اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

خالی ۲

جمعه, ۱۲ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۸ ق.ظ

فردی زحمت کشیده بودند و برای مطلبی چند نظر گذاشته بودند. دست‌شان درد نکند. نمی‌توانم بنویسم خیلی، (چون کلمه‌ی «خیلی» یک مفهوم نسبی است) اما به نظراتشان فکر کردم و نتیجه‌اش این شد که دوباره می‌نویسم تا قدری خالی شوم. 


اینکه نوشته بودم دلم می‌خواهد سود بیشینه ببرم. راستش فکر می‌کنم که اشتباه کردم. آخر حساب و کتاب دنیایی با حساب کتاب آخرتی فرق دارد.


 خدا می‌فرماید:«یَومَ نَدعوا کُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِم فَمَن اُوتیَ کِتابَهُ بِیَمینه فَاولئکَ یَقرؤنَ کِتابَهُم وَ لایُظلَمونَ فَتیلاً » {سوره اسرا آیه ۷۱}

 (روزی که ما هر گروهی از مردم را با پیشوایشان می‌خوانیم، پس هر کس نامه‌ی عملش را به دست راستش دهند، آن‌ها نامه‌ی خود را قرائت کنند و به اندازه‌ی خط باریکه‌ی بین هسته‌ی خرما به آن‌ها ستمی نخواهد شد)


وقتی خدا طوری حساب و کتاب می‌کند که به اندازه‌ی سر سوزنی به کسی ستم نشود و با فتیل در قرآن از آن روز یاد می‌کند یعنی که من خیلی خیلی از بیشینه دورم، حتی تقریب خوبی از جواب بهینه‌اش را هم نمی‌توانم برای خودم متصور شوم، چرا که خدا از غیب و آشکار، گذشته و آینده با خبر است. منِ مخلوق حداکثر تا چندصدهزار سال آینده را می‌توانم خیال کنم. تازه (حتی اگر دست غیب باشم) نه از حقیقش باخبرم و نه از غیبش ...

 

پس سود بیشینه طلب کردن، آن هم آن طوری که من می‌خواهم و خیال‌پردازی می‌کنم کاری بیهوده می‌ماند. اگر کسی سود بیشینه می‌خواهد، نباید بنشیند برای خودش حساب و کتاب کند که اگر فلان کار را کنم، مثلا n نفر هدایت شوند، سود بیش‌تری می‌برم تا اینکه بنشینم و فلان کار دیگر را انجام دهم. 


«ان الله یهدی من یشاء». دست من نیست که ... . اگر سود بیشینه می‌خواهم باید از خدا بخواهم که به وقتم برکت دهد، به کلامم برکت دهد و از لطف خودش مرا بهره‌مند سازد. کسانی که من مثال زدم، واقعا لطف خدا شامل حال‌شان شده بوده، خودشان یا اجدادشان با عمل نیک‌شان این مسیر برای‌شان باز شده. مثال علامه‌ی مجلسی را زدم، بی‌توجه به اینکه آن جایگاهی که علامه‌ی مجلسی پیدا کرد به واسطه‌ی دعای پدرشان بوده که در قنوت سحرگاهی از خدا برای او دعا کردند و داستانش مشهور است.


و اما بعد، در مورد ترسیم کردن راه از گذشته تا آینده ...

خیلی است که یک بار بخواهی تمام لحظه‌های زندگی‌ات را روی کاغذ بنویسی؛ همین که تصورشان می‌کنی با هر خاطره‌ی خوبی لبخند می‌زنی و با یادآوردن لحظات تلخ بغض گلویت را می‌فشرد. نمی‌توانم تا آینده را ترسیم کنم. چون هنوز با آینده‌ام مشکل دارم. یعنی خیلی دلم می‌خواست که یک سری اتفاق بیفتد و برای آن‌ها هم تلاش کردم و در مسیر آن‌ها گام برداشتم اما نیافتادند. به عبارت دیگر الان وسط راه تعیین شده‌ی خودم که قبلا برای خودم متصور بودم گیر کرده‌ام و این برای مدتی، موجب شده بود که فکر کنم راهی که تا الان پیموده‌ام غلط بوده. مثلا فکر می‌کردم که اشتباه کردم آمدم علوم‌کامپیوتر خوانده‌ام. شاید باید می‌رفتم علوم‌انسانی و بخش علوم احادیثی چیزی را می‌خواندم. اما به یادآوردن مسیر گذشته و صحبت و فکر دلیلی شد تا اکنون اندکی آرام‌تر باشم از این جهت که علوم‌کامپیوتر راه اشتباهی نبوده، هرچند که من احتمالا می‌توانستم خیلی بهتر این مسیر را طی کنم و الان در محل فعلی خودم گیر نکنم. 


باز هم خدا را شاکرم که علوم‌کامپیوتر خواندم. مطمئنم هر رشته‌ی دیگری که می‌خواندم به اندازه‌ی علوم‌کامپیوتر لذت نمی‌بردم. حتی در ذهنم می‌آید که چه قدر خوب شد که کنکور کارشناسی‌ام نتیجه‌اش این شد که بروم علوم‌کامپیوتر بخوانم. شاید اگر آن موقع رتبه‌ی بهتری می‌آوردم سر از رشته‌ی مهندسی‌کامپیوتر در می‌آوردم و لذتی که از خواندن کارهای تئوری و ریاضی و آنالیز و جبر بردم در رشته‌ی مهندسی‌اش نمی‌بردم. همچنین این هم به ذهنم می‌رسد که شاید اگر از همان دوره‌ی کارشناسی در یک دانشگاه خوب تحصیل می‌کردم، غروری که در بعضی افراد آنجا دیدم، من را هم فرا می‌گرفت. آن موقع نمی‌توانستم حس و حال بچه‌های دانشگاه‌های دیگر را درک کنم. هم‌اینکه الان فهمیده‌ام بیش‌تر استادها نهایت تلاش‌شان را می‌کنند و فرقی نمی‌کند که این دانشگاه باشند یا آن دانشگاه، آنکه باید حداکثر تلاش را بکند، خود دانشجوست.


بدون تردید کلام اهل‌بیت و تحصیل در رشته‌های مربوط به آن دل را تازه می‌کند و قابل مقایسه با یادگرفتن علوم دیگر نیست. ولی می‌دانم اگر وارد چنان رشته‌ای می‌شدم نمی‌توانستم لذتی که از یادگرفتن و فهمیدن یک الگوریتم یا قضیه در رشته‌ی خودم می‌برم آن موقع ببرم، در حالی که کلام اهل‌بیت علیهم‌السلام برای همگان است و با وجود اینکه در آن رشته‌های مربوطه تحصیل نمی‌کنم ولی می‌توانم آن‌هایی را که می‌فهمم بخوانم، با دیگران در موردش صحبت کنم و لذت ببرم.


در طول ترسیم گذشته، خیلی جاها متوجه شدم که می‌توانستم بهتر عمل کنم. خیلی افسوس خوردم و حالم گرفته شد که کاش چنان می‌کردم که نکردم. اما گذشته را چه کار می‌توان کرد؟ هیچ! چون گذشته ... فقط باید درس عبرت بگیری :-(


تا رسیدم به الان، سعی کردم که بهترین تلاش‌هایم را انجام بدهم. اینکه که بعضی چیزها آن‌طوری که می‌خواهی پیش نمی‌رود را باید چه‌کار کرد؟ این موجب می‌شود که سردرگم و متزلزل باشم. این‌که به آن مسیری که قبلا برای خودم در ذهنم داشتم اکنون نرسیدم، این حس را به من القا می‌کند که یک‌جای کار خراب کردم و مسیر را گم کرده‌ام

یا اینکه باید یک مسیر دیگر داشته‌باشم

یا اینکه دارم امتحان پس می‌دهم و باید صبور باشم و بازهم تلاش کنم

یا اینکه خدا نمی‌خواهد و تا همین‌جایی که علوم‌کامپیوتر خوانده‌ام کافی است.



یادآوری تلاش‌هایی که فکرمی‌کنم تاکنون بی‌ثمر بوده حالم را خراب می‌کند. اینکه هنوز نتوانستم بر برخی از ضعف‌هایم غلبه کنم هم اضافه‌باری بر حال خرابم می‌شود. مثلا اینکه بدون اختیار استرس بر اعمال و رفتارم غلبه می‌کند. این حس را دارم که شاید من به اندازه‌ی کافی برای طی کردن این راه خوب نیستم. و انگار شواهد و قرائن هم دارند این را نشان می‌دهند که باید همین‌جا صبر کنم. یک حس بلاتکلیفی هم روی همه‌ی این حس‌هاست. کدام یک از یا‌های بالا را باید در نظر بگیرم؟ مثلا باز تلاش کنم؟ یا اینکه نه کلا مسیر را عوض کنم؟ مشاوره گزینه‌ی خوبی است. اما با چه کسی می‌توان مشاوره کرد؟ اینکه در این دنیا بخواهی به یک نفر اعتماد کنی و مشاوره بگیری هم خیلی سخت است.  قبلا‌تر ها همیشه با یک نفر صحبت می‌کردم و از نظراتش بهره می‌بردم اما اکنون هم ایشان گرفتار زندگی شده و وقت ندارد هم اینکه در زمینه‌های پیش‌روی من نظر خاصی نمی‌دهند. 



و اما آنچه روی داد و وضعیت فعلی

اگرچه به نابسامانی فکری قبل نیستم اما بسامان (!) هم نیستم. نمی‌دانم من چرا خاطرات لحظات مهم را فراموش می‌کنم؟ مصاحبه دوم KTH را هم دادم. البته این‌بار اسکایپی نبود بلکه hangout گوگلی بود. تازه سه نفره هم بود. استاد مربوطه و دانشجوی‌ دکتریش و من. اولش هم که بنده بدو بدو از ناهار خانه‌ی مادربزرگ رسیدم سر قرار و یادم رفت همه چیز را چک کنم. لپ‌تابم که قاطی کرده بود و صفحه‌ی اینوایت استاد برای ملحق شدن به گروه هنگ اوت را نمی‌آورد. بعدش هم با موبال آمدم که هنزفری‌ام وصل نبود و خلاصه یک کثیف‌کاری مسخره اول مصاحبه رخ داد تا من عین آدم سر جایم مسقر شوم. بر خلاف دفعه‌ی پیش که تصویر نبود و این بار سه تا تصویر بود و به تناسب زمان جابجا می‌شد :-| صدای استاد هم برای من خوب نبود فلذا همه‌ی سوالات را دانشجو‌ی‌شان پرسیدند. خیلی الان دقیق یادم نیست که چه پرسیدند ولی یادم هست که در مورد ایده‌ی اصلی مقاله در بخش سه و چهار خیلی دقیق شده بودند و وقتی گفتند معادلاتی که از آن‌ها حرف می‌زنی کجای مقاله هستند ... من صفحات ۱۴ و ۱۷ را نشانه رفتم و گفتم ... که یکهو استاد گفتند این دو تا معادله که می‌گویی با آنچه بیان کردی تناقض دارد. یادم هست که دستانم یخ کرده بود ...  چند دقیقه به من فرصت دادند تا آنچه را که می‌گویم بررسی کنم و وقتی گفتم که معادله‌ی صفحه ۱۷ برای فلان است و ۱۴ برای فلان؛ استاد گفتند که به نظرت نمی‌آید که این اثبات لم صفحه‌ی ۱۶ اشتباه هست و همه‌ی نامساوی‌ها باید برعکس باشد؟ یادم نمی‌آید دقیقا عکس‌العملم چه بود :-( بعدش رفتند سراغ بخش ۴ مقاله. گفتم صرفا ایده‌اش این است که یک مسیر را به جای یک یال قرار دهد که دانشجوی دکتریشان پرسیدند که چه‌طوری؟ بعدش هم دو تا سوال دیگر در مورد همان بخش پرسیدند. سعیم را کردم که تا جایی که می‌دانم جواب بدهم. در انتها هم دو سوال نسبتا ساده پرسیدند که من خراب کردم. در مورد اینکه فرض کن جریان بیشینه داریم حالا یک یال اضافه کنیم چه‌طوری جریان را به دست آوریم؟ و من نمی‌توانستم جواب بدهم. استاد بنده خدا راهنمایی کردند و دانشجوی دکتری یک سوال دیگر پرسیدند که با همان فرض اگر یک یال را حذف کنیم چه قدر سریع می‌توانیم جریان بیشینه را به دست آوریم؟ بازهم بی‌جواب ماندم. استاد گفتند که می‌توانی بعدا پاسخ بدهی ... همه‌ی این‌ها را موهومی یادم هست و اصلا دقیق‌اش یادم نیست. حتی یادم نیست دقیقا آخر مصاحبه چه گفتند :-( فقط یک هفته‌اش را یادم می‌آید. الان دو روز بعلاوه یک هفته از آن مصاحبه می‌گذرد.


من که قیافه‌شناس نیستم اما در انتهای مصاحبه از روی قیافه‌های ایشان احساس کردم که خیلی در ذوق‌شان خورده بود و احتمالا من خیلی خراب کردم. مطمئنا هر مصاحبه کننده‌ای انتظار دارد که دانشجو خوب و سریع جواب بدهد و من من نکند. احتمالا ترجیح بدهد که دانشجوی سریع را انتخاب کند. 

چه قدر این سرعت چیز بدی است :-( البته فکر می‌کنم یکی از دلایل کند بودن من تسلط نداشتن روی موضوع و همچنین عجول بودن برای به جواب رسیدن است. آخر و عاقبتش این می‌شود که یک جاهایی شروع می‌کنی به چرت‌وپرت گفتن.


وضعیت فعلی این است که  احتمالا استاد KTH دانشجو‌های بهتر از منی را لیستش دارد. امتحان زبان خوبی که می‌نیمم دانشگاه‌های مورد نظرمان را شامل بشود را ندادیم. با مشورت از یکی از هم‌کلاسی‌های قدیمی مطلع شدیم که امتحان GRE نقش مهمی برای اپلای کردن در آمریکا را دارد که آن را هم بد دادیم*. پس فعلا اگر بخواهیم آنجاها را اپلای کنیم باید برای سال دیگر آماده شویم. یک گزینه‌ی ممکن در کانادا که حیطه‌ی کاری‌اش خیلی شبیه همین KTH است را استخاره کردم بد آمد. می‌ماند اروپا ... استاد راهنمای‌مان دانشگاه تورکوی فنلاند را پیشنهاد دادند که آنجا مثل سوئد باید جای خالی باشد تا اقدام کنی که جای خالی نبود. (تازه سالوما که استادمان به خاطر او می‌گفتند آنجا خوب است هم کلی سال پیش بازنشسته شده) کشور مثل انگلیس را هم دایی بزرگوارمان گفتند که نرو (استاد راهنمای‌مان هم تا اندازه‌ای مخالف آنجا بودند که البته دلایل‌شان متفاوت بود) {بر فرض می‌خواستم بروم باز با مشکل مشابه آمریکا مواجه بودم} فرانسه هم که مشکل فرهنگی و حجاب و این‌ها احتمالا خواهم داشت پس آنجا هم هیچ! هلند هم جای خالی نداشتند (آنجا هم مشابه سوئد است) می‌ماند اتریش و آلمان که دیگر خسته و کلافه شدم از بس رفتم توی سایت این دانشگاه‌ها چرخیدم. فکر نکنم هیچ کدامشان را اقدام کنم (که البته فرصت آنچنانی هم باقی نمانده)

گزینه‌های روی میزم فعلا این است که یا بی‌خیال گرفتن پی‌اچ‌دی بشوم و در معیت پدر و مادر گرامی زندگی را بسر برم تا بالاخره با یکی زوج مرتب تشکیل دهم و دنبال مسیر و اهداف زندگی او بروم. یا بنشینم این بار زبانم را سر دل استراحت بخوانم و دوباره آزمون بدهم و برای اپلای سال دیگر اقدام کنم. یا دو سال صبر کنم و کنکور دکتری ایران را دوباره بدهم و هر دانشگاهی که شد بروم پی‌اچ‌دی بگیرم. 

با این وضعیت پی‌اچ‌دی گرفتن اصلا اصلا دیگر در آن مسیری که قبلا برای آینده‌ی خودم متصور بودم، نخواهم بود و به نظر می‌رسد که کلا باید یک مسیر دیگر را برای خودم ترسیم کنم. اما حالا این فکرم را مشغول کرده که چه باید بکشم؟

 


نظرات  (۱)

سلام
کامپیوتر همه نظم است و منطق ...
کمی این نظم انگار در افکارتان پیاده شده ... کم کم دارید به یک فلوچارت از راه های پیش رو می  رسید ... همینطور اقدام کنید ...
در تصمیم گیری شتاب نکنید. با منطق پیش بروید و اگر انتخاب کردید بدانید راه های قبل را باید فراموش کرد ... اگر و ای کاش ها را کنار بگذارید.

بله سود بیشینه معنایی ندارد...
چون سود بیشینه ای وجود ندارد...
یعنی حدی برای سود بردن نیست .
پاسخ:
ممنون از اینکه مجددا زحمت کشیدید و نظر گذاشتید.

بیش‌تر بر این باورم که نظم و منطق در ریاضی حاکم است  و کامپیوتر زیرمجموعه‌ی کوچکی از دنیای ریاضی است.
کامپیوتر نظم است و منطق اما نظم و منطقش ساختگی است و بعضا با مشکل مواجه می‌شود و هنگ می‌کند یا در لوپ گرفتار می‌شود. 

داشتن صرفا فلوچارت هم صرفا خوب نیست. چه بسا فلوچارتی بکشی که اشتباه باشد و هدفش حل مسئله باشد و در عوضش یک چیز اشتباه محاسبه کند. لابد تجربه‌اش را دارید وقتی فلوچارت کشیده شده بچه‌های تازه‌کار را تصحیح می‌کنید می‌بینید که چیز‌های عجیب و غریبی بجای جواب محاسبه می‌کنند  و خودشان حواسشان نیست.

+سپاس‌گذار می‌شوم اگر وبلاگ دارید آدرسش را اضافه کنید. یا اینکه آدرس ایمیل‌تان را وارد کنید. یا اینکه در یک نظر خصوصی خودتان را معرفی بفرمائید.
اگرچه صحیح این است که آدم به سخن نگاه کند و نه به سخن‌گو ولی ببخشید یک جوری است آدم با یک ناشناس صحبت می‌کند که او وی را می‌شناسد ولی برعکسش محقق نیست.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی