اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

خواستگاری در صف رای

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۱۶ ب.ظ

حالا که به نظر میاد یکمی از تب و تاب انتخابات کم شده، خاطره روز انتخاباتم رو بنویسم.صبح حدود ساعت ده بود با مادرم رفتیم رای بدیم. از اونجایی که شهر ما فوق االعاده هست در صف رای بجای اینکه بایستیم نشسته بودیم. یعنی مدرسه ای که توش رفتیم صندلی گذاشته بود در صف که مردم خسته نشن. 

از تیپ آدمها به نظر میومد قریب به اتفاق محله ما طرفدار کاندید ایکس بودن و من با ظاهر متفاوتم توی ذوقشون میزدم هرچند واقعا حتی اگر کاندید ایگرگ هم رای میاورد باز رای من در اون سهمی نداشت ولی خب مشکل اینجاست که معمولا آدما از روی ظاهر قضاوت میکنن. حدود یه ساعتی نشسته بودم و سرم در گوشی و قرآن میخوندم که خانم بغلی بهم گفت: دخترم شما دانشجویی؟ من: فارغ التحصیل شدم

-:کارشناسی؟

.: ارشد

-متولد چه سالی هستی؟

.:ایکس

-:چه رشته ای خوندی؟

.:علوم کامپیوتر

-: نامزدم داری؟

.: نه اههم

-: قصد ازدواج داری؟

.: ... امم راست..

-:من یه پسری توی آشناهامون داریم که بنده خدا دنبال دختر مذهبی خوب میگرده، شما به نظرم

.: ببخشید من در حال حاضر مایل نیستم ازدواج کنم (توی دلم: لااقل الان توی این موقعیت و اونم با این وضع خواستگاری)

-: آه ببخشید ...  نمی‌خواستم که

.: خواهش می‌کنم


چند لحظه بعد خانم دیگه‌ای اومد جلوی خانم بغل دستی من ایستاد و سلام و احوال پرسی و اینا و یکهو وسط حرفش ـ: راستی پسرتو زن دادی؟ -:نه ـ: چی کار می‌کنه؟ -: دانشگاه تهران نانو داره فوق لیسانس می‌گیره 

...


 سکانس بعدی توی خونه

مامانم: دختر آخه آدم که نباید همین‌طور به بخت خودش پا بزنه!

من: فکر نمی‌کنید ظاهر ما یه کم با اونا متفاوت بود؟

-:آدم که از ظاهر دیگران قضاوت نمی‌کنه

.:بله درست می‌گید ... اما من واقعا الان حال ازدواج کردن ندارم

-:خب موقعی که تو حال پیدا کنی ممکنه دیگه خواستگار نداشته باشی

.: بله درست می‌گید ... اما خداییش مگه خدف زندگی اول ازدواج کردنه؟ مگه نه اینکه ازدواج یه مرحله از زندگیه برای بهتر کردنش؟ آدم صرفا باید ازدواج بکنه؟ یا اینکه خوب ازدواج کنه؟ به نظرم ازدواج نکردن بهتر از بد ازدواج کردنه

مامانم سر تکون میده که خیل خب باشه و منم موضوع رو عوض می‌کنم



سکانس هفته قبل توی شاهچراغ

آدما میان و میرن، بعضی ها خیلی حال خوبی پیدا کردن و با اشک دیده غرفهٔ نمایشگاه مهربان‌نرین پدری رو که برای جشن تولد امام زمان ترتیب دادیم ترک می‌کنن. 

من: سلام خیلی خوش آمدید، بفرمائید از غرفه ما دیدن کنید تا برای چند دقیقه به یاد امام زمان باشیم ...

خانم: باشه ... اول بریم زیارت بعد یه سر می‌زنیم به غرفهٔ شما

من: ما ساعت ۱۰:۳۰ شب بیشتر نیستیم.

خانم: باشه اگه رسیدیم میایم حتما

من به خانمی دیگه میگم خیلی خوش آمدید که می‌بینم خانم قبلی از دور به من اشاره می‌کنه برم سمتش. میرم سمتش

خانم: میگم شما ازدواج کردی؟



خیلی عجیبه ... وقتی یک چیزی رو نمی‌خواهی انگار از در و دیوار نصیبت می‌شه

وقتی یه چیزی رو می‌خواهی هرچه قدر میدوی و به خیال خودت برنامه‌ریزی می‌کنی نمی‌رسی


بعضا خودم هم نمی‌دانم با خودم چند چندم 

از دست خودم کلافه می‌شوم که چرا چیزها آن طور که من می‌خواهم نمی‌شوند؟ چرا آن‌طور که من دوست دارم نمی‌شوند؟ 


امروز که فکر کردم دیدم انگار اشکال این کلمه است «من».  چه قدر به فکر خودم بوده‌ام و هستم و دوست دارم همه چیز به کام من باشد. مگر نه اینکه خلق شده‌ایم برای اینکه خدا را بندگی کنیم؟ پس چرا من بجای اینکه به فکر این باشم که همه چیز به کام من باشد، نگاه نمی‌کنم ببینم خالقم چه چیزی را می‌پسندد؟


هنوز هم خسته و بی میلم

مگر اینکه خدا خودش بخواهد حالم را خوب کند وگرنه حالم انگار خوب شدنی نیست.



نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی