- ۰۳ شهریور ۰۲ ، ۱۱:۳۲
حیرانی
فکر میکنم هیچکس به اندازهٔ ما آدمهایی که داریم دوران غیبت را زیست میکنیم این کلمه را «وجدان» نکرده
حیرانیم ...
کاش میشد با امام زمان مکالمه داشت
هل الیک یابن احمدالسبیل فتلقی؟ ای فرزند احمد آیا به سوی تو راهی هست که ملاقاتی داشته باشیم؟
زورکی بهم فروخت
پسرکی که قدش نصف قد من بود
آمد و گفت از من فال بخر امروز کسی از من فال نخریده
گفتم ممنونم نمیخواهم
دست کوچکش را مشت کرد گفت بزن قدش!
میدانستم کلکش را؛ همین چند روز پیش یکی مثل خودش با این ترفند به من دستمال کاغذی فروخته بود. دست کوچکش را مشت کرده بود و گفته بود بزن قدش!
من بیحواس، دستم را مشت کردم و مشتم را به مشتش زدم که مثلا زده باشم قدش ... که مشت کوچکش را باز کرد و یک شکلات قرمز خیلی فسقلی به من تعارف کرد. خندهام گرفت شکلات را برداشتم و دیگر دلم نمیآمد از او چیزی نخرم. یک بستهٔ دستمالکاعذی درب و داغان را ۱۰هزارتومان خریدم

حالا این یکی پسر هم آمده بود و دست کوچکش را گرفته بود که بزنم قدش. دلم نمیآمد بگویم به این قد و بالای کوچک بگویم نه. گفتم توی مشتت شکلات داری حتما! گفت آره. و باز اصرار کرد که بزنم قدش! و من کوتاه آمدم و زدم قدش. نتیجهاش این شد که یک فال به من داد و زورکی دوستش هم یک دستمالکاغذی به من فروخت.
نتیجهٔ فال زورکی

شعر را در گنجور سرچ کردم:
اگر به کویِ تو باشد مرا مَجالِ وصول
رَسَد به دولتِ وصلِ تو کارِ من به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگسِ رَعنا
فَراغ برده ز من آن دو جادویِ مَکحول
چو بر درِ تو منِ بینوایِ بی زر و زور
به هیچ باب ندارم رَهِ خروج و دُخول
کجا رَوَم چه کنم چاره از کجا جویم؟
که گَشتهام ز غم و جورِ روزگار مَلول
منِ شکستهٔ بدحال زندگی یابم
در آن زمان که به تیغِ غَمَت شَوَم مَقتول
خرابتر ز دلِ من غمِ تو جای نیافت
که ساخت در دلِ تنگم قرارگاهِ نزول
دل از جواهرِ مِهرت چو صیقلی دارد
بُوَد ز زنگِ حوادث هر آینه مَصقول
چه جرم کردهام؟ ای جان و دل، به حضرتِ تو
که طاعتِ منِ بیدل نمیشود مَقبول
به دَردِ عشق بساز و خموش کن حافظ
رموزِ عشق مَکُن فاش پیشِ اهلِ عقول
سالهای ابتدایی دکتری که هنوز پر انرژی بودم یک بلاگ دیگر درست کرده بودم که توش مثلا مقاله خواندم یا ایده داشتم برای خودم بنویسم. ادامه ندادم
حالا تصمیم گرفتم باز این کار را انجام بدهم. کمی شاید پراکندگیهای ذهنی انسجام بیابند و ضمن اینکه یک ذخیرهای خواهد بود برای اینکه بعدا بخوانم و بدانم چه نفهمیدم و پیگیری کنم.
چرا آدمها تعارف دارند؟
یک بار یک نفر گفت تعارف مصداق دروغ است.
من از خودم میترسم...
خدایا از من امتحانهای سخت نگیر
تمنا میکنم!
میدانم که همهٔ انسانها باید امتحان شوند
ولی من ضعیف و کوچکم ... میترسم یک موقع از پس امتحانهایت بر نیایم و یک موقع ...
