اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

الف ر ۲ یا یک شیشهٔ خالی پر از اعتماد به نفس

سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۳۰ ب.ظ
روزی روزگاری در زمان‌های دور زمان ازدواج دختر پادشاه فرا رسیده بود و جوان‌های شهر برای ازدواج با او اقدام می‌کردند اما چون شاهزاده خانم اصلا دلش نمی‌خواست ازدواج کند، مدام بهانه می‌تراشید و هر خواستگاری را به بهانه‌ای رد می‌کرد و از آن‌ها درخواست‌های ناشدنی می‌خواست.

پسری جوان هم دل‌باخته‌ی شاهزاده خانم شده بود، دلش رابه دریا زد و برای خواستگاری اقدام کرد. شاهزاده خانم هم برای آنکه وی را بفرستد به دنبال نخود سیاه به او گفت که برود پشت فلان کوه بلند و فلان غول سیاه را از خانه‌اش بیرون بکشد و سرش را برای او بیاورد تا او حاضر بشود با پسر ازدواج کند.

پسر ناراحت و غمگین پیش مادرش رفت و ماجرا را گفت؛ همچنین گفت که در خودش توانایی جنگ با یک غول سیاه را نمی‌بیند :-(
مادرش به او دلداری داد و گفت که نگران نباشد، پدر مرحومش یک شیشهٔ در بسته از پر از هوایی جادویی برای او به ارث گذاشته که هرکس از آن تنفس کند، برای مدتی کوتاه رویین‌تن می‌شود!

پسر با سختی و مشقت بسیار رفت پشت فلان کوه بلند و در خانهٔ غول سیاه را در زد و وقتی غول در را باز کرد، در شیشهٔ کذایی را گشود و یک نفس کشید و شمشیر به دست به غول حمله‌ور شد.

بله، غول سیاه را شکست داد و سرش را برید و برداشت برد برای شاهزاده‌خانم! خب دیگر، شاهزاده خانم هم با او ازدواج کرد.

بعدا پسر رفت پیش مادر و از او پرسید که پدرش از کجا این شیشه را تهیه کرده بوده، تا او هم باز برود تهیه کند و چه بسیار نیکو چیزی بوده!!

مادرش هم گفت:« راستش را بخواهی عزیزم پدرت هیچ چیز برای تو به ارث نگذاشته بود. من هم دیدم هیچ ندارم که به تو بدهم جز اعتماد به نفس. رفتم از توی زیرزمین یک شیشه خالی را برداشتم به تو دادم!»

و بعد از تعریف کردن این داستان یه‌کم لوس و بچگانه، استادم به من گفتند که پدر ایشان یک تعدادی شیشهٔ خالی به ایشان داده تا به دانشجوهایش بدهد. 

البته استاد بنده بسیار گرامی هستند و من هم بسیار  بسیار دوست‌شان دارم. یحتمل رفتار من طوری بوده که ایشان گمان برده‌اند که لازم است که چنین داستانی را تعریف کنند یا شاید هم بنده‌خدا می‌خواستند که یک‌جوری سر صحبت را باز کنند و به من بگویند که با اعتماد به نفس بالا بروم تزم را بنویسم. تقصیر خودم هست که این قدر کم حرف می‌زنم. باید سعی کنم وقتی می‌روم اتاق استادم بیشتر حرف بزنم.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی