اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

متولد شدن در اقیانوس!

دوشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۶:۰۷ ب.ظ

چند سالی میشه که دیگه مثل دوران نوجوانی اهل فیلم و سریال و تلویزیون و اخبار و غیره نیستم. نه اینکه نگاه نکنم، بلکه خیلی کم نگاه می‌کنم، هر از گاهی، نمونه‌اش دیروز بود که هوس چیپس کرده بودم و گفتم برای افطار درست کنم. برای اینکه موقع پوست کندن و خرد کردن سیب زمینی‌ها خوصلم سر نره، نشستم پای تلویزیون. از قضا کانال سه بود و تازه برنامه‌ی ماه عسل شروع شده بود.

مهمان برنامه‌شون یک زوج ایرانی بودند که از بچگی همراه با خانواده‌شون به آمریکا رفته بودند و اونجا زندگی می‌کردند. اصل داستان مربوط به مرد می‌شد. شخصی محمد نام که همراه با خانواده‌اش در سن 14 سالگی می‌ره آمریکا. اونجا درس می‌خونه، شرکت می‌زنه، کارش می‌گیره و برای خودش از زندگی و رفاه مالی برخوردار می‌شه. خانواده‌ی ایشون، نه اینکه آدم‌های بی‌دینی باشن، ولی خب خیلی در قید و بند دین و مذهب هم نبودن و با رفتن به آمریکا با فرهنگ اونجا اخت می‌شن و کم‌کم مذهب و غیره فراموش میشه.

محمد داستان، بدون توجه به هیچ دینی زندگی‌اش رو می‌کرده، و طبق چیزی که می‌گفت از فکر می‌کرده که نهایت لذت رو داره می‌بره، همه چیز براش فراهم بوده، در طول هفته برنامه‌ی کار و شرکتش و آخر هفته هم برنامه‌ی رفتن به کنسرت و کازینو و رقص و ... . همه چیز فراهم بوده و چیزی کم و کسر نداشته. بعد از مدتی به دنبال یک لذت و هیجان جدید با برنامه‌ی کارناوال در برزیل آشنا می‌شه. برای به دست آوردن این تجربه، یک بلیط تهیه می‌کنه تا به برزیل بره.

روزی که داشته می‌رفته، خواهر بزرگش ازش می‌پرسه کجا می‌ری؟ و اونم جوب میده فلان برنامه توی برزیل هست و من دارم می‌رم یه ده روزی برم برزیل. خواهرش ازش می‌خواد صبر کنه و میره از سر سفره‌ی هفت سینی که از عید نوروز جمع نشده بود کتابی رو بر میداره و بالای سر محمد می‌گیره، و ازش می‌خواد که از زیرش رد بشه. محمد از زیر کتاب رد میشه و کتاب رو از خواهرش می‌گیره و می‌پرسه که این چیه؟ خواهرش می‌گه خوبه کسی که میره مسافرت از زیر این کتاب رد بشه تا سفر بی خطری داشته باشه.

محمد لای کتاب رو باز می‌کنه و می‌بینه که زیرنویس فارسی داره، کتاب رو می‌گیره و میگه من این رو با خودم می‌برم بخونم. ایشون می‌گفتن با این طرز فکر که این کتاب رو بخونم و غلط‌هاش رو بگیرم و به خواهرم نشون بدم که این یک کتاب عادیه تا دست از عقاید خرافاتی‌اش برداره!!

محمد راهی برزیل میشه، وقتی به اونجا می‌رسه و عظمت برنامه‌های خیابونی رو می‌بینه. به خودش می‌گه که الان اگه با خستگی منم به  این جشن وارد بشم، خیلی حال نمی‌برم، پس بهتره برم هتل و دوش بگیرمو یه کم بخوابم تا سر حال و کیف باشم.

محمد میره هتل، قبل از اینکه بخوابه، برای اینکه چشماش خسته بشه و زود خوابش ببره، تصمیم میگره کتاب بخونه و تنها کتابی که همراهش بوده، کتابی بوده که از خواهرش گرفته بوده. کتاب رو باز می‌کنه و یکی دو صفحه می‌خونه و کتاب رو می‌بنده و می‌خوابه ...

قبل از اینکه خوابش ببره، یک لحظه از خودش می‌پرسه اینایی که من خوندم چی بودن؟! از جاش بلند میشه و دوباره کتاب رو باز می‌کنه و همون دو صفحه رو می‌خونه، «... اگر می‌توانید یک سوره مانند این کتاب بیاورید ...» با خودش میگه اوه! چه حرف بزرگی زده این کتاب! داره مبارزه می‌طلبه!! دوباره از اول می‌خونه تا همون جا. طبق گفته‌ی خودش 13 یا 14 بار همون دو صفحه رو می‌خونه و از خودش می‌پرسه که چرا من تا بحال این را ندیده بودم؟ چرا کسی به من نگفته بود که قرآن چنین مبارزه طلبی کرده ؟! هیچی دیگه می‌خوابه تا فردا صبح ...

فردا صبح به جای اینکه بره جشن، غذا می‌خره و میره با بچه‌های فقیر می‌خوره و به چیزایی که دیروزش خونده بود فکر می‌کرده ... بعد از اون کوله پشتی‌اش می‌اندازه روی کولش و می‌ره جنگل! و شروع می‌کنه به خوندن کتاب و فکر کردن درباره‌ی اون، بدون اینکه قصد خاصی داشته باشه که کجا میره به سفرش در برزیل ادامه می‌ده و این سفرش سه هفته طول می‌کشه و در این مدت دو سوم کتاب رو می‌خونه و برمی‌گرده و دیگه اون آدم قبلی نبوده و ...

داستانش مفصله

مطلبی که نظر من رو به خودش جلب کرد این بود که این بنده‌ی خدا گفت، کسی به من چیزی راجع به دین نگفته بود. عمویی داشتم که ذهنیت من رو نسبت به دین بد کرده بود. کسی به من یاد نداده بود که چطور نماز بخونم، چطور روزه برم، فرائض دینی چی هست و ... کسی به من چیزی یاد نداده بود.

به خودم گفتم، ای وای بر من!

ماهی

او همچون ماهی که از دریا دور افتاده باشد و جرعه‌ای آب برایش بسیار قیمتی جلوه می‌کند و من همچون ماهی که در اقیانوس متولد شده باشد، تمام لحظه‌های زندگی‌م‌ام از دین و آنچه که مربوط آن است آموخته‌ام!!

او می‌گفت: اگر یهودی‌ها و مسیحی‌ها هر کدام یک عصای موسی واقعی در خانه‌ی شان داشتند، دنیا را تکان می‌دادند! مسلمان‌ها هر کدام یک معجزه‌ی زنده‌ی پیامبرشان را در خانه‌ی شان دارند و نه تنها هنوز هستند کسانی که در دنیا حرف‌ها آن را نشنیده‌اند بلکه خودشان هم آن را نخوانده‌اند!

راست می‌گفت، من فقط قرآن را می‌خوانم که دلم خوش باشد انتهای رمضان یک ختم کرده‌ام! اما صد افسوس که در آن تدبر ننموده‌ام و به تمامی نقاط عالم پیام‌های آن را نرسانده ام.

ماهی اقانوس قدر آبی که آزادانه در آن زندگی می‌کند را نمی‌‌داند! ماهی اقیانوس فراموش کرده که ماهی‌هایی هم هستند هنوز مزه‌ی آب دریا نچشیده اند و فراموش کرده که راه دریا و اقیانوس را به آن‌ها نشان دهد.



نظرات  (۱)

  • دغدغه های تربیت
  • بسیار تاثیرگذار و جالب. واقعا ما از نعمتی که داریم غافلیم: خودمان استفاده نمی کنیم، چه رسد به آنکه بخواهیم به گوش دیگران برسانیم ...
    پاسخ:
    :-)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی