الف ر3
اگر یک نفر از من پرسید در مورد دکتری نصحیتش کنم به وی میگویم که حتما استاد راهنمایی را انتخاب کنید که دستکم قبل از پذیرش شما به عنوان دانشجو، سه چهار تا مقاله در چندتا ژورنال مختلف و خوب داده باشد. نه اینکه مقاله دادن مهم باشه؛ نه ...
ولی نشونهٔ این هست که دست کم به اندازهٔ یک استاد راهنما(!) با ژورنالها و روال کاریشون آشنایی داره
یا دستکم توجه کنید که شما دانشجوی اولش نباشید. لااقل یکی یا دوتا دانشجو پیش از شما فارغالتحصیل کرده باشد
یا دست کم توی یک گروه پژوهشی (مثلا پسادکتری) قبلا بوده و روش راهنمایی کردن دیگران را بلد باشد
الان مثلا من فکر کنم دو هفته پیش بود به استادم گفتم میخواهید مقالهٔ revise شده را بفرستید همین ژورنالی که ما را ریجکت کرده؟! (تجربهٔ ناقص من میگوید که هیچ ژورنالی علاقهمند نیست پیپری را که ریجکت کرده دوباره ببیند.) استادم گفت بله. بعد از من خواست که یک لیستی از تغییراتی که دادیم را تهیه کنم
یک نامه تهیه کرد و همراه سابمیت در ژورنال نوشت که ما قبلا اینجا سابمیت کردیم به فلان دلیل ریجکت شده بود ما فلان تغییرات را اعمال کردیم (لیست را زیرش آورد) و نوشت که دوباره داریم اینجا سابمیت میکنیم.
خب طبیعی است دیگر و حس من درست بود ...
امروز بعد از ده دوازده روزی ریجکتش آمده که ما overflow مقاله داریم و ترجیحمان این هست مقالات original جدید بدهیم reviewerهایمان
بعد قسمت بد ماجرا اینجاست که استاد راهنمایم به من بی تجربه میسپارد که کجا بفرستیم ... خودشان یک ژورنال پیشنهاد میکنند ولی به نظر من ربطی به موضوع خیلی ندارد و یحتمل out of scope میشود و خب کار ما تئوری است؛ جاهایی که کار تئوری قبول میکنند هم خیلی طول میکشد reviewهایشان. خوب خوبش چهار پنج ماه
هعی ...
قسمت بد ماجرا اینجاست که مقالات بعدی را هم همین اتفاقات برایشان افتاد و میافتد یک فرآااااایند طولانی ریواز انگلیسی که تمام جملهبندیهای من از نظر استادم خوب نیست. میگویند داور نمیفهمد و به غیر از آن جزء به جزء اثباتها را باید با دلیل اضافه شود و جملهبندیهای ساده داشته باشند...
بعد از راضی شدن از متن انگلیسی اثبات و introduction مرحلهٔ بعدی، ارسال به یک جایی که یا out of scope است یا مشخص هست که ریجکت میشویم و تهش به یک جای معنیدار که باز هم ریجکت میشویم به دلیل اینکه مشکلات فنی و تکنیکی اثبات وجود داشته و استادم به من نگفتند :( (یک موردش خیلی ضدحال بود. گفته بودند مدل کانونی بینهایت وضعیتی است در حالی که تعریف عملگر با min بجای Inf هست و این دو با هم همخوانی ندارند و ریجکت ... خب یک استاد خوب به دانشجویش میگوید که مدل کانونیات باید با تعریف معناشناسی عملگرت همخوانی داشته باشد قبل از اینکه به ویرایش انگلیسی متن مقاله بپردازد و آن را سابمیت کند).
دکتر ع واسطه شدند و دو نفر را معرفی کردند برای کمک تکنیکی؛ یکی دکتر میم بود. دکتر میم گفتند که باید فلان چیز را مطمئن باشی که ثابت میشود و بعد عملگری که میخواهی را به زبان اضافه کنی (این نشانهٔ این هست که دکتر میم که همسنسال استاد من هست، استاد راهنما بودن را بلد هست). من چنین کردم، به استادم گفتم که دکتر میم که از طرف دکتر ع معرفی شده بودند پیشنهاد داده بودند اول از اثبات فلان مطمئن شویم بعد برویم سراغ مطلب خودمان. این هم اثبات فلان هست (خودش یک پیپر ۷ صفحه شد). استادم خواندند؛ دکتر ش هم خواندند و چیزی پیدا نکردند که ایراد باشد صرفا گفتند عجیب است این شکلی که اثبات کردهای مگر میشود مدل کلاسیک داشته باشد منطق بینهایت ارزشی؟
فکر کنم استادم از روش دکتر ع برای معرفی به استادهای دیگر یاد گرفتند. همین دیروز ایشان زنگ زدند دو تا استاد دیگر در دانشگاه امیرکبیر و دانشگاه تهران یک دکتر میم دیگر و دکتر عین. بگذریم از اینکه هیچ از ایشان منطق مودال فازی کار اصلیشان نیست... ولی خب دوتا دکتر دیگر هم اثبات من را ببینند بد نیست.