میدانم تو ربی و من مربوب ... و میخواهی تربیت کنی بندههایت را
انت الرب و انا المربوب و هل الیرحم المربوب الا الرب؟
رحمم کن؛ نگذار رفوزه شوم؛ یک طوری خودت هوایم را داشته باش؛ پارتیبازی کن با خودت
به حق کلمات نورانیات
مَتَى أَشْفِی غَیْظِی إِذَا غَضِبْتُ؟
خشمی که الان در درونم دارم حد ندارد.
أَ حِینَ أَعْجِزُ عَنِ الِانْتِقَامِ، فَیُقَالُ لِی لَوْ صَبَرْتَ؛ أَمْ حِینَ أَقْدِرُ عَلَیْهِ، فَیُقَالُ لِی لَوْ عَفَوْتَ؟
با بسیج شدن تمامی خانواده از جمله پدر و مادر و برادران و مادربزرگ و پدربزرگ و عمه و خاله و ... برای دعای کردن برای من(!)
امروز بالاخره مشکلی که در اثبات پیدا شده بود حل شد. یا لااقل بارقهٔ امیدی برای حل شدن آن تابیدین گرفت
داشتم فکر میکردم کاش میشد بروم دو هفته بخوابم و هیچکاری نکنم
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِیفروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع
سخت میگردد جهان بر مردمانِ سختکوش
وان گَهَم دَر داد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بَرْبَط زنان میگفت نوش
با دلِ خونین لبِ خندان بیاور همچو جام
نی گَرَت زخمی رسد، آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشْنا زین پرده رَمزی نشنوی
گوشِ نامحرم نباشد جایِ پیغامِ سروش
گوش کن پند ای پسر وز بهرِ دنیا غم مَخور
گفتمت چون دُر حدیثی، گر توانی داشت هوش
در حریمِ عشق نَتْوان زد دَم از گفت و شنید
زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساطِ نکتهدانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مردِ عاقل، یا خموش
ساقیا مِی ده که رندیهایِ حافظ فهم کرد
آصِفِ صاحبقرانِ جرمبخشِ عیبپوش
«لَوْ أَنَّ أَشْیاعَنا وَفَّقَهُمُ اللهُ لِطاعَتِهِ عَلَى اجْتِماع مِنَ الْقُلُوبِ فِى الْوَفاءِ بِالْعَهْدِ عَلَیْهِمْ لَما تَأَخَّرَ عَنْهُمُ الُیمْنُ بِلِقائِنا وَ لَتَعَجَّلَتْ لَهُمُ السَّعادَةُ بِمُشاهَدَتِنا».
این قسمتی از توقیع امام زمان به شیخ مفید است ظاهرا
مینویسم ظاهرا، چون دلایل زیادی وجود دارد که میگویند این توقیع ساختگی است...
من هم ساختگی بودنش را رد نمیکنم. دلایلی که آورده میشود علمی است و حوابی برای آن وجود ندارد
اما این بخشش... من فکر میکنم حقیقتی وجود داشته که تبدیل شده به این
در واقع برای هر چیز جعلی باید حق و باطل را آمیخت و من گمان میکنم این قسمت از توقیع حق است و راست
حالا چرا این را نوشتم؟ چون در تعامل با یکی از این شیعیان که به نظر میرسد محبت اهلالبیت علیهمالسلام را دارد و همتیمی جدیدمان هست به مشکل برخورد کردهام. لحن مکرر وی ترکیبی از طلبکارب، فضولی و راحتی است. و خیلی باخودم در تلاش هستم که برخورد شایستهای داشته باشم ولی آخرش یک چیزی را یک طوری میگویم که نباید
بعد بنا به دست تقدیر دوباره متن این توقیع به ذهنم خطور میکند و بعدش قسمت «انی سلم لمن سالمکم» زیارت عاشورا
و یک چیزی از درون نهیبم میزند حواست باشد، ظرفیت و مدل آدمها با هم فرق دارد و او هم که سن و سالی ندارد؛ خام است و کم تجربه... سعی کن طوری برخورد کنی که لبخند رضایت بر صورت نازنین مولایت بنشانی
تعامل کردن گاهی خیلی سخت است