اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

اَفَلایَنظُرونَ اِلیَ الاِبِلِ کَیفَ خُلِقَت؟!

آیا تا بحال به شتر توجه کردین ببینین خلقتش چه شکلیه؟ بقیه چیزا چه طور؟

۶۹ مطلب با موضوع «همین طوری بدون تامل» ثبت شده است

الان داشتم توی تلگرام یه کلیپ میدیدم از پنجاه نفر توی تهران می پرسید آخرین باری که احساس خوشبختی کردید کی بوده؟ جواب های جالبی میدادن ... هرکسی از دید خودش خوشبختی رو میدید و میگفت که کی اون احساس رو داشته ...


به  خودم فکر کردم، آخرین باری که احساس خوشبختی کردم کی بوده؟

خیلی فکر کردم

 اگر خوشبختی ام رو محدود کنم به رسیدن به خواسته های دوست داشتنی دنیوی ام، موفقیت هایی که در آرزوی کسب شون بودم ... باید بگم خیلی خیلی وقت پیش احساس سرور واقعی از رسیدن به موفقیت دوست داشتنی و خواسته دلم داشتم 

اما این خوشبختی هست واقعا؟ 

فکر نمیکنم

خوشبختی من اینه که امام زمانم رو دارم، خوشبختی ام اینه که حب امیرالمومنین توی قلبمه

خوشبختی اینه که میدونم خدا از رگ گردن بهم نزدیک تره و من بنده گهنکار با همه بدی هام رو دوست داره و بهانه سر راهم میذاره تا به راه مستقیمش بیام


تمام لذت عمرم همین است که مولایم امیرالمومنین است!


نه جور شد که برم دکتری ام رو بخونم، نه جور شد که مقاله ای که می خواستم رو منتشر کنم، نه جور شد که به کاری که دوست داشتم مشغول بشم، نه پول به دست آوردم، نه بین خواستگارها از اونهایی که خوشم اومد جواب موافق گرفتم، نه علم به دست آوردم، نه خصیصه ای که دوست داشتم رو تونستم به صفاتم اضافه کنم، نه .... 

تا صبح میتونم همه چیزهایی که دوست داشتم و نرسیدم رو لیست کنم

اما فکر نمیکنم اگر همه اینا رو هم با هم داشتم حس خوبشون با حس خوبی که  میدونی آقا امام زمانت حواسش بهت هست مقایسه بشه ... 

ندیدمش ولی آرزو دارم اگر چشمم به روی ماهش روشن شد لبخندش را ببینم و بگوید که راضی است از من

تصورش حالم را دگرگون میکند

خوشبختی یعنی امام زمان داری

تمام لحظه هایی که این را یادم باشد، خوشبختم

دیروز سرم را گذاشته بودم روی پای مادرم. نوازشم می‌کرد که یکهو دست کرد لابلای موهایم ... گفتم: پریروز حموم بودم! دنبال چی می‌گردین؟

بدون اینکه مویم را بکند، دنباله مویم را آورد جلوی چشمانم ... یک تار موی سفید بود.

بله! بالاخره من هم قدم در دنیای دیگری گذاشتم :-) خدا خودش گفته به هرکسی که طول عمر بدهیم ...

حدیث داریم که وقتی اولین موی سپید خود را دیدید وصیت‌نامه خود را بنویسید.


خب حالا چی بنویسم؟ :دیی

چیزی که از مال دنیا ندارم. هرچه که دارم مال پدرم است.

کار مهمی هم که انجام نداده‌ام

سخن حکمت‌آمیز هم ... ارجاع‌تان می‌دهم به کلام اهل‌البیت علیهم‌السلام. 

اگر کسی هستید که در حق‌تان بدی کردم، لطف بفرمائید به بزرگواری خودتان ببخشید.

شما زنده هستید و دست‌تان باز ... پس مرحمت فرمائید و یک فاتحه و ۳ قل هو الله بخوانید یا دست کم یک صلوات بفرستید که ان‌شاءالله خداوند جزای خیر دهد شما را.


همین.


خیلی کوتاه شد که؟!


خب مثلا تجربیاتم را هم بنویسم یا توصیه‌هایم را

اینکه کتاب بخوانید. خصوصا قرآن را 

اینکه تسلیم نشوید. ممکن است به هدف‌تان بارها نرسید و راه‌های مختلفی را طی کنید و ممکن هست حتی بعضی وفت‌ها بفهمید راه را اشتباه رفته اید و کلی باید برگردید و خلاصه در درسیدن به هدف کلی سختی بکشید و خسته شوید. اما این سختی‌ها دلیل نمی‌شود ناامید شوید! هیچ وقت هیچ وقت دست از تلاش بر ندارید :-) گفتنش و نوشتنش برای من آسان است اما خودم تجربه کرده‌ام

دست از تلاش برندارید! آن لحظه که فکرش را نمی‌کنید می‌بینید به چیزی شاید بهتر از هدفتان رسیدید

اینکه سر عهد خود بمانید و دقیق باشید.


:اسمایلی فکر کردن


الان که فکر می‌کنم می بینم خیلی چیزها می‌توانم بگویم اما همان چندتای بالایی را خودم خوب وجدان کرده‌ام.


البته فعلا زنده‌ هستم ولی خب توصیه‌ای هست که به ما شده بنویسید وصیت‌نامه‌تان را

شاید حکمتش این بوده که یاد مرگ کنیم. همین وسط راه مثلا به خودمان بیاییم و اگر داریم بی راهه می‌رویم بیاییم در راه


داشتم فکر می‌کردم دلم می‌خواست چطور بمیرم؟ 

یک جمله‌ای پروفایل یکی از بچه‌های دانشگاه بود که :« اگر شهید نشوی، میمیری!»

واقعا شهادت خیلی خوب است

مستقیم به سمت بهشت روانه می‌شوی و حساب و کتاب شب اول قبرت احتمالا سخت نخواهد بود :-)


بعضی از شهدا خیلی خوش‌بحالشان بوده

مثلا حُر

نه تنها لحظه آخر توبه کرد و از لبه پرتگاه به سمت جهنم رفت در سرازیری بهشت

نه تنها جز دسته شهدایی شد که در قبل و بعد هیچ کس مانند آن‌‌ها نخواهد بود و نخواهد شد

نه تنها آبرودار شد

بلکه موقع مرگش یک اتفاق خیلی خوب برایش افتاد

چه خوشبختی فوق‌العاده ای است که لحظه‌ای که داری جان می‌دهی و نفس‌های آخرت را می‌کشی سرت در دامن مولا و آقایت باشد و او بگوید از تو راضی است و وعده‌ات دهد به بهشت


آرزو است دیگر ... اینکه شهید بشوی و لحظه مرگ سرت در دامن امام زمانت باشد.


دو روز پیش بود که مشغول تماشای فیلم بودم که یکهو پدرم گفت: این فیلم‌ها چیه که نگاه می‌کنی؟ گفتم: فیلم پلیسیه که ... مادرم با اسم صدایم کرد و دیدم کنار پدرم ایستاده و هردو نگاه متفاوتی از همیشه به من می‌کنند. من: چیه؟ چیزی شده؟؟ مادرم: پاشو بیا ببین بابات چی گرفته؟!  از جایم بلند شدم و رفتم سمت‌شان که دیدم پشت سرشان یک جعبه خاکستری رنگ گرفته‌اند ...

باورم نمی‌شد. آقای پدرم زحمت کشیده بودند و یک لپ‌تاپ نو برایم گرفته بودند!


بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم واقعا در ذهن پدرها و مادرها چه می‌گذرد؟ همه می‌گویند وقتی پدر و مادر شوی می‌فهمی

حالا که نیستم فکر می‌کنم واقعا چه چیزی موجب می‌شود که پدر و مادر از خودش بزند و سعی و تلاش در خوشحالی بچه‌هایش بکند؟ آیا لذت بخش است که مثلا چیزی برای فرزندت می‌خری یا اینکه صرفا از روی احساس وظیفه که خب من ولی او هستم این کار را انجام می‌دهی؟ تردید ندارم که چیزی فرای احساس مسئولیت و ولی بودن است. آخر مثلا یک چیزی مثل لپ‌تاپ که خیلی ارزان نیست و برای منی که درسم (فعلا) تمام شده ضروری نیست که دیگر وظیفهٔ پدر نیست که و آن را تهیه کند!

از خودم می‌پرسم: خب حالا من چه کار کنم تا پدرم خوشحال بشود؟

امروز نوت بوکم سوخت :(

فکر می‌کنم باتری‌اش سوخته

متاسفانه یک مدل قدیمی کمیابی هم هست که فکر نکنم حتی اگر باتری‌اش فقط سوخته باشد، بتوان آن را گیر آورد :((

سال اول کارشناسی ترم یک بودم که دو برادرم به من هدیه‌اش دادند و همه برنامه‌های کامپیوتری‌ام را از سی گرفته تا متلب با همین فسقلی می‌نوشتم و خیلی باهاش خاطره داشتم :(

آه... 

این چند وقته خدا بدجوری دارد امتحانم می‌کند و از در و دیوار برایم می‌رساند

فقط دل خوش هستم به این:

اِنّ مع العسر یسری

فان مع العسر یسری

حالا که به نظر میاد یکمی از تب و تاب انتخابات کم شده، خاطره روز انتخاباتم رو بنویسم.صبح حدود ساعت ده بود با مادرم رفتیم رای بدیم. از اونجایی که شهر ما فوق االعاده هست در صف رای بجای اینکه بایستیم نشسته بودیم. یعنی مدرسه ای که توش رفتیم صندلی گذاشته بود در صف که مردم خسته نشن. 

از تیپ آدمها به نظر میومد قریب به اتفاق محله ما طرفدار کاندید ایکس بودن و من با ظاهر متفاوتم توی ذوقشون میزدم هرچند واقعا حتی اگر کاندید ایگرگ هم رای میاورد باز رای من در اون سهمی نداشت ولی خب مشکل اینجاست که معمولا آدما از روی ظاهر قضاوت میکنن. حدود یه ساعتی نشسته بودم و سرم در گوشی و قرآن میخوندم که خانم بغلی بهم گفت: دخترم شما دانشجویی؟ من: فارغ التحصیل شدم

-:کارشناسی؟

.: ارشد

-متولد چه سالی هستی؟

.:ایکس

-:چه رشته ای خوندی؟

.:علوم کامپیوتر

-: نامزدم داری؟

.: نه اههم

-: قصد ازدواج داری؟

.: ... امم راست..

-:من یه پسری توی آشناهامون داریم که بنده خدا دنبال دختر مذهبی خوب میگرده، شما به نظرم

.: ببخشید من در حال حاضر مایل نیستم ازدواج کنم (توی دلم: لااقل الان توی این موقعیت و اونم با این وضع خواستگاری)

-: آه ببخشید ...  نمی‌خواستم که

.: خواهش می‌کنم


چند لحظه بعد خانم دیگه‌ای اومد جلوی خانم بغل دستی من ایستاد و سلام و احوال پرسی و اینا و یکهو وسط حرفش ـ: راستی پسرتو زن دادی؟ -:نه ـ: چی کار می‌کنه؟ -: دانشگاه تهران نانو داره فوق لیسانس می‌گیره 

...


 سکانس بعدی توی خونه

مامانم: دختر آخه آدم که نباید همین‌طور به بخت خودش پا بزنه!

من: فکر نمی‌کنید ظاهر ما یه کم با اونا متفاوت بود؟

-:آدم که از ظاهر دیگران قضاوت نمی‌کنه

.:بله درست می‌گید ... اما من واقعا الان حال ازدواج کردن ندارم

-:خب موقعی که تو حال پیدا کنی ممکنه دیگه خواستگار نداشته باشی

.: بله درست می‌گید ... اما خداییش مگه خدف زندگی اول ازدواج کردنه؟ مگه نه اینکه ازدواج یه مرحله از زندگیه برای بهتر کردنش؟ آدم صرفا باید ازدواج بکنه؟ یا اینکه خوب ازدواج کنه؟ به نظرم ازدواج نکردن بهتر از بد ازدواج کردنه

مامانم سر تکون میده که خیل خب باشه و منم موضوع رو عوض می‌کنم



سکانس هفته قبل توی شاهچراغ

آدما میان و میرن، بعضی ها خیلی حال خوبی پیدا کردن و با اشک دیده غرفهٔ نمایشگاه مهربان‌نرین پدری رو که برای جشن تولد امام زمان ترتیب دادیم ترک می‌کنن. 

من: سلام خیلی خوش آمدید، بفرمائید از غرفه ما دیدن کنید تا برای چند دقیقه به یاد امام زمان باشیم ...

خانم: باشه ... اول بریم زیارت بعد یه سر می‌زنیم به غرفهٔ شما

من: ما ساعت ۱۰:۳۰ شب بیشتر نیستیم.

خانم: باشه اگه رسیدیم میایم حتما

من به خانمی دیگه میگم خیلی خوش آمدید که می‌بینم خانم قبلی از دور به من اشاره می‌کنه برم سمتش. میرم سمتش

خانم: میگم شما ازدواج کردی؟



خیلی عجیبه ... وقتی یک چیزی رو نمی‌خواهی انگار از در و دیوار نصیبت می‌شه

وقتی یه چیزی رو می‌خواهی هرچه قدر میدوی و به خیال خودت برنامه‌ریزی می‌کنی نمی‌رسی


بعضا خودم هم نمی‌دانم با خودم چند چندم 

از دست خودم کلافه می‌شوم که چرا چیزها آن طور که من می‌خواهم نمی‌شوند؟ چرا آن‌طور که من دوست دارم نمی‌شوند؟ 


امروز که فکر کردم دیدم انگار اشکال این کلمه است «من».  چه قدر به فکر خودم بوده‌ام و هستم و دوست دارم همه چیز به کام من باشد. مگر نه اینکه خلق شده‌ایم برای اینکه خدا را بندگی کنیم؟ پس چرا من بجای اینکه به فکر این باشم که همه چیز به کام من باشد، نگاه نمی‌کنم ببینم خالقم چه چیزی را می‌پسندد؟


هنوز هم خسته و بی میلم

مگر اینکه خدا خودش بخواهد حالم را خوب کند وگرنه حالم انگار خوب شدنی نیست.



حالم خرابه

همه جوره

میدونم خیلی بی خودی ناراحتم

اونی که خدا داره، همه چی داره

وقتی یه بابا بچه کوچیکش رو میندازه بالا، بچه وسط زمین آسمون میخنده، چرا؟ چون مطمئنه باباش اون پائین ایستاده و میگیردش!

پس چرا من به خدایی که از پدر مهربان تره اعتماد نمیکنم؟ خدا که بنده اش رو وسط زمین و آسمون ول نمیکنه!

چرا با وجود دانستن اینکه خدا بهترین رو برای بنده هاش میخواد، غرغر میکنم؟

چرا حالم خوب نمیشه؟

احتمالا از ایمان ضعیف منه

کسی که ایمانش قویه، توی هر شرایطی به تکیه گاهش که خداشه اعتماد کامل داره و دلش این قدر ناآرومی نمیکنه

کاش حال دلم خوب میشد.




چه قدر امروز عالییی شروع شد، خدایا شکرت و ممنونم

با وجودی که یه ساعتی میشد که از خواب بیدار شده بودم، اما تنبلیم میومد پا بشم. پتوی گرم رو سفت چسبیده بودم و دلم نمیخواست چشمام رو باز کنم که صدای مامانم رو شنیدم که صدام می کردند.

با چشمای خواب آلود رفتم اتاقشون 

مامانم گفتن بیا این بیچاره رو نجات بده

اشاره کردن به پنجره

دقت که کردم  پس سایه پرده دیدم بین پرده حصیری و پنجره مون یه پرستو گیر کرده

پرده رو که کنار زدم پرستوهه متوجه من شد و تقلای بیشتری کرد خودش رو نجات بده

پنجره رو باز کردم و قبل از اینکه کار دست خودش بده گرفتمش 

موقعی که دستم رو بردم بگیرمش یک «چیییییر» پرستویی کشید

بهش گفتم که کاریش ندارم و انگار فهمید و توی دستم آروم نشست

به صورت ماهش نگاه کردم

چه قدر این پرنده زیباست! چه ظرافتی در خلقتش هست! مثل یه هواپیمای جنگی میمپنه

رفتم اتاق خودم و پنجره رو باز کردم

و پرستو رو از لای پنجره به بیرون راهنمایی کردم

یه نفس عمیق کشید و پرید

پر باز کرد و رفت

امیدوارم ارتفاع به اندازه کافی بالا بوده باشه که به زمین نخورده باشه و این قدر جون داشته که بتونه دوباره ویراژ بده :)

خدایا شکرت که روز عیدم با یک پرستوی قشنگ آغاز شد

خدایا، میشه امروز بازم بهم عیدی بدی؟

به همه مون عیدی بده و آرزوهای کوچیک دلهامون که برای تو هیچ اندازه ای هم نداره رو برآورده کنی؟

خدایا علاوه بر اونا یک عیدی ویژه هم بهمون بده

فرج امامی که وعده داده ای که زمین را از قسط و عدل پر میکنه رو نزدیک بفرما

آمین یارب العالمین



دل چیزی که از دست داده بود را می‌خواست
در آن لحظه که می‌توانست داشته باشدش، بی‌اعتنا بود و فکرش را هم نمی‌کرد که یک روزی برسد که این قدر روزی بخواهدش
روزی فرا برسد که از نداشتنش بغض کوچکی در گلویش گیر کند و نم اشکی در چشمانش سر بخورد و آه بکشد
دل  در چنین موقع‌هایی انگشت اتهام را به سمت عقل می‌گیرد و می‌گوید:«همه‌اش تقصیر توست! تو نشستی و فکرهای عاقلانه کردی ... تو که عقل کامل نیستی و نبودی و این فکرهای عاقلانه‌ات باعث شد از دست برود». عقل جواب می‌دهد:« من کاری که فکر می‌کردم درست است را پیشنهاد دادم! موقع تصمیم گیری که من تنها نبودم! پیشنهاد من و تو با هم روی میز گذاشته شد! و تازه! تو آن موقع کاملا بی تفاوت بودی ... هیچ حرفی نزدی ... یک اشاره‌ای یک واکنش مثبتی! بلکه برعکس جناب عالی ناراحت شدی که و در خودت رفتی بدون توجه به اینکه دادگاه نظر تو را می‌خواهد، و تو هم که هیچ نظری ندادی ...» صدای عقل آرام می‌شود:«خب وقتی تو نظری ندهی، همه تصمیم‌های جناح ما را من اتخاذ می‌کنم.»
عقل هم یک جورایی ناراحت هست. هم اینکه دلِ دل شکسته و غمگین است هم اینکه تزهای عاقلانه‌اش نتیجه‌ی مطلوبی که تصور می‌کرده را نداشته است
عقل و دل هردو غمگین یک گوشه کز کرده‌اند. این بار انگار هردو شکسته‌اند.
عقل به ناتوانی خودش در استنتاج درست پی برده ... دل در ناتوانی خودش در اظهار احساس درست ...
دل می‌داند که در آن لحظه احساس بی‌تفاوتی احساس درستی نبوده
و عقل می‌داند که نتیجه‌گیری و واکنش عاقلانه‌اش خیلی هم صحیح نبوده
انگار فهمیده‌اند هیچ‌کدامشان درست نمی‌گفته

چه قدر راحت بعضی چیزها تمام می‌شوند.

نمی‌دونم مخاطب این شعر حافظ کیه. هرکسی ممکنه این شعر رو برای مخاطب خاصش بخونه (اگه مخاطب خاصش تا این حد خاص باشه، مگه داریم؟)

ولی به قول برادر کبیرم، مخاطب خاص این شعر فقط انگار امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه هست. برای مولای و صاحبم که محبت‌اش در دلم قرار گرفته

خدا کند که زودتر فرج‌اش محقق شود و چشم یتیم ما به جمالش منور بگردد و جهان را از قسط و عدل پر‌کند آنگونه که وعده داده شده است. 


تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج

سزد اگر همه دلبران دهندت باج


دو چشم شوخ تو بر هم زده خطا و حبش

به چین زلف تو ماچین و هند داده خراج


بیاض روی تو روشن چو عارض رخ روز

سواد زلف سیاه تو هست ظلمت داج


دهان چو شهد تو داده رواج آب خضر

لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج


از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت

که بی تو درد ای جان نمی‌رسد به علاج


چرا همی شکنی جان من ز سنگ دلی

دل ضعیف که باشد به نازکی چو زجاج


لب تو خضر و دهان تو آب حیوان است

قد تو سرو و میان موی و بر به هیات عاج


فتاد در دل حافظ هوای چون تو شهی 

کمینه ذره خاک در تو بودی کاج




پی‌نوشت بی‌ربط: رفته بودیم روضه خانم فاطمه زهرا سلام‌الله علیها. سخنران دکتر محمدعلی انصاری مفسر قرآن بود که از مشهد تشریف آورده بودند. تفسیر سورهٔ روم بود. در قسمتی از توضیحاتشان برای معنی کلمه «اسقاء» شعر زیر را خواندند.

الا یا ایها ساقی ارد کاسا و ناولها

که آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها


گفتند که همهٔ شاعران دیوان‌شان با نام خدا شروع می‌شود و ابیاتی از شاعران معروف را خواندند و سپس گفتند دقت کرده‌اید دیوان همشهری شما با این بیت (همان بیت فوق) شروع می‌شود؟ بعد توضیح دادند فرق اسقاء (کسی که آب را در اختیار کسی قرار می‌دهد) و ساقی (کسی که آب را بر لبان کسی می‌رساند). سپس توضیح دادند که ساقی یکی از اسامی خداوند است و این بیت معنی‌اش چیزی شبیه بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم است.