دکتر میم دیگر قرار شد به من طی یکی دو روز آیند ایمیل بزنند سه چهار ساعت قبل زمانی که وقت خالی داشتند و جلسه بگذاریم. و اما دکتر عین ...، دکتر عین به استادم گفتند یکشنبه ساعت ۱۰ وقتم خالی است به دانشجویت بگو حضوری بیاید دفتر من. استادم با وی برای روز یکشنبه ساعت ۱۰ قرار میگذارد و به من زنگ میزند که این روز برو دانشگاه تهران اثبات را برای دکتر عین ارائه بده. قرار هست هفتهٔ آینده بروم دانشگاه تهران
خب این جایش بد نیست که بروم به یک استاد دیگری اثبات را یک بار عرضه کنم. حالا حضوری سختیهایی هم دارد و خب Ok. قسمت سخت و بد و ترسناک ماجرا برای من این هست که من این استاد را از مصاحبهٔ دکتری سال ۹۵ که سال آخر ارشد بودم میشناسم. و فکر میکنم که این استاد هم من را یادش باشد. این تنها مصاحبهٔ دکتری بود که یادم هست در آن خود واقعیام نبودم. کلی اعتماد به نفس نمیدانم از کجا داشتم و هیچ چرت و پرتی نگفتم و گیج بازی درنیاوردم، استرس نداشتم و خیلی خوش درخشیدم (!) و تهش بورسیه گرفتم برای اعزام به خارج برای رشتهٔ پیچیدگی محاسبه اما خب شرایط من به شکلی نشد که بتوانم پیرو مواد بورسیه اپلای بکنم جایی؛ فاکتورهای مختلفی بود؛ من که تا آن موقع به خارج رفتن فکر نمیکردم و فقط ایران را دوست میداشتم و خب هیچ چیزی در مورد کارهایی و مراحلی که باید طی بکنم هم بلد نبودم. این قدر دختر مغروری هم بودم که به سختی حاضر بودم به کسی رو بزنم و بپرسم در حالی که همهٔ دور بریهایم در خوابگاه شریف توی فکر اپلای بودند. از خانواده هم کسی خیلی مشوق نبود؛ اگرچه دوست داشتند ولی خب ایدهای نداشتند که چه کار باید برایم کرد. متاسفانه بعضی از اعضای فامیل هم متوجه شدند و یک طوری برخوردهای ناخوشایندی بعضیشان داشتند. یکی حتی آمد به من گفت که رفته زیر قبهٔ امام حسین دعا کرده که من نتوانم بروم چون شایسته نیست دختر تک و تنها برود بلاد کفر :)) الان میخندم ولی آن موقع یادم هست به شدت دپرس شدم و چه قدر توی ذوقم خورد و برادرم دلداری میداد که بابا امام حسین علیهالسلام که هر دعایی را مستجاب نمیکند. به حرف آن یکی نیست که! به غیر از اینها کارمندهای دانشگاه تهران هم خیلی برخوردشان بد بود. فرمها و غیره و ذلک را که برده بودم برای ثبتنام یکطوری برخورد کردند که تو که چیزی نداری (هیچ مقالهای نداشتم) برای چه بورسیهات میکنند؟ خیلی تحقیر آمیز بود... برای برادر کوچکم هم مشکلاتی پیش آمده بود و دلم نمیخواست که من فشار مضاعفی برای خانواده ایجاد کنم. همه این عوامل (که البته عامل اصلی من هستم؛ بیاعتماد بنفسی خودم و اینکه توانایی مدیریت همهٔ این اتفاقات را نداشتم) دست به دست هم داد که من هیچکار معناداری برای قدم اصلی استفاده از بورسیه نکنم و بگذارم ددلاینش برسد و از بین برود (کفته بودند تا پایان شهریور از یک جایی این رشته که ما میخواهیم را پذیرش بگیر، کمک هزینهات با ما و باید تعهد بدهی که بیایی اینجا ایکس سال تدریس کنی). و حالا واقعا هیچ رویی ندارم بروم حضوری(!) ملاقات دکتر عین دانشگاه تهران. نمیگوید خانم د! ما به شما گفتیم سهمیهٔ بورسیه را به شما میدهیم و بروید یک جایی پذیرش بگیرید و قسمتی از هزینهٔ تحصیل شما با دانشگاه ما. چرا غیبتان زد؟! چه شدید؟ اگر قرار نبود از سهمیه استفاده بکنید خب میگفتید همان روز مصاحبه اشاره میکردید مثلا. هیچی ندارم بگویم. هیچ! فقط میتوانم سرم را بیاندازم پایین و احتمالا بگویم شرایطش مهیا نشد.
همینطوریاش auraی اساتید تن و بدنم را میلرزاند و حالا یکشنبه باید بروم دانشگاه تهران؛ اثبات فلان را احتمالا روی تختهٔ دفتر دکتر عین بنویسم. فقط خدا رحمم کند.
کاش فقط این دو تا پیپر دیگر را یک جایی سابمیت بکنیم و برای بازهای رهایی بیابم فرصت کنم یک ریسرچ بین رشتهای بکنم به امید آنکه بتوان یک نتیجهای داشت که زود پذیرش بگیرد و خودم را از این مرحلهٔ دکتری نجات بدهم.
گاهی احساس دیوانگی دارم
- ۰۲/۰۵/۱۹