اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

تنهای تنها

پنجشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۳ ب.ظ

مامان و بابا تشریف بردند مشهد و در خانه تنها شدم. همش دو هفته تا تافل فرصت دارم و به خیال خام خودم گفتم:«آخ جان! کسی نیست، حالا می توانی در آرامش به کارهایت برسی و درست را بخوانی بلکه نمره قابل قبولی بگیری!» چون بار اولی است که می خواهم یک امتحان این طوری بدهم کلی دلم شور می زدند. مخصوصا دیروز که یک امتحام الکی از قسمت اسپیکینگ و لیسنینگگ گرفتم و متوجه شدم با وضعیت فعلی ام نمره به درد بخوری نمی گیرم. دلم خوش بود که خب حالا که کسی نیست دیگر من را صدا بزند و مثلا اینتراپتم کند می رسم کلی درس بخوانم و پیش بروم. اما ظهر که به غذا خوردن و تمیز کردن خانه گذشت. بعد ظهر هم یک کمی لغت خواندم و تا به خودم آمدم شب شده بود. آمدم یک زیدینگ نمونه امتحان بدهم که برادرجانم به همراه همسرشان تشریف آوردند که بنده تنها نباشم. و بعله ... دیگر نه تنها، تنها نبودم بلکه درس هم نمی خواندم و به گفت وگوی شبانه و خوردن انار شب جمعه شب را گذرانیدم و ...

جالب است مه هیچ کس باورش نمی شود که من بزرگ شدم. از بدی‌های بچه‌ی آخر بودن است دیگر. مادر و پدر که می‌گفتند پاشو برو خانه‌ی برادر‌هایت، برادر کبیر هم می‌پرسند:«واقعا تنهایت بگذارم؟! نمی‌ترسی؟؟!» می‌گویم عجب! شش سال زندگی دور از خانه و این‌ها را تجربه کرده‌ام 24 سالم است و دیگر اگر بترسم که خیلی زشت است! بعد در حالی که از خانه خارج می‌شود می‌گوید:« اگر چیزی خواستی بگوی برایت بخرم بیاورم! همچنین ما که می‌رویم در را از تو قفل بنما!» می‌گویم:« تو از آن سر شهر بیایی این‌سر که من مثلا فلان چیز را می‌خواهم؟ خب خودم پا می‌شوم می‌روم سر خیابان‌ از سوپری می‌خرم دیگر» بعد صدایش بلند می‌شود:«نخیر! بگو من برایت می‌خرم!» خنده‌ام می‌‌گیرد و جواب می‌دهم:«من که تهران بودم دو سال همه چیزم را خودم می‌خریدم؛ نان، گوشت، پنیر و چیزهای دیگر حالا اینجا در شهر خودم سر خیابان نمی‌توانم خرید کنم؟» می‌گوید:«آنجا خوابگاه بوده خب» جوابش می‌دهم:« مسؤل خوابگاه که با ما بیرون نمی‌آمد. خوابگاه ما هم که فروشگاه داخل نداشت ... اصلا چه طوری شما و مامان و بابا می‌خواهید اجازه دهید مرا که خارج بروم؟» لبخند می‌زند و هیچ نمی‌گوید و به در اشاره می‌کند که قفلش کنم. می‌گویم:«چشم!» همین حرف را به مادرخانمی‌ام هم زده بودم وقتی که داشت به من سفارش می‌کرد که وقتی که نیستند چه کار بکنم و چه کار نکنم. وقتی پرسیدم که چطوری می‌خواهید به من اجازه بدهید که بروم خارج، می‌گوید که دلش می‌خواهد که اول ازدواج کنم بعد بروم که این‌طوری خیالش راحت‌تر می‌شود.

این از امروز ... تنهای تنها فقط خداست!


+ حالا که نگاه می‌کنم و می‌بینم برنامه‌ی امروزم نشد که نشد یاد این جمله‌ی حضرت علی علیه‌السلام می‌افتم که می‌فرمایند:« عرفت الله بفسخ العزاِیم» «خدا را شناختم بر آنچه تصمیم گرفتم و نشد!»


+مأمور آمارگیری نفوس و مسکن ساعت 18:08 در خانه‌ی ما را زدند که آمارمان را بگیرند. با خودم فکر می‌کردم که این‌ها شب کار شده‌اند یا این خانم بنده‌ی خدا (که از قضا خیلی هم جوان بود) هیجان‌زده بوده روز دوم کارش تا شب هم به کارش ادامه داده ... 

نظرات  (۱)

  • علیرضا حدیدی
  • ان شالله موفق باشید :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی