اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

آماده؟

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۰۲ ب.ظ

امروز می‌خواستم برم گذرنامه‌ام رو تعویض کنم چون دو ساله که منقضی شده. اولین هدف رفتن اربعین به کربلاست. اگه خدا بخواد بعد از پنج سال دوباره پا گذاشتن در حرم امیرالمومنین و امام حسین قسمتم میشه.


برای گذرنامه باید حتما حتما عکس جدید ببریم. من که هیچ تغییری نکردم، در واقع کار خاصی نکردم که بخواهم تغییر بکنم و تا همین الان از عکسی که سال ۸۶ برای گذرنامه‌ی قبلی‌ام گرفتم برای همه چیز استفاده کردم. از شناسنامه بگیر تا کنکور و دانشگاه کارشناسی و کنکور ارشد و دانشگاه ارشد و کنکور دکتری و احتمالا اگه دکتری جایی ثبت نام می‌کردم از همین استفاده می‌کردم چون واقعا خود خودمم :) اما امان از این سازمان گذرنامه! میگه حتما باید هردفعه تعویض می‌کنی عکست جدید باشه ... خیلی خب! قبول بالاخره بعد نه سال راضی شدم برم دوباره عکس بگیرم. هیچ ایده‌ی خاصی نسبت به عکس گرفتن نداشتم، تنها چیز مبهمی که از ده سال پیش یادم مونده بود که میریم آتلیه و یه صندلی هست و پشتش سفیده و عکس می‌اندازیم. 

رفتم آتلیه، تنها بودم و مسئول پشت میز بهم گفتش صبر کنم. یه پنج دقیقه بعد بهم گفت برم بالا. از پله‌های آتلیه رفتم بالا و اونجا یه مسئول دیگه داشت. چند‌تا صندلی و بله یه صفحه‌ی سفید بزرگ و از این چراغ‌های نور و غیره مسئول بالا بهم گفت خودم رو آماده کنم. و خودش غرق در کارهای کامپیوتری‌اش شد. منم هاج و واج ... خودم رو آماده‌ی چی کنم؟! نفس بگیرم؟ کجا بشینم؟ جلوی صفحه بایستم؟ بعد از جند لحظه با خودم سر و کله زدن رفتم کنار پرده‌ی سفید ایستادم. یه دقیقه بعد مسئولش نگاه چپ چپی بهم کرد و گفت: آماده شو دیگه! احساس کردم به آینه اشاره کرد. رفتم سمت آینه، خب الحمدلله نه چیزی روی چادرم ریخته، قیافمم همون بود که قبلا بوده و چیز عجیبی توش نیست ... آروم منار آینه ایستادم که مسئولش گفت: هرموقع آماده شدی، زنگ کنار آینه رو بزن. منم درجا دکمه‌ی زنگ رو زدم. یه چند دقیقه بعد مسئولش نگاهم کرد، اخم‌هاش رفت توی هم: چرا آماده نمی‌شی؟ من: ببخشید، آماده شدن چه شکلیه؟ من خدمتتون عرض کردم که عکس گذرنامه می‌خواهم، آیا باید کار خاصی بکنم؟ پرسید: نمی‌خوای چادرت رو دربیاری؟ نگاه خشم‌انگیر منو که دید گفت: آها، خیلی خب، پس با چادر عکس می‌گیری ... پس زنگ رو بزن. گفتم که چند دقیقه پیش زدم! گفت: پس بشین اونجا و به میز جلوی پرده‌ی سفید اشاره کرد. وقتی نشستم آقای عکاس تشریف آوردند و عکس گرفتم.


برایم عجیب بود. اگر در مملکت دیگر بودم شاید مهم نبود ولی این قدر در شهر خودم چادر چیز غریبی شده که وقتی می‌بینند جوانی و چادری هستی فکر می‌کنند چادرت برای قشنگی است!


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی