اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

الف ر 2

پنجشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۹:۴۳ ق.ظ

این چند روزه حسابی درگیر انتخاب استاد راهنمایم بودم. قبل عید رفته بودم پیش یکی از استادا و وسط راهرو از ایشون پرسیده بودم که استاد راهنمای من می شوند یا خیر!؟ و ایشون هم جواب دادند که بنده زود(!) اومدم برم فعلا خوش باشم، بروم بستنی بخورم!

فکر کنم سه هفته پیش بود که یک ایمیل زدم به همین استاد و رسمی گفتم که  دانشجو می پذیرید و اگر این طور هست ممکن هست با هم صحبت کنیم و شما از من سوال بپرسید و ببینید من می‌توانم دانشجوی شما باشم واین حرفا؛ بعدش طی یک ایمیل پاسخ دادند که فلان روز می‌توانیم صحبت کنیم. فلان روز رسید و ما رفتیم خدمت استاد و کلی خودمان را آماده کرده بودیم که اگر استاد فلان چیز را بپرسید بهمان چیز را بگوییم. دریغ از آنکه استاد از آن سوال هایی که توی ذهن ما بود بپرسند! وقتی در دفترشان را زدیم و توی دفترشان نشستیم. پرسیدند:« برای چی آمدی؟» من:«اِم ... استاد می‌خواستم ... برای پایان‌نامه ...» استاد قبل از اینکه جمله من تمام بشود سری تکان دادند و پرسیدند:«از کدام دانشگاه آمدی؟ رشته‌ات چی بوده و چه گرایشی؟ به چه چیزی علاقه داری و دیگر اینکه چرا می‌خواهی من استادت بشوم؟» من:«اهم ... دانشگاه یزد بودم، علوم کامپیوتر خواندم از ورودی 89 هستم که چارت درسی شان به کل عوض شد و» استاد:«یادم هست یک بار یک نفر گفت خوشحال شده از اینکه چارت عوض شد، شما بودی؟» من:«بله» استاد:«خب می‌گفتی» من:«استاد دیگه چی پرسیده بودید؟» استاد:«توی کارشناسی چه درسیت نمره اش بهتر شد و بیشتر دوستش داشتی؟» من:«لزوما درسی که نمره ام خوب شده به معنی نیست که حتما دوستش داشتم و درسی که نمره ام بد شده به ین معنی نیستکه دوستش نداشتم!» استاد:«یعنی سوال خوبی نپرسیدم؟ خب چه درسی رو دوست داشتی؟» ... (به علت اینکه سرمان فعلا شلوغ می‌باشد از نوشتن ادامه صرف نظر می‌کنیم، چیز خاصی هم نبود خب! یه چندتا سوال دیگر هم پرسیدند دیگر، مثلا معدلمان را پرسیدند(!) یا آنجا که پرسیدند حاضر چه میزان برای این پروژه انرژی بگذاری)

بعله و اینچین شد که حدود یک ربع با استاد صحبت نمودیم و استاد یک موضوع به ما پیشنهاد دادند تا برویم بخوانیم (!) واگر دوستش داشتیم به طور موقت با ایشان کار کنیم.

یعنی به همین سادگی! و اینقدر سخت و پیچیده نبود! نمی‌دانم این سال بالایی‌های ما عین آدم ما را راهنمایی نکردند که چنین کنیم؟! هروقت فرصت کنم یک متن خواهم نوشت که چگونه از استادی بخواهیم تا استاد راهنمای ما بشوند؛ بلکه به درد یک بنده‌ی‌خدایی همچون من که بلد نبود بخورد.  

نظرات  (۱)

بله
گاهی بعضی چیزا از اونی که فکر میکنیم راحت تره !
البته یه قانونی هم توی زندگی هست :
مشکلات فقط اونجایی سراغ آدم میان که فکرش رو نمیکنی و خودتو آماده نکردی :))
پاسخ:
درسته.
اون قانون هم کاملا برقراره!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی