اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

مصاحبه PhD اسکایپی

چهارشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۴۴ ق.ظ

دل خوشی از مصاحبه دکتری ندارم. یعنی پس از کنکور دکتری از چهارجایی که رفتم حضوری مصاحبه دکتری شرکت کردم، یکی درمیان حالم خوب بود و استرس داشتم. مصاحبه دانشگاه تهران اولین مصاحبه بود، خیلی بی‌خیال رفتم و اصلا نگران نبودم، چون هدفم که آنجا نبود، فقط می‌خواستم ببینم مصاحبه دکتری چه شکلی است. مثلا چه سوالاتی می‌پرسند و آدم احتمالا آنجا چه حسی دارد. فکر کنم این بی‌خیالی خیلی کمکم کرد و با آرامش تمام به تمام سوالاتشان جواب دادم. فقط یادم هست که توی ذوق‌شان خورد وقتی در جواب سوالی که اینجا انتخاب چندمت است گفتم nام و همچنین با بی‌پروایی گفتم که زبانم حالا خیلی خوب هم نیست. مصاحبه‌ی دوم IBB‌ بود. اصلا حتی فکر کردن به آن هم حتی حالم را بد می‌کند. آنقدر که بعد از مصاحبه‌ی آنجا گفتم اصلا نمی‌خواهم دکتری بخوانم. سومی دانشگاه الزهرا بود. آنجا را هم صرفا برای تجربه می‌رفتم و می‌خواستم کاری کنم که من را قبول نکنند. اتفاقات جالبی هم افتاد ... مثلا یادم هست پرسید درس مورد علاقه‌ات را که در ارشد گذراندی چه بوده؟ گفتم: پیچیدگی محاسبه، بعد از یه چند سوال دیگر از من پرسیدند که فرض کن یک agent داریم که درون یک اتاق قرار گرفته و می‌خواهد در خروجی را پیدا کند یک الگوریتم برای آن بگو. من اول کلی از بندگان خدا سوال پرسیدم که این عامل شما به چه چیزهایی مجهز است و از این حرفها بعدش هم دو تا الگوریتم بدیهی گفتم. آن استادی که اول در مورد درس‌های مورد علاقه‌ام پرسیده بود، اخم‌هایش را کرد درهم و گفت: الان این الگوریتم‌هایی که گفتی پیچیدگی‌شان خوب است؟؟ گفتم: شما فرمودید که یک الگوریتم بگو نگفتید که یک الگوریتم خوب بگو! تمام استادهای دیگر برای چند دقیقه خندیدند. بعدش هم گفتم: ببخشید من نمی‌خواهم اینجا قبول شوم. یک مرتبه برق از سرشان پرید و چشمانشان گرد شد و پرسیدند که چرا؟! دلایلم را گفتم ... و وقتی خارج شدم کلی عذاب وجدان داشتم. ولی فکر می‌کنم این مصاحبه‌ی من برای اساتید آنجا هم تجربه شد. مصاحبه بعدی شریف بود و آنجا که حتی یادم نمی‌آید خودم را چطوری معرفی کردم، تنها حسی که داشتم این بود که دلم می‌خواست زودتر از جلوی چشمان استادهای خودم فرار کنم و چیزهای مبهمی یادم می‌آید. فقط یادم می‌آید که بعدش تا چهار پنج هفته حالم خراب بود و هر وقت که صحنه‌هایی از آنجا یادم می‌آمد حالم خراب‌تر هم می‌شد.


دیروز عصر تجربه‌ی جدید مصاحبه اسکایپی هم به جمع تجربه‌های مصاحبه دکتری‌‌ای که داشتم افزوده شد. چند وقت پیش بود که در یک جای خالی در KTH‌ ثبت‌نام کردم و اتفاقاتی افتاد که فکر می‌کردم که احتمالا ماجرای آنجا تمام شده. از جمله‌ اینکه استاد راهنمایم پدر خانمشان فوت کرد و یادشان رفت برای من توصیه‌نامه بفرستند. استاد آنجا هم یک ایمیل فرستادند که توصیه‌نامه‌ی ایشان را دریافت نکرده‌اند و از من خواستندکه بررسی کنم و به‌ایشان خبر دهم. وقتی با استادم صحبت کردم ایشان گفتند که تا آخر شب توصیه‌نامه‌ای برای من می‌نویسند و به من خبر می‌دهد. نیمه‌ی شب  شد و خبری نشد. خلاصه کنم یک ایمیل زدم و در جواب گفتم که استادم به من گفتند که زود می‌فرستند اما اگر شما توصیه‌نامه‌ای دریافت نکردید و برای انتخاب دانشجو‌یتان عجله دارید از ثبت‌نام من صرف نظر کنید. ... کلی روز گذشت و حدس می‌زدم که خب ماجرای آنجا تمام شد. که پریروز، شب بود که استاد آنجا دوباره ایمیلی زدند و پیشنهاد مصاحبه‌ی اسکایپی دادند. مصاحبه هم اینچنین شروع شد که اول کار به اندازه‌ی ۳۰ ثانیه حرف زدیم و بعدش دیگر هیچ‌کداممان صدای دیگری را نمی‌شنیدیم و تصویر هم که بیچاره بد‌تر از صدا بود. دست سرعت اینترنت ایران درد نکند. بنده‌ی خدا پیشنهاد دادند که ویدیو را خاموش کنیم و بعدش یک بار دیگر امتحان کردیم. این‌بار بهتر شد. برای من مثل این بود که دارم تلفنی با یک بنده‌ی خدایی صحبت می‌کنم. 

اولش پرسیدند که چه خوانده‌ام و در مودر پایان‌نامه‌ام توضیح دهم. یعنی هرچه به ذهنم می‌آمد گفتم. بعدش پرسیدند که قضیه‌ی مورد علاقه‌ات در طول انجام پایان‌نامه‌ات چه بوده ... یعنی برای آدم سخت‌گیری مثل من سوال سخت‌تر از این نبود. برای اینکه یک چیزی گفته باشم همین طوری یک قضیه مربوط به PDA ها گفتم و الان که فکر می‌کنم به نظرم زشت‌ترین قضیه‌ای که می‌توانستم اسم ببرم را نام بردم. به نظر می‌آمد که خیلی برایشان جذاب نبود (خب واقعا هم جذاب نبود!) پس سعی کردم چیزهای جذاب ته ذهنم را بیرون بریزم و گفتم در کلاس پیچیدگی قضیه‌های جذاب زیادی داشتیم و هر چه یادم می‌آمد را گفتم تا رسیدم به PCP انگار کلمه‌ی PCP معجزه کرد. پرسید قضیه‌ی PCP را دیده‌ای؟ گفتم: بعله! خیلی هم جالب بود ... پرسیدند که خب حالا چه می‌گفت؟ سعی کردم یک جوری که می‌توانم آن را توضیح بدهم. بعدش در مورد اثباتش پرسید، اصلا یادم نبود. بین حرف‌ها کلمه‌ی دیگری که معجزه کرد روش اولیه‌دوگان بود، وقتی که گفتم این تکنیک را دیده‌ام. در مورد الگوریتم‌های رندم و تقریبی هم پرسید. در مورد الگوریتم‌های پویا هم همین‌طور. ولی اصلا هیچ‌کدامشان یادم نبود. نیم ساعتی صحبت کردیم و به نظر خودم که خیلی چیز‌های بی‌خود زیاد گفتم. کلی هم نمی‌دانم هم گفتم. بنده‌ی خدا به ازای هر I don't knowای که می‌گفتم می‌گفت مشکلی نیست یا اشکالی ندارد و یک سوال دیگر می‌پرسید. آخرش قرار این شد که ایشان یک لیستی از مقاله‌ برای من بفرستند و من بین آن‌ها یکی را انتخاب کنم و بخوانم و دوباره دو هفته‌ی دیگر یک مصاحبه‌ی دیگر داشته باشیم و با هم اسکایپ کنیم و آن مقاله را بحث کنیم و بعدش گفتند که خوب است که یک بار هم بروم حضوری آنجا تا به صورت جدی‌تر موضوع‌ را بحث کنیم. 


همه‌ی کلمات معجزه کننده مربوط می‌شدند به درس‌هایی که با یک استاد داشتم. خدا ایشان را حفظ کند.  

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی