‌هاست

حوصله کار دیگری را نداری و کار خاص دیگری هم نمی‌توانی بکنی عملا به همین گوشی محدودی

از این رو ادامه ماجرای بچه جوجه کفتر را می‌نویسم 

 

دیشب از بیمارستان که برگشتیم و مطمئن شدم پدر قرص‌هایش را خورد جوجه کفتر را چک کردم

مامانش رویش نخوابیده بود، آوردمش تو و دیدم چین‌دونش خالی است

وقتی فهمید می‌خواهم غذایش بدهم یک‌جیک جیک ریزی می‌کرد و کمتر مقاومت می‌کرد 

کمی که چین‌دونش پر شد خوابش گرفت من هم یک چیزی انداختم رویش و خوابیدم

صبح موقع سحر آمدم سراغش، فهمیده بود من کی هستم و با جیک جیک ریزش تقاضای غذا می‌کرد 

چند لقمه‌ای نان نرم شده به همراه گندم خیس شده چپاندم توی حلقش و او هم راضی

صدای بال کفتر شنیدم، جوجه را گذاشتم پشت پنجره و برگشتم اتاق را خالی کردم

کمی گذشت هوا سرد بود و می‌دانستم جوجه دارد می‌لرزد رفتم که بیاورمش تو دیدم مامان کفتره بالای سرش ایستاده ولی انگار جای جوجه و کارتن مناسب نیست که برود رویش

کفتر پرید و من جای جوجه و کارتن را عوض کردم

یک ربع بعد دوباره سر زدم و دیدم مامان کفتر روی جوجه‌اش خوابیده و دارد غذا می‌دهد به جوجه

خیالم راحت شد

مامان کفتر هم چنان پف کرده و باد زیر پرهایش داده بود که معلوم بود می‌خواهد توی سرمای سحر جوجه بدون پرش را تا حد امکان گرم کند 

خدا رو شکر الحمدلله 

 

دست کم خیالم راحت هست که مامان کفتر سرپرستی جوجه‌اش را با وجود تغییر اساسی در ساخت و ساز لانه‌اش و مفقود شدن جوجه دیگرش را پذیرفته

 

حالا با خیال راحت‌تر می‌توانم به کارهایم برسم و نگران غذا دادن به بچه جوجه نخواهم بود