اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

۱۶۱ مطلب با موضوع «همین طوری بدون تامل» ثبت شده است

بعد از کلی انتظار داروی مد نظر را تهیه کردم آمدم به بابا تماس گرفتم گفتم بیاید درمانگاه که تزریق کند

 

آمدم این سمت خیابان اسنپ درخواست دادم، کسی قبول نکرد. دوباره درخواست دادم یک نفر قبول کرد بعد از چند دقیقه رد کرد. سوار اتوبوس شدم، پیاده شدم و مسیری که می‌توانستم را پیاده آمدم توی پیاده‌رو یک آقا تنه‌اش بهم خورد صدای شکستنی شنیدم چون می‌خواستم به موقع به بابا برسم محل نگذاشتم تا رسیدم درمانگاه

رفتم تزریقات گفتم که این سرم و این امپول را تزریق می‌کنید ؟ دکتر با شما تماس گرفته بودند گفتند که آقای بیات تزریق می‌کند...

کیسه داروها را گرفتند گفتند اینکه بیمارستانی است... عه این هم که شکسته ... چه بوی بدی هم می‌دهد 

 

بوی بدی می‌داد... تازه فهمیدم آن آقا که به من برخورد کرده بود باعث شده یکی از آمپول‌ها بشکند

به عمویم زنگ زدم گفت مشکلی نیست ناراحت نباش یکی دیگر دکتر می‌نویسد و می‌گیریم 

نشستم کنار بابا تا سرمش تمام شود 

گفت چهل دقیقه دیگر تمام می‌شود 

 

داشتم فکر می‌کردم خوب است که این داروی شیمی درمانی نبود، آن دارو با بیمه شانزده میلیون تومان هست

یکهو یاد حرف برادرم می‌افتم: مردم فقیر توان هزینه درمان را ندارند و می‌میرند 

 

بهانه‌هایم برای دعای فرج زیادتر شده

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

 

موقع انتظار توی بیمارستان و درمانگاه بهترین زمان برای نوشتن بلاگ و این‌هاست

حوصله کار دیگری را نداری و کار خاص دیگری هم نمی‌توانی بکنی عملا به همین گوشی محدودی

از این رو ادامه ماجرای بچه جوجه کفتر را می‌نویسم 

 

دیشب از بیمارستان که برگشتیم و مطمئن شدم پدر قرص‌هایش را خورد جوجه کفتر را چک کردم

مامانش رویش نخوابیده بود، آوردمش تو و دیدم چین‌دونش خالی است

وقتی فهمید می‌خواهم غذایش بدهم یک‌جیک جیک ریزی می‌کرد و کمتر مقاومت می‌کرد 

کمی که چین‌دونش پر شد خوابش گرفت من هم یک چیزی انداختم رویش و خوابیدم

صبح موقع سحر آمدم سراغش، فهمیده بود من کی هستم و با جیک جیک ریزش تقاضای غذا می‌کرد 

چند لقمه‌ای نان نرم شده به همراه گندم خیس شده چپاندم توی حلقش و او هم راضی

صدای بال کفتر شنیدم، جوجه را گذاشتم پشت پنجره و برگشتم اتاق را خالی کردم

کمی گذشت هوا سرد بود و می‌دانستم جوجه دارد می‌لرزد رفتم که بیاورمش تو دیدم مامان کفتره بالای سرش ایستاده ولی انگار جای جوجه و کارتن مناسب نیست که برود رویش

کفتر پرید و من جای جوجه و کارتن را عوض کردم

یک ربع بعد دوباره سر زدم و دیدم مامان کفتر روی جوجه‌اش خوابیده و دارد غذا می‌دهد به جوجه

خیالم راحت شد

مامان کفتر هم چنان پف کرده و باد زیر پرهایش داده بود که معلوم بود می‌خواهد توی سرمای سحر جوجه بدون پرش را تا حد امکان گرم کند 

خدا رو شکر الحمدلله 

 

دست کم خیالم راحت هست که مامان کفتر سرپرستی جوجه‌اش را با وجود تغییر اساسی در ساخت و ساز لانه‌اش و مفقود شدن جوجه دیگرش را پذیرفته

 

حالا با خیال راحت‌تر می‌توانم به کارهایم برسم و نگران غذا دادن به بچه جوجه نخواهم بود

این پنجمین داروخانه‌ای است که می‌آییم 

جاهای دیگر گفتند دارو بیمارستانی است و ما نداریم

آمدیم بیمارستان کوثر گفت بروید فردا صبح بیایید که زنگ بزنم انبار برایمان بیاورد

خوابم می‌آید، 

بابا هم عین پسربچه چهار پنج سالع سرتق که حرف حرف خودش هست باید کلی نازش بکشی 

کاش همه محبان امیرالمؤمنین همیشه سلامت و تندرست باشند و کارشان به بیمارستان و قرص و دکتر نکشد

ساعت ۱۱:۰۰

رفتم از پشت پنجره یک نگاهی به بچه کفترهای جدید بکنم
دیروز مامان‌شان یک بازه‌ای بلند شده بود از روی تخم‌هایش متوجه شدم جوجه شده‌اند 
کلی ذوق کردم آن کرک‌های زرد را دیدم و دیدم‌شان که سفت به هم چسبیده‌اند

امروز اما نگاه کردم یکی‌شان نفس نمی‌کشید
گفتم کاش بلندش کنم بگیریمش احیایش کنیم

بلندش کردیم گذاشتم لب پنجره ... توی بدنش از سمت زیرینش پر از کرم بود ... کرم‌هایی که داشتند بدن نحیفش را می‌خوردند و تجزیه می‌کردند

حالم بد شد ...

این اتفاق نوبت ما و عزیزان ما هم خواهد شد ... آدم خوب و علیه‌السلامی نیستیم که بدن‌مان مثل اصحاب خاص ائمه سالم بماند... 

بعد از چند ساعت احتمالا همین کرم‌ها و باکتری‌ها سراغ بدن ما هم خواهند آمد ...

دلم یک طور ناجوری است ...

 

فکر کردم: اگر مامان آن یکی جوجه تا چند ساعت دیگر نیامد سراغش بر می‌دارمش می‌آورمش داخل خانه خودم بهش غذا می‌دهم

باید برای زنده ماندن آن‌هایی که می‌توانیم زنده نگهداریم‌شان تلاش‌مان را بکنیم


---
ساعت  ۱۲:۳۰

رفتم و آمدم و دلم آرام و قرار نداشت مدام می‌دیدم دور بر این یکی بچه کفتر از این مگس‌های کفتر جمع شده و خود جوجه هم معلوم هست خیلی آرام نیست؛
بعد از استخاره جوجه را برداشتم آوردم داخل خانه

توی یک جعبهٔ کارتن گذاشتمش، چند لقمه نان له شده در آب خوراندمش و رفتم سراغ پشت پنجره

کفتر توی دوتا کاسه که روی یک دیگ ما پشت پنجره گذاشتیم لانه کرده
کیسه دستم کردم آشغال‌های توی کاسه را ریختم توی یک کاسهٔ دیگر 

زیر آشغال‌ها پر بود از کرم و جانور و حشره؛ کناره‌های کاسه هم همین‌طور ... اسپری تار و مار گرفتم دستم کل کاسه و محتوای تویش را اسپری کردم 

کیسه آشغال‌ها را دم در گذاشتم و قرار شد پدرم بیرون می‌رود بگذارد توی آشغال‌های بیرون

 

کاسه‌ها را پر از آب و کلی هم مایع ظرف‌شویی ریختم
بعد توی دست‌شویی محتوایش را خالی کردم و با اسکاچ به جان کاسه افتادم تا تمیز شود

 

سراغ جوجه برگشتم ناز و بوسش کردم ... دیگر نمی‌ترسید یک جیک ریزه هم می‌داد
توی جعبه یک گلدان و یک سنگ گذاشتم که باد نبردش و گذاشتم پشت پنجره

همان‌جا یک مقداری گندم هم ریختم به امید اینکه مامان بابای کفتری‌اش بیایند سراغش

 

--

ساعت ۱۵:۰۰ 

دلم آرام و قرار ندارد

می‌روم یک سر به جوجه بزنم نمی‌دانم این چندمین سر من می‌شود

یک مرتبه مامان کفترش (یا بابا کفترش) را می‌بینم و نمی‌فهمم چه طوری دور شوم. آن کفتر هم تا مرا می‌بیند می‌خواهد دور شود و فرار کند ولی من زودتر می‌روم و یک حسی به من می‌گوید او نمی‌رود ...

پاورچین پاورچین می‌روم توی اتاق و یک طوری که کفتر متوجه نشود زاویهٔ پنجرهٔ بار را تنظیم می‌کنم که از توی عکس افتاده توی پنجره بتوانم کفتر را ببینم.
خیلی خوب نمی‌بینم ولی از صدای بال کفتر متوجه می‌شوم پریده روی کارتن

بعد دوباره صدای پرشش می‌آید که پریده روی دیگ ... نزدیک‌تر می‌شوم که مطمئن بشوم که کفتر جوجه را دیده توی دلم می‌گویم نکند دست‌مال کاغذی که گذاشتم افتاده روی جوجه و مامان کفترش ندیده ...
کفتر می‌پرد روی میله و من کمی سرم را کج‌تر می‌کنم که جوجه را ببینم ... می‌بینم جوجه تقریبا قابل دیدن هست ... که می‌بینم مامان‌کفتر دارد یک چشمی مرا نگاه می‌کند از آن بالا ... دوباره نمی‌فهمم چه طوری دور بشوم ... 

می‌آیم این‌طرف و خدا خدا می‌کنم که مامان‌کفتر برگردد روی جوجه‌اش یا دست‌کم به او غذا بدهد ...

 

همین نیم ساعت پیش رفته بودم افق کوروش، شیر و نان و آرد بخرم

پشت پیشخوان بودم و آقای مسئولش داشت بارکد مواد را می‌زد که یک آقای دیگر از خانمی که قبل از من بود و می‌خواست خارج شود خواست که کیفش را باز کند

به آقای پشت پیشخوان گفت ایشان یک ماست مگر بیشتر نخریده؟ دوباره گفت کیفش را باز کند

خانم باز کرد و یکهو آقا فریادش بلند شد پاشو برو بالا

خانم با صدای نسبتا آهسته گفت باشه آقا چه خبرت هست 

آقا دوباره فریاد کشید من دیوونه‌ام زود برو بالا ...

به نظر این طور می‌رسید خانم چیزی را برداشته توی کیفش گذاشته که پولش را پرداخت نکرده و داشته خارج می‌شده

 

حالم یک طور بدی است؛ با خودم فکر می‌کردم کاش من واسطه می‌شدم پول آن چیزی که نمی‌دانم چه بود و توی کیف خانم بود را می‌دادم... آدمی که یک ماست برداشته باشد توی کیفش مگر چه می‌تواند گذاشته باشد ... توی این دوره زمانهٔ سخت اقتصادی و فشاری که بعضی از مردم دارند تحمل می‌کنند چه می‌شود کرد؟

آدمی که پول داشته باشد مگر می‌شود چیزی را بدزدد؟

اعصابم به هم ریخته ... از خودم بدم می‌آید که کاری نمی‌توانم بکنم

 

خدایا فرج امام زمان ما را برسان

 

دوباره آمدم درمانگاه 

نشستم رو صندلی تا نوبتم را صدا کنند بروم برای پدرم نوبت بگیرم

آن طرف صدای دعوای منشی و یک مراجعه کننده بلند هست

این قسمت دعوا نظرم را جلب می‌کند 

+: تو‌مگه کی هستی؟ چرا به شخصیت من احترام نمی‌گذاری؟ فقط یک‌منشی هستی 

ـ: یک منشی که مدرک فوق‌لیسانس مامایی دارد

+: اصلا بگو دکتری، شعور مهم هست!

 

بله ... عاقبت مدرک‌گرایی و احترام گذاشتن بی‌خود با توجه به مدرک همین می‌شود. آن که آن پشت نشسته احساس خود تحقیری دارد احتمالأ که با این همه زحمت نشسته پشت پیشخوان و دارد نقش یک منشی را ایفا می‌کند و از این رو به مراجعه‌کنندگان نگاهی از بالا به پایین دارد و برخوردهایی بسیار زننده

 

همین امروز که اینجا نشسته‌ام این سومین دعوای بین مراجعه‌کننده و منشی را می شنوم 

صرفا برایم سوال هست این‌ها که پشت پیشخوان هستند آدم و انسان هم هستند؟ خودشان بیمار داشتند؟ توی چشمم چه قدر انسان‌های حقیری هستند که فکر می‌کنند با این برخورد بزرگ می‌شوند 

 

توی فکرم کسی که توی چنین جایگاهی باشد اگر برخورد خوبی داشته باشد احتمالا چه قدر برای خدا عزیز هست... و احتمالا دلیل اصلی این هست که خدا را فراموش کردیم

 

صدای دعوا و هم‌همه چهارم را می‌شنوم 

توی بلندگو انتظامات می‌گوید محبت کنید تجمع نکنید و تا شماره شما رو صدا نکردند مراجعه نکنید تا کار شما و عزیزان‌تون زودتر انجام شود

دلم بحال مردمی که از اطراف شیراز یا از شهر دیگر آمدند می‌سوزد

 

بین صداها صدای یک خانم را می‌شنوم که می‌گوید: بخدا من سه روز است دارم می‌روم می‌آیم چرا هر روز می‌گویید بروید فردا بیایید؟ صدای پشت پیشخوان: عده‌ای اینترنتی می‌گیرند و پر می‌شود

 

 

دل شوره دارم که نوبت من برسد من هم دعوایم بشود

شماره ۲۰۸ را خوانده و من شماره ۲۳۵ هستم 

این شماره را ساعت ۶:۳۰ گرفتم نمی‌دانم آن‌هایی که قبل از من آمدند چه ساعتی آمدند

یک مقداری آب بریزید توی دبه؛ بگذارید توی انباری و یک سال بعد بیایید سراغش 

چه اتفاقی می‌افتد؟ لجن زده، لِرد گرفته

 

یک دبهٔ آب مادرم از تویی انباری بیرون کشید ... مال سی و سه سال پیش که پدرم رفته بوده حج تمتع به عنوان خدمه ... و آن را از آب زمزم پر کرده برگردانیده

زلال بود و درخشان ... از آب شیر که می‌نوشیم زلال تر! بدون ذره‌ای لرد، لجن حتی بو گرفتگی ...

 

برای من مثل معجزه‌ای بود که خدا می‌خواست نشانم بدهد

به نظرم منشی‌ها، آن‌هایی که پشت پیشخوان هستند، انتظامات آدم‌های دون و پستی هستند که چون خودشان مقام و جایگاهی از دید خودشان ندارند. با بی مخلی به مردم، با جواب مردم را ندادند، با بد جواب مردم را دادند، با تلف کردن وقت مردم می‌خواهند عقده گشایی کنند و توی دل‌شان جایگاهی داشته باشند

 

پدرم بدجوری مریض هست، دکتری که قبلا عملش کرده بود نتایج عکس‌های جدید را که دید گفت این عمل سختی است کار من نیست، توی شیراز فقط دکتر ایکس و دکتر ایگرگ و دکتر زد می‌تواند این عمل را انجام بدهد

 

هفته پیش آمدیم، پشت پیشخوان گفت وقت دکتر تمام شده، گفتم برگه دارم از دکتر دیگر، برگه را برد پیش دکتر برگشت گفت دکتر گفته وقت بدهم ولی سیستم قطع هست تا هشت شب ماندیم بیمارستان و گفتند سیستم قطع هست و گفتند چهارشنبه دیگر بیایید، صبح زود ساعت هفت بیایید بدون نوبت پیش خودم 

 

جمعه بعد از روضه مان حال پدرم این قدر بد بود که بنده خدا خودش پایش را به قبله دراز کرده بود، دمای بدنش بسیار بالا بود و در تب می‌سوخت کمی بعدتر شروع کرد به لرز... ترس برم داشت که نکند ...

زنگ زدم عمو شرح ماوقع را گفتم عمو نسخه آنتی بیوتیک نوشت و توی شب رفتم گرفتم و برگشتم دادم به پدر

 

امروز چهارشنبه بود، هفت بیمارستان بودم، جمعیت زیادی نوبت به دست حضور داشتند، همان خانم با لحن بدی با همه حرف می‌زد، بنشینید ...

 

گفتم ببخشید تند جوابم داد برو بشین خانم گفتم چهارشنبه گذشته آخر وقت خودتان گفتید صبح بدون نوبت بیایم به خود شما بگویم باز با لحن بد و صدای بلندی جوابم را داد

 

رفتم نوبت گرفتم ۲۵۶، گریه‌ام گرفت ... می‌دانستم با این شماره دیگر از دکتر ایکس باز وقت به ما نمی‌دهند. خانم بغل‌دستی دلش سوخت یکهو از جیبش نوبت دیگر خودش را داد به من گفت من و پدر شوهرم باهم آمدیم، نوبت او زودتر هست این یکی برای تو باشد

شماره نوبت ۱۸۱ بود

همین که ۱۸۰ را خواند اعلام کردند که دکتر ایکس نوبت‌های امروزش پر شده بروید برای روز دیگر

 

عصبانی رفتم پیش خانم پشت پیشخوان گفتم شما باید یک نوبت دکتر ایکس به من بدهید من هفته گذشته تا آخر وقت مانده بودم!!!! پدر من حالش بد هست، گفت ئه راستی شمایید... نوبت داد و گفت شکا ساعت ۱۴ بیایید نوبت یک بروید تو

 

 

الان ساعت ۱۵:۴۸هست من ۱۳:۴۵ اینجا بودم. انتظامات دون و پست آن خانم را دید و من برگه را به وی نشان دادم ولی انگار نه انگار همین‌طور آدم‌های مختلف را صدا می‌کند جز پدر من

الهی ...

 این قدر آدم‌ها را اذیت می‌کنید و برای وقت آدم‌ها هیچ ارزشی قائل نیستید...امیدوارم آن دنیا سر صراط هزار هزار هزار برایر معطل‌تان کنند

 

 

 

 

وقتی دیدم پدر و مادرم قرار است چند هفته‌ای بروند مشهد
از فرصت استفاده کردم که دستی به سر و روی خانه بکشم؛ از رنگ کردن دیوارها شروع کنم

طبیعتا تنها بودم چون هر برادری درگیری و مشغولیات خودش را داشت


وقتی وسیله‌ها را می‌خواستم جابجا کنم

وقتی آقای بتونه‌کار می‌خواست بیاید
از آن موقع‌ها بود که از تنهایی و بی‌مردی یاد حضرت زینب کردم

البته برادر بزرگم آمد پیشم که موقع کار با آن آقا تنها نباشم؛ یک فرش و چند کتابخانه را هم او جابجا کرد

 

حالا رفته و تنها شدم و متوجه شدم آب‌گرم‌کن ایراد پیدا کرده؛ نه آب گرمی هست نه شوفاژ به راه هست ...

به آن یکی برادرم زنگ زدم؛ گفت پیج آبی زیر آب‌گرم کن را باید باز کنی تا bar بیاید بین یک و دو؛

زورم نمی‌رسید؛ خیلی پیج سفت بود/هست. با انبردست، و چکش بعد از چندین بار استراحت و تلاش توانستم ۹۰ درجه پیج را بچرخانم ولی دریغ از جابجا شدن bar

سفت سفت هست هنوز

این قدری سفت هست که برگرداندن ۹۰ درجه هم برایم ممکن نیست؛

رنگ و روی آبی پیچ هم ز بس که با چکش و انبردست به جانش افتادم از آبی به فلزی تغییر پیدا کرد

یک لحظه بدجوری دلم گرفت

نه اینجا صحرای کربلاست؛ نه کسی برادران من را کشته؛ نه حرامی دور و بر من را احاطه کرده؛ ...

فقط تنهایی و بی‌زوری امانم را برید و زدم زیر گریه

یا زینب کبری! چه کشیده‌ای عصر عاشورا؟

صلی الله علیک با اباعبدالله

صلی الله علیک با اباعبدالله

صلی الله علیک با اباعبدالله

باید که فقط یوسف زهرا بپسندد
ما را چه نیازی است که دنیا بپسندد

قنبرشدن این است که هر لحظه بگویی
من راضی‌ام آنگونه که مولا بپسندد

مجنون دمی از سرزنش خلق نرنجید
دیوانه شد آنقدر که لیلا بپسندد

از قافله دوریم ولی کاش از آن دور
یک ثانیه برگردد و ما را بپسندد

یک عمر نشستیم که در باز کند؟ نه
یک بار بیاید به تماشا... بپسندد

ما دغدغه داریم که ارباب ببیند
ما دغدغه داریم که سقا بپسندد

نه فکر حسابیم نه دنبال ثوابیم
ما آمده‌ایم اُمّ ابیها بپسندد

بگذار بخندند به این زارزدن‌ها
می‌ارزد اگر زینب کبری بپسندد
 

شعر از: مجید تال