اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

پیری

پنجشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۲۹ ب.ظ

بعضی از آخر هفته‌ها به جای ماندن در خوابگاه می‌آیم خانه‌ی پدربزرگم. مثل این هفته که خانه‌ی خاله‌ام روضه بود و مثلا می‌خواستم با یک تیر دو نشان بزنم و هم روضه بروم و هم بعد از آن خانه‌ی پدربزرگم بیایم بمانم.

شب بود و من تنها در اتاق کناری اتاق پدربزرگ و مادربزرگم مشغول حاضر کردن یک فایل که می‌خواستم برای استاد راهنمایم به عنوان گزارش فعالیت این هفته‌ام بفرستم بودم. تقریبا همه جا ساکت بود و به جز صدای گفت‌وگوی ایشان و صدای تایپ من و صدای رد شدن ماشین‌های پرسرعت از اتوبان صدای خاص دیگری نمی‌آمد. چیزی در گفت و گوی پدربزرگ و مادربزرگم ناخودآگم را به خودش مشغول کرد و مو‌جب شد یک مرتبه دست از کار بکشم!

مادربزرگم گفتند:«کاش آدم‌ها پیر نمی‌شدند! یا لااقل اگر پیر می‌شدند این قدر شکسته و چروکیده نمی‌شدند، این قدر توان‌شان تقلیل نمی‌رفت، این‌قدر عقل و حافظه‌ی شان زایل نمی‌شد ...»

اندوه خاصی که در گفت و گوی ایشان بود خیلی دردناک بود. وقتی از جوانی‌شان و اتفاقات آن زمان‌های دور می‌گویند، خوشحال و سرزنده هستند، انگار که همین الان اتفاق افتاده، انگار که قوه و بنیه‌ی جوانی را دارند. اما وقتی به زمان حال می‌رسند همه‌ی جملاتشان منفی می‌شود. پایم درد می‌کند، نمی‌توانم این همه راه بروم. چشمانم خسته می‌شود نمی‌توانم خیلی مطالعه کنم. من که دندان ندارم! چنین چیزهایی را نمی‌توانم بخورم. این کار حوصله م نیرو می‌خواهد، من حوصله‌اش را ندارم و ...

به نظرم خیلی دردناک هست. اینکه ایشان را می‌بینی که خود را در سرازیری زندگی می‌بینند.

البته ما هم پیر می‌شویم. به خودم می‌گویم اینکه می‌بینی سرنوشت خود توست. تو هم یک روزی توان جسمی‌ و ذهنی‌ات تحلیل می‌رود. روزی می‌رسد که مثل اکنون سرحال و شاداب و تر و تازه نیستی! هر چه قدر هم دلت جوان باشد روزی می‌رسد که موهایت خاکستری و سفید می‌شود. بعد از خودم می‌پرسم تاکنون که نیرو داشته‌ام چه کرده‌‌ام؟ چه قدر بهره برده‌ام؟

خودم بهتر می‌دانم چه قدر از دوران طلایی زندگی‌ام را به بطالت گذرانده‌‌ام! دورانی که شاید می‌توانستم قدم‌های مطلوبی برای امروزم و برای فردایم بردارم اما پی بازی و بی برنامه‌گی و کم فکری تلفش نمودم . . . اکنون چه؟ هنوز هم کمی نیروی جوانی در من نهفته است! حال و اکنونم را چه می‌کنم؟ از لحظه لحظه هایی که یکی پی دیگری می‌آید و می‌رود می‌ترسم!

امروز به صورت اتفاقی نهج البلاغه می‌خواندم. یکی از حکمت های حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام این بود:

« با هر نفسی که می‌کشی به مرگ نزدیک‌تر می‌شوی.»

نظرات  (۱)

سلام

أللَّهُ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَشَیْبَةً یَخْلُقُ مَا یَشَآءُ وَ هُوَ الْعَلِیمُ الْقَدِیرُ
پاسخ:
سلام بر شما

بسیار مممنون، اشاره خوبی بود.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